مردگان میان زندگان...

خواستم بنویسم از ظالمی که...هنوز... برای خیلی ها...ظالم نیست...

خواستم از مظلومی...بنویسم که چه اندازه.... غریب... است...

اما دیدم همه اینها بی فایده است...

آب از چشمه گل آلود است...

کسی که امامش را نمی شناسد....

کسی که خدا را نمی شناسد....

چه توقعی هست که بتواند میان حق و باطل تشخیص دهد...

همه در نظرش مساوی اند....

باید هم بگوید هم فلسطینی گناه دارد...هم اسرائیل!!!

بدون ذره ای شناخت....بدون هیچ فکری....

بگوید کسی را نکشید!!! همه با هم خوب باشید!!!

آخر مگر می‌شود؟!

آن طرف وحشی صفتی که حتی به بیماران بیمارستان رحم نمی کند!

هیچ قانون جنگی را قبول ندارد..

بمب فسفری که سالهاست در هیچ جنگی استفاده نمی شود و غیر قانونی است... به راحتی در بمباران ها استفاده می کند...

آب را قطع می کند....

راه دارو را می بندد..

این وحشی...این پلید...را هر کجا هست باید...رحم نداشت...

این همان کسی است که با حمایت امریکا سالها داعش را بر سر سوریه روانه کرده بود و به اسم اسلام...

چه سرها.... که ....مانند گوسفند سر بریدند.....

بر سر یمنی ها هم همین بلا را آوردند...

به لطف خدا که هیچ وقت پایشان به این خاک نخواهد رسید...

اما اگر برسد..به هیچ کسی رحم نخواهند کرد...

حتی به کسی که از او تعریف کرده باشد...

وقتی ذات یک عده که از خوک و کفتار هم بدتر هستند بشناسی...

می توانی بگویی که:

مرگ بر اسرائیل...

مرگ بر امریکا....

این نفرت هم رزق خداست...

این سیاه دلان... مردگانی....هستند که به قول مولا...افقی دارند راه

می روند....

اگر خدا را شناخته بودند...همان خداوند بلند مرتبه...بارها در کتابش فرموده...که در مقابل ظلم و کفر بایستید...

همان مولا که گمان می کنند دوستش دارند...بارها و بارها در جنگ های مختلف علیه کفار گردن دشمنان را می‌زد...

یار مومنان و سخت گیر بر کفار...

خوب چشم و گوش هایت را باز کن...

خوب بفهم...

باطل نابود شدنی است...

مثل همان باطلانی که آن قدر حقیرانه و کثیف پارسال هیاهو کردند..

و حالا فراموش شدند...چون باطل بودند....

به کجا چنین شتابان

دو ساعتی بود که روی صندلی های، نافرم مطب دکتر پوست نشسته بودیم.

کمرم حسابی درد گرفته بود.

اما چیزی که این دو ساعت حسابی برایم جالب بود، این بود که ملت چه قدر مبالغ بالای یک و نیم به بالای فراوان...مثل پول خرد...کارت به کارت می کنند.

تازه از کارت خوان هم استفاده نمی کنند!!

آن هم فقط ژل و ....هزار تا الکی بازار ساختگی....بکش...خوشگلم کن...

باورم نمی شد...ما که برای مشکل پوست رفته بودیم....

غریب هشتاد درصد برای زیبایی...

که اصلا هم به نظرم زیبا شدن نیست و به قول استاد عزیزم

ثبت زشتی ها در نهاد بانوی ایرانی است...هر تغییر و دست کاری...

یک حفره در نهاد نا خوداگاه و تثبیت اینکه یک زشتی به زشتی هایت اضافه شد....

و چیز جالب تر اینکه من که دست به صورتم نبردم...و حتی خال های روی صورتم را از بین نبردم...برای دکتر هم تازگی داشت!

من خودم را هم طور دوست دارم...

برایم اصلا مهم نیست...نظر کسی....

اصلا این پول ها خوردن ندارد...

اگر دکتر واقعا طبیب باشد...

خودش می گوید نکن...لازم نیست...

عده ای پزشک سود جو هستند که دارند بانوی با ارزش ایرانی را

به نا کجا آباد می برند و بعد تبلیغات دروغین....

درمرحله آخر ...خود شخص و همسر و خانواده آن شخص....

که تایید می کنند برو ....

همان طور که هستی زیبایی....

خودت را دوست داشته باش....

خدایا رحمی

سفره پهن بود و میخواستم غذا بخورم...لقمه توی گلویم بود، که شبکه خبر، داشت از محاصره بیمارستان می گفت....

از بخش ویژه نوزادان....از اینکه دیگر برق قطع شده است و نوزادانی که امید و آرزوی پدران و مادرانشان هستند، دیگر نمی‌توانند زنده بمانندشوک شدم....

خداوندا....اینان چه قومی هستند...

خدایا به نوزادان داخل دستگاه...هم رحم نمی کنند...

یه مریض های داخل بیمارستان...

رفته اند و بیمارستان را محاصره کرده اند....آب و برقش را قطع کرده اند...

خدایا اینان از حیوانات هم پست ترند...

آنقدر غصه خوردم که لقمه توی گلویم مانده بود...

خداوندا از همان عذاب قوم عاد و ثمود..بر سرشان فرو فرست...

باد های خشک کننده..

سنگ باران....

یا فریاد رس مظلومان

این روزها

وقتی که دارم به کتابخانه، نگاه می کنم...چشمم می افتد به بوستان سعدی...

چه قدر دلنشین و با حکایت ها، مطلب را می آموزد...

آن قدر خسته ام که با چند صفحه خواندن....دیگر چشم هایم سنگین می شود.

کتاب را می گذارم کنار تخت...کنار صحیفه سجادیه..‌کنار نیمه پنهان ماه...

می‌خندم که این طرف و آن طرف کتاب ریخته و حتی دلم نمی‌خواهد جمع شان کنم‌.

دوست هایم هستند....

اما دلم می خواست کتابخانه کوچکی کنارم داشتم.

از اینکه یک روز بروم و تخته بخرم و خودم مشغول شوم، بعید نیست!

کمی هم گل کلم با یک هویج و یک عالمه سیر و پیاز خرد کردم.

شاید بدین وسیله کمی سیر به خورد همه بدهم.

البته فقط اسمش ترشی هست و شبیه سالاد. با سرکه خیلی کم و پوره گوجه.

از سری قبل که مریضی وحشتناک اسهال و استفراغ گرفتیم...

بیشتر باید انتی بیو تیک طبیعی بخوریم.

واقعا در هر چیزی در طبیت هست و خداوند خلق کرده است....برای ما موهبتی است.

ای خدایی که اسمت دواست و ذکر و نامت شفاست.

ای خفتگان بیدار شوید

تا به کی صبر می شود کرد؟

این همه سکوت...این همه بی تفاوتی....

مگر نشنیده اید این حدیث امام صادق ع را که از پیامبر صلی الله نقل کردند: کسی که صدای فریاد مسلمانی را بشنود و اهمیتی ندهد...مسلمان نیست...

شاید هم نماز بخوانید....شاید هم روزه بگیرید...اما بدانید مسلمان نیستید اگر کاری نکنید....

شاید همین کلمات اعتراض...

شاید کمک مالی..‌

چه قدر سکوت...می کنید....نزدیک یک ماه...نسل کشی....

چه قدر کودک مظلوم دیگر باید شهید شود؟

چه قدر انسان بی گناه...به چه جرمی....

زندگی عادی در کنار این همه درد د رنج و قتل....

مگر ممکن است....

لطفا بیدار شوید...ای وجدان های خفته....

مثل آنها نباش!

وقتی که شب سر بر بالش می گذارم، تازه فکرها هجوم می آورند...

از اینکه خودم چطور هستم و دیگران چه رفتاری دارند...

این پهلو و آن پهلو می شوم...

بعضی ادم ها خیلی روشن هستند...دل تنگشان می شوم.

امان از دست بعضی دیگر...حرفشان...عملشان...

تازه همان ها هم، خودشان می گویند...از این کار خوشمان نمی آید!

مثلا عزیزی را دیده ام که به شدت خسیس است.

خودش هم می داند که این خصلت، فوق العاده زشتی هست.

از زبان خودش شنیدم که می گفت: آنقدر از این کار بدم می آید!

مخصوصا که به لطف خدا، خزانه اش هم پر باشد!

بعد رسیدم به آنجا...که چطور می شود...آدمی زاد...هم از کاری بدش بیاید و هم اینکه در کمال تعجب...آن کار جزو رفتار هایش باشد!

جواب خیلی ساده است...اگر می خواهی مثل آدم های بد زندگی ات، نباشی....باید یک جایی...یک وقتی...تا جوان هستی...درد بکشی...تحمل کنی....

تا تحمل شکستنِ این پوسته محکمِ عادتِ زشت...را نداشته باشی....

وقتی بعد از چند سال...آن پوستهِ مثل سنگ، محکم شد!

دیگر هرگز نتوانی ترکش کنی.... جزو تو می شود...

آن وقت هم می دانی کارت زشت است و هم دوباره انجامش می دهی...

آن کس که لذت شیرینی...غیبت و تهمت....را می برد...

کی تواند سکوت را پیشه خود کند....

تا نخواهی...نیابی....

کسی را می شناسم که تمام عمری که از خدا گرفته، پای ماهواره بوده...

دروغ هایشان را شنیده و به عمق جانش باور کرده....

شاید کافی است مثلا امروز، خاموشش کند....

برود دو تا روزنامه بگیرد و بخواند...

پای حرف کسی بنشیند، که قبولش دارد....

حداقل یک وقتی برای مقایسه بگذارد.

زیاد وقت نیست....برای درست شدن عادت هایی که از آنها متنفریم....

باید قدم بگذاری و مثل آن کسی رفتار کنی که دوست داری...

اگر نمیخواهی خسیس باشی...خوب ببخش...

زیاد هم نه ...در حد کم شروع کن...

دیروز عصر وقتی از نانوایی برگشتم، موقع اذان بود.

رفتم مسجد. کیسه یزدی نان را روی پله ها گذاشتم.

وقتی نماز تمام شد، آمدم بروم...دخترک کوچکی نگاه کرد به کیسه نان.

خندیدم و تکه ای نان به دستش دادم...بسی خوشحال شد و رفت....

پیش خودم گفتم: چه دانی که همین خوشحالی چه اندازه ارزش دارد!

دنیا خیلی زود می گذرد....شعار نیست‌...

همین قدر ساده باید برای بهتر شدن خودمان قدم برداریم...

بی قرار

همین طور که دارم با سنگ، پوسته های تخم مرغ را می سابم...

مواظبم که شیر، سر نرود.

خوشحالم از اینکه فهمیدم، مشکل بوته فلفلم چیست و چرا گل هایش می ریزد.

از وقتی برایش پوسته تخم مرغ، پودر شده می ریزم، کلی از گلهایش، تبدیل به فلفل های کوچک و خوشمزه شدند.

اما باز هم ذوقم، فرو می نشیند.

دلم نمی آید بچینمشان.

اما ته دلم این غم...این همه شهید بی گناه...

آرام و قرار ندارم...

امروز بعد از مدت ها باران...اما از بوی خوشش...از صدایش...

شاد نبودم....

همه عصر...سعی کردم صلوات بفرستم....تا کمی آرام شوم.

کدام انسانی هست، که این روزها شاد و بی غم است؟

در این شب جمعه...دعا مستجاب است...

دعا کنیم ریشه این قوم ظالم صهیونیست خشک شود.

هر کجا هستند...

مادری واقعی...

"هر کار بکنی...مادر دوستت داره!"

کجای این حرف صحیح است؟

اصلا بچه بیست ساله امروزی هم نمی داند خوب و بد چیست، از بس که بدون تفکر رشد کرده...لای دو تا کتاب درست و حسابی را باز نکرده...

دوحرف صحیح نشنیده...

سرش همه اش توی گوشی بوده...

تربیت و کمک و مهربانی...که بعید می دانم، معنی اش را شنیده باشد...

فقط از دوستان بی هویتش شنیده..از ایران برویم....

خوب به فرض هم رفتی...همه جای دنیا بی هویتی...همین معنا را دارد...

اینکه بلد نباشی...گلیم خودت را از آب بیرون بکشی و بتوانی یک درآمدی برای خرج های روزانه خودت دربیاوری...همین معنا را دارد...

از کجا به تو پول خواهند داد...

چه هنری بلدی؟! جز خوردن و خوابیدن...

واقعا جامعه ما دارد به کجا می رود...این حرفهای کهنه...کتاب های پوسیده غربی‌‌‌‌...

"بچه ها را تائید کنید همه جوره...به او محبت کنید بی قید و شرط!!!"

واقعیت تربیت این نیست...

عاشقی هم نیست...

"دوستش داری...خوب بگذار سوار دوچرخه اش بشود...چاله بزرگ هم آنجاست!!

اشکالی ندارد...می رود می افتد...دوستش داری خوب!!!"

این حرف ها...بلای جان است...نه تربیت و نه عشق مادری...

دوستش داری از همین حالا که ده یازده ساله است...باید بفهمد که مهارت یاد نگیرد...در جامعه خبری از پول نیست...

روی خودش حساب کند...تا بتواند مرد یک زندگی شود...

درس هم خواست بخواند...حتما میان این دو می شود، جمع کرد...

پسر سی و هشت ساله...فوق لیسانس...نشسته...در خانه و عزا گرفته..‌

این عاقبت زندگی جوانی است...که لی لی به لالایش گذشتند...

همه جوره تأمین شده تا به الان...چون دوستش داشتند..‌پدر و مادرش...

اما این دوست داشتن نبوده...

دشمنی آشکار...برای کسی که نمی داند از درس خواندن چه

می خواهد...

قرار است آخرش چه بشود.!

فکر کن...بپرس...کتاب بخوان...

تلاش کن...

مهارت کسب کن....

آن هم نه از این کلاس های دو زاری...

هنرستان های فنی و حرفه ای....

دوره های حسابی...

خسته نشو...

درست را هم بخوان...

مطمئن باش...از بقیه جلو تری...

خواب نبود!

اسکالپ به دست، داشتم می رفتم توی اتاق تزریقات درمانگاه...

که سرم وصل کنم...

که یک دفعه صدایِ مهیبی بلند شد...

صدای خوردنِ یک سنگ...یا یک شی محکم به شیشه طبقه دوم درمانگاه که ما بودیم...

تمام نمای ساختمان با شیشه بود...

همه شیشه ها شروع کردند به ترک خوردن...

از یک طرف نگران بیماری...ضعف.....

ترس و وحشت ......

دکتر و صندوقدار...از شدت ترس غالب تهی کرده بودند..

نمی دانستیم چه کنیم...

رفتم طبقه پایین که ناگهان، شیشه های بزرگ..که ترک خورده بودند..با صدای وحشتناکی فرو ریختند...

دکتر داشت دست هایش می لرزید...

برق قطع شد...

خدایا نکند دارم خواب می بینم...

این جا کجاست...

همه جا تاریک بود....

زبانم بند آمده بود....

چه قدر طول کشید که توانستیم برویم یک جای دیگر....و برگردیم به خانه...نمی‌دانم....

اما روحم رفت تا به میانِ همان بیمارستان های بمباران شده...

رفت تا همان سرزمینی که هر صبح برای پیروزی شان دعا می کنم....

چه می کشند..خدایا...

با یک شیشه شکستن...روح و جانمان لرزید...

دکتر داشت بیهوش می شد...

کارمان گره خورد...

خدایا آن مردمان مظلوم...میان آن همه گلوله و بمب...چه می کنند؟!

بیمارانشان به کجا باید پناه ببرند؟

از یاد آوریش هنوز یک طوری می شوم...

آنها چه کنند و به کجا شکایت برند...

خدا کمکشان کن....

پی نوشت:

عزیز مایی سید حسن...آن قدر خوشحال می شوم که دشمنان حتی از قاب عکس روی صفحه ات هم می ترسند وتعبیرش می کنند و چند و چون می آورند...اسلام ناب که می گویند...همین است...

قند توی دلم آب می شود...که این قدر اقتدار داری آقای نصرالله...

خداوند تو را حفظ کند انشالله

عاشق شو...

بار اولی که بعد از بله گفتن...رفتیم حرم آقا...

توی حرم...قرآن کریم...را که باز کردم، این آیات :

"آیا مردم چنین پنداشتند که به صرف اینکه گفتند:

ما به خدا ایمان آوردیم

رهاشان کنند و بر این دعوی هیچ امتحانشان نکنند؟"

سوره مبارکه عنکبوت. آیه ۲

خیلی تکان دهنده بود.. فکر کنی در یک خانواده مسلمان به دنیا آمده ای...نماز میخوانی و روزه می گیری...پس مسلمان خوبی هستی!

نه این طور نیست...

باید تک به تک اعتقادات را در برگه امتحانی خداوند عزیز...قبول شوی!

امتحان می شوی و بعد ببین که مسلمان ماندی و هستی یا نه!

اینجا زمین است...

پر از اتفاقات عجیب...پر از بلا....پر از انسان های دیگری که با آنها زندگی می کنی...

در تنهایی هم اگر بودی...باز باید خودت را نشان بدهی..

حالا که با همه هستی...

باید به وقت اینکه می گویند "صبر" ...پس صبوری خودت را در مصیبت ها نشان بدهی...

به وقت اینکه خشمت غلیان کرده...صبور باشی و حرف ناشایست نزنی و دلی را نشکانی...

به دلیل علاقه ات به یک چیز..به یک موجود...همه را زیر پایت له نکنی...

چون خودت را مالک آن چیز می دانی...چه اشتباه...

تو مالک خودت هم نیستی....

همه چیز این دنیا امانت پروردگار است...

دوست داشته باشی...اما وابسته نه...

خودش می دهد...

اگر صبر نکردی....منتظر باش...که صبر را نشانت خواهند داد...

همه سرو بدن برهنه کردند...خوب بکنند...تک به تک از تار موهایشان آویخته خواهند شد...

تو می دانی که در آئین مسلمانی...باید تاج برسرت بگذاری...

باید نشان بدهی ملکه واقعی کیست...

تو که زیباییت و تمام جذابیتت برای کسی جز ، آن کسی که او گفته...هست‌‌، و نه افراد بی ربط و کوچه و خیابان....

خداوند حقیری ات را نخواسته....نخواسته که، همه ثروتت را برای حراج بگذاری...

توی بانو و یا آقا ثروتمندی...

ثروت زیبایی...سلامتی...

آن تکه های طلایی پشت ویترین که روزی هم برای تبدیل شدن، سیاه

می شوند... و در مغازه شان هم دزدگیر دارد...ثروت با ارزشی نیست....

توی انسان با ارزش تری....

توی بانو....

باید محک بخوری...باید رشد کنی...تلاش کنی....

انسان که همین طور ساده...به مقام انسانیت و جانشینی پرودگارش نخواهد رسید....

راه این است...همه بندگانی که صبح و شام در راه عبودیت و بندگی خدا تلاش می کنند...را دوست داشته باش....

حرف هم از ملیت...رنگ پوست...و زبان نیست...

همه برادران و خوهران مسلمان...

ما را دریاب...

دیروز بعد از مدت ها که داشتم به کتاب خانه نگاه می کردم و مرتب

می کردم...لای کتاب ها...کتاب " کریمه اهل بیت" را دیدم.نوشته

علی اکبر مهدی پور.... شاخم داشت در می آمد...

این کجا بود؟!

من مدت ها بود که می دانستم، کتاب خوبی راجع به بانو دارم...

اما اسمش را هم از یاد برده بودم....چون همان شبی که از کانال کتاب های دست دوم خریدم...گم شده بود.

دیروز نشستم روی مبل و همه کارها را رها کردم...

خواندم و اشک ریختم...خواندم و خجالت کشیدم از خودم....

از بی معرفتی نسبت به بانو....

از اینکه چرا قدر نمی دانم....

یک مساله دیگری هم بود، که فکر می کردم هر بار که حرم می رفتم...ته دل خودم حس می کردم...یک دلخوری هست.‌‌

یک مکاشفه ای در این کتاب نوشته شده بود....که حس کردم دقیقا جواب حال من است...و علت برایم آشکار شد.

جریان از این قرار بود، که من چند سالی بود...اصرار می کردم فرشهای نو و زیبا بخریم.تنها فرش خانه مان فرش جهیزیه ام بود که فرسوده و کهنه شده.

آنقدر فشار می آوردم که خودم هم خسته و نامید شده بودم.

فکر می کردم که کارم بد نیست.

توجیهش هم، زیبایی خانه است.

اما دقیقا نکته همین جا بود.

جایی که نقش و نگار دنیا زیاد باشد، بانو آنجا را دوست ندارند‌. همانند مادرشان زهرا س.

دلم از خودم گرفت...از این دست و پا زدن بیهوده و غصه نافرجام...

داشتم با خودم چه کار می کردم؟!

همه جانم...همه عشقم و بهانه زندگی ام....

که اگر نبود اینجا....من هم نبودم....همان ده یازده سالگی...که با وانت آقاجان آمدیم قم...و امتحان ورودی جامعه...

وقتی قبول نشدم...وقتی صبحش موقع برگشتن رفتیم حرم...

و با چشم گریان از حضرتش خواستم که کاری کند در قم بمانم.....و لطف فرمودند و مرا قبول کردند....

زندگی دوباره ای پیدا کردم در قم...

کنار ایشان رشد کردم...همانند معلمی برایم بودند....

اما من چه؟ هفته به هفته هم حرم نمی رفتم...

اینجا دقیقا نکته ای بود، که مرا متنبه کرد...که زر و زیور دنیا را فراموش کن...اگر ما را می خواهی....

رهایش کن از ته دل...

من هم پذیرفتم...به دیده منت.

بعد هم که متوجه شدم روز تولدم با وفات بانو یکی است...

این درس و این توفیق زیارت شبانه که میسر شد....

حرمش را همانند قبل...آرامش بخش...جان فزا... یافتم....

خدا را هزار بار شکر....بابت این دیدار....

بابت حضور بانو حضرت معصومه جان در قم....

ما را بپذیر بانوی من....

گنبد عنکبوتی!!

همین چند سال پیش بود که با تبلیغات پوچش...می‌گفت: حتی اگر یک پرنده! هم از فراز آسمان کشور اشغالی اش بگذرد...نابود خواهد شد...

حالا کو آن گنبد پیشرفته ات؟!

تمام دستگاه های پیشرفته خواب بودند...

وقتی سپاهیان اسلام بر سرت آمدند...

دست چپ و راستت را هم تشخیص نمیدهی کودن....

بدبخت های حرامزاده...حتی اعلام کردند... سربازان خودشان را که اسیر شدند...نمیخواهند!!

دو تا پیرزن را حماس تحویل صلیب سرخ داده...بیچارگان....

چه قدر زشت...کشورت برایت ارزشی قائل نباشد...

جنگ را باخت...به همین راحتی....

چون انسان نیستند...

چون ظالمند...

چون از اول اشتباه کردند که قدم به خانه ای گذشتند که مال خودشان نبود....

آنها از اول هم پوچ بودند...و هیچ هویت و جایی نداشتند، که خواستند

سرزمین کس دیگری را برای خودشان کنند...

حالا هم که امریکا بدبخت تر از خودش...آمده کنترل را به دست گرفته....

شاید این رسوایی را بپوشاند!!!

تمام شدید رفت...

ظلم نابود شدنی است...

برای پیروزی عظیم...دعا کنید. هر وقت هم که توانستید و قرائت سوره نصر

فراموش نشود...

نحن الغالبون....

این عدالت نیست!

هر بار به اشتباه شیر آب شیرین کن را باز می کنم، برای آب شیرین؛ متوجه می شوم که کلا خراب شده و انداختیمش...

ما آب شیرین برای خوردن نداریم...

باید بخریم...

آب شیر شور است...

فکر می کنم تهران و بیشتر شهرها...دارند با همان آب شیرینی که پول می دهیم و تهیه می کنیم...حمام می کنند...

ظرف می شویند...

باغچه آب می دهند و حیاط می شویند....

این عدالت نیست....ما این قدر سختی بکشیم و آنها حتی قدرش را هم ندانند!!!

چرا آب با ارزش به انسان هایی داده شود که حتی ارزشش را هم

نمی دانند؟؟!

ما آن وقت همیشه دلمان بخواهد که مثلا برنجمان را با آب شیرین بپزیم تا خوش عطر تر شود....سیب زمینی پخته معمولی با آب شیرین پخته شود حتی بویش هم فرق دارد چه برسد به مزه اش!

ظرف های شسته شده همیشه یک رد شوره دارند...

موها هم زبر و کدر می شوند...

با همه اینها یک نفس کشیدن در قم را به زندگی در ویلای آنچنانی مثلا تهران و یا شهرهای دیگر نمی دهم...

اعتراض داشتم و نوشتم...همین قدر معقول...همین قدر ساده...

دلم خواست تغییری در این مورد بیافتد: که حداقل

آب شرب تهران را از آب شست و شو جدا کنند

حیف آن همه آب شیرین نیست که برود در چاه حمام و شست و شو

و سهم شهرهای دیگر را آب شرب بدهند...

دو ساعت راه که بیشتر نیست....

بگو..یا علی...

پرده را کنار می زنم...به گلدان های فلفلی کوچکم که بیرون پنجره و تراس کوچک... جاخوش دارند...کمی آب می دهم...

از ییلاق... که یک شاخه نعنا در گلدان کوچکی آوردم، حالا برای خودش، بزرگ و پر شاخه شده....یاد آور خاطرات زیبای آنجا...مردمان زنده دل...

خاطره ها همیشه هستند...

اما اینکه بخواهی کدام بمانند: بدش...خوبش...تلخش...شیرینش...

دست خودت است...

فکر کنی...کدام حالت را بهتر می کند...تو برو...تو بمان.....

جاهایی هست که حتی چهار...پنج سالم است...قندان را

می چرخاندم..توی روضه...آن قدر آن حس شیرین است....

کوچکی پاهایم...را به یاد می آورم...

آن روزهایی که موتور داشتیم...روی باک می نشستم...

بابا دست هایش را روی دستم می گذاشت....

می گفت: سردت نیست...

نه سالم بود ....عروسی خواهر ...

توی حیاط مامان اینها...صندوق نوشابه های شیشه ای...

روی هم...خنک...

بوی کباب کوبیده هایی که داشتند، روی خاکی های حیاط درست

می کردند...دایی هایم...ذغال های سرخ...

دیگ های بزرگ چلو...عروسی های توی خانه...مهربان گرم و صمیمی...

بعلاوه دعوا و بگو و مگو!! خانواده ها....

شاید اگر به ذهنم فشار بیاورم...دعوا ها هم هستند...اما خاطره من... همان لحظه حیاط و تکان خوردن شاخه های... بزرگ گردوست...

همان جایی که، خودم حالم خوب است...متوقف می شود...

من به نظرم...افسردگی...همان، ماندن در لحظه های ناراحت کننده است...چه یک روز پیش...چه چند سال....

چند ماه قبل...در یک لحظه مانده بودم...درهمان لحظه دردناک جدا شدن جگرم از بدنم....عشقی که قرار بود...امیدم شود...لحظه سقط...

آن روزها...هر روز، در یک لحظه بیدار می شدم...در همان لحظه

می خوابیدم... اگر آن طور ادامه می دادم...

شاید سایه افسردگی...هرگز از من جدا نمی شد...

به لطف حدیث مولا...به لطف نظرش...با فکر نکردن به خاطره دردناک...

با گذشتن از آن لحظه...چیزهای دیگری دیدم... غصه بقیه را دیدم... بزرگ شدن یهویی کوچکتر ها را...که اصلا خوب نبود....

اینها را نخواسته بودم ببینم...

جز خودم و ناراحتی خودم...هیچ کس را نخواسته بودم ببینم...

من دیدم که آنها هم اشک دارند...غصه دارند...فقط خودم را می دیدم...

من تنها نبودم...خدا هم بود و می دید...

توجهم را...از آن لحظه سخت و سوزناک برداشتم...

فکر کردم که برود....باید حتما برود...

یا "علی"...واقعا کلمه معجزه گری است....علی ع ...مولایی است...که

بی نظیر است...از این ذکر نباید ساده گذشت...پدر است...امام است...همسر است...عشق است...

علی درب علم شهر نبی است...

یا علی یا علی یا علی....

بگیر دستم...یا مولا علی....

تو پدر همه بچه شیعه ها هستی...

و یار تمام بچه های مظلوم جهان...

تو یاری مان می کنی....

تو رهایمان نمی کنی...

مطمئنم....