بوی خوش کماج
تابستان بود و پنجره ها را آخر شب باز می گذاشتیم، تا کمی کولر ها را خاموش کنیم...
زمانی بود که رژیم سفت و سختی داشتم و شاید حدود بیست کیلو وزن کم کرده بودم...آن هم بدون دکتر و باشگاه و این رژیم های خطرناک...
کم می خوردم و ورزش زیاد....
دوست می داشتم آن طور باشم و اضافه وزن نداشته باشم.
به هیچ عنوان نان و کیک و شیرینی نمی خوردم....
اما آن شب بوی کماج می آمد...
دلم ضعف کرده بود...
با خودم می گفتم، به فرض هم که کماج را هم خوردی...عذاب وجدان بعدش را چه می کنی....
در حسرت آن بو....سالها گذشت....
اما دیشب بعد از اینکه آخرین دانه خمیر را توی توستر گذاشتم و نشستم روی مبل تا خستگی در کنم....
دیدم چه عجیب...این بوی خوشی که نصفه شب همه جا پیچیده...
همان چیزی است که اکنون من خودم پخته ام....
مدت ها حسرتش را می کشیدم و حالا به لطف خدا خودم یاد گرفته ام و می پزم...
به خاطر مشکلات جسمی ام...رژیمم را رها کرده ام...
بدون عذاب وجدان...به راحتی کالری اضافه می خورم....
البته ناراحتم که وزن سابقم را ندارم....
اما خوب، زندگی همیشه از این بالا و پایین ها...زیاد داشته است...
با همه اینها....باید سر کرد....خوش بود...
انشالله در اولین فرصت باید پیاده روی را شروع کنم....
حس می کنم به لطف خدا تازه متولد شدم....
رنگ و بوی دیگری دارد زندگی برایم....
از ته دلم میخندم....
به چیزهایی که قبلا فکر می کردم خیلی عادی است و باید باشد....به چشم یک چیز خاص نگاه می کنم...
آنقدر برایم شیرین می شود....
فقط کمبود نیروی جسمی ام...را باید یک کاری بکنم...
برای یک روز و دو روز نیست....
ذاتا کم بنیه بوده ام....شاید دوست دارم مثلا کل را تمیز کنم و در حد نیم ساعت بیشتر....نمی توانم ادامه بدهم...
انشالله خدا همه را یاری کند و من را نیز در راه خودش قوی گرداند...
پ.نوشت ۱
خدا راشکر که به حرف مردم اهمیتی نمی دهم، چه آن زمان که لاغر بودم و رژیم داشتم....متلک ها بارم می کردند و می گفتند: مریضی...چه قدر ضعیف شدی...صورتت چه زشت شده....
چه حالا که...وای چه قد صورتت تپل شده....چه قد تغییر کردی...
نکنه حامله ای!!! مواظب باش شکم در نیاری...
کاش بعضا اطرافیان یاد می گرفتند...همراهی را....درک را...
مطمئنا من بیشتر از هر کس دلسوز خودم هستم.اگر الان این طورم...خوب شرایطم این طور بوده و نباید خودم را اذیت کنم...
به هیچ کس ربطی ندارد...
پ.نوشت ۲
یادم باشد که حتما مناسبت های خاص تلویزیون را خاموش نگه دارم...
با این به زور خنداندن های بی نمک...شلوغ کاری و مسخره بازی و ....واقعا حال روحی آدم خراب می شود....
تا آرامش و واقعیت نباشد....هیچ لذتی پدید نمی آید...
این همه بازیگر ها و ادم های تکراری و حرفهای بی معنی....هیچ ربطی به یلدا ندارد...یلدا شب نشینی آرام....دوست داشتنی و دیدن و خندیدن است....
یادمان نرود کمک کنیم به هم نوعان....
به آنها که جنگ خانه شان را ویران کرده و در زیر باران و سرما....
با گرسنگی شب را به صبح می آورند...
با درد و غم از دست دادن عزیزانشان...
درد های غزه را با مرهمی از کمک مالی هم می شود کم کرد....