بوی خوش کماج

تابستان بود و پنجره ها را آخر شب باز می گذاشتیم، تا کمی کولر ها را خاموش کنیم...

زمانی بود که رژیم سفت و سختی داشتم و شاید حدود بیست کیلو وزن کم کرده بودم...آن هم بدون دکتر و باشگاه و این رژیم های خطرناک...

کم می خوردم و ورزش زیاد....

دوست می داشتم آن طور باشم و اضافه وزن نداشته باشم.

به هیچ عنوان نان و کیک و شیرینی نمی خوردم....

اما آن شب بوی کماج می آمد...

دلم ضعف کرده بود...

با خودم می گفتم، به فرض هم که کماج را هم خوردی...عذاب وجدان بعدش را چه می کنی....

در حسرت آن بو....سالها گذشت....

اما دیشب بعد از اینکه آخرین دانه خمیر را توی توستر گذاشتم و نشستم روی مبل تا خستگی در کنم....

دیدم چه عجیب...این بوی خوشی که نصفه شب همه جا پیچیده...

همان چیزی است که اکنون من خودم پخته ام....

مدت ها حسرتش را می کشیدم و حالا به لطف خدا خودم یاد گرفته ام و می پزم...

به خاطر مشکلات جسمی ام...رژیمم را رها کرده ام...

بدون عذاب وجدان...به راحتی کالری اضافه می خورم....

البته ناراحتم که وزن سابقم را ندارم‌....

اما خوب، زندگی همیشه از این بالا و پایین ها...زیاد داشته است...

با همه اینها....باید سر کرد....خوش بود‌...

انشالله در اولین فرصت باید پیاده روی را شروع کنم....

حس می کنم به لطف خدا تازه متولد شدم....

رنگ و بوی دیگری دارد زندگی برایم....

از ته دلم میخندم....

به چیزهایی که قبلا فکر می کردم خیلی عادی است و باید باشد....به چشم یک چیز خاص نگاه می کنم...

آنقدر برایم شیرین می شود....

فقط کمبود نیروی جسمی ام...را باید یک کاری بکنم...

برای یک روز و دو روز نیست....

ذاتا کم بنیه بوده ام....شاید دوست دارم مثلا کل را تمیز کنم و در حد نیم ساعت بیشتر....نمی توانم ادامه بدهم...

انشالله خدا همه را یاری کند و من را نیز در راه خودش قوی گرداند...

پ.نوشت ۱

خدا راشکر که به حرف مردم اهمیتی نمی دهم، چه آن زمان که لاغر بودم و رژیم داشتم....متلک ها بارم می کردند و می گفتند: مریضی...چه قدر ضعیف شدی...صورتت چه زشت شده....

چه حالا که...وای چه قد صورتت تپل شده....چه قد تغییر کردی...

نکنه حامله ای!!! مواظب باش شکم در نیاری‌...

کاش بعضا اطرافیان یاد می گرفتند...همراهی را....درک را...

مطمئنا من بیشتر از هر کس دلسوز خودم هستم.اگر الان این طورم...خوب شرایطم این طور بوده و نباید خودم را اذیت کنم...

به هیچ کس ربطی ندارد...

پ.نوشت ۲

یادم باشد که حتما مناسبت های خاص تلویزیون را خاموش نگه دارم...

با این به زور خنداندن های بی نمک...شلوغ کاری و مسخره بازی و ....واقعا حال روحی آدم خراب می شود....

تا آرامش و واقعیت نباشد....هیچ لذتی پدید نمی آید...

این همه بازیگر ها و ادم های تکراری و حرفهای بی معنی....هیچ ربطی به یلدا ندارد...یلدا شب نشینی آرام....دوست داشتنی و دیدن و خندیدن است....

یادمان نرود کمک کنیم به هم نوعان....

به آنها که جنگ خانه شان را ویران کرده و در زیر باران و سرما....

با گرسنگی شب را به صبح می آورند...

با درد و غم از دست دادن عزیزانشان...

درد های غزه را با مرهمی از کمک مالی هم می شود کم کرد....

روزی سمنو

شب شهاددت وقتی فهمیدم دارند توی کوچه سمنو می پزند، خیلی دلم می‌خواست....اما نرفتم بگیرم.

چون دوست دارم نذری را برایم بیاورند..

فکر می کنم، این طور خیلی می چسبد.

دیروز با خودم گفتم، هر سال خانم فاطمه زهرا س یک طوری سمنو را به من می رسانند. پارسال وقتی رفتم مسجد، یک خانمی دم در مسجد انگار منتظر بود، تا زود برود. دست کرد و از توی کیسه یک ظرف به من داد.

گفت: این آخریش بود.روزی شما.

بعد هم رفت.

دیروز...وقتی رفتم مدرسه...دیدم توی حیاط مدرسه یک نفر نذر کرده و دیگ بار گذاشته اند...

ظرف ما را کنار گذاشته بودند....

چه قدر چسبید و ذوق کردم. جایی که اصلا فکرش را نمی کردم.

بعد هم وقتی داشتم برمی گشتم....توی کوچه....

همان خانه ای که دیگ بار گذاشته بودند....

داشتند دیگ ها جمع می کردند...

یک آقا آمد دم در....گفت: خانم شما از ما گرفتید نذری؟

من هم گفتم نه....

گفت: بفرمایید این آخریش روزی شما بود...

نمی دانستم، چه بگویم...

تشکر کردم و آمدم خانه....با دوظرف سمنو....

از بی بی جانم....یک دنیا ممنونم....

کلی جان تازه گرفتم....

بانوی برتر ایرانی

اتفاقی سر صبح تلویزیون روشن بود.

چه قدر بعضی وقت ها احتیاج به یک تلنگر داری....ولی نمی دانی چیست....

زندگی پر از فراز و نشیب این بانو مجتهده امین....خیلی تلنگر بزرگی

برایم بود...در روزگار سیاه پهلوی ها....در زمان های ظلم و استبداد...

یک خانم از تبار تجار امین اصفهان....متولد می شود.....

زمانی که کار زنهای آن زمان بسیار سخت بوده....بدون برق...بدون گاز...

بدون آب لوله کشی....

اما آنها به شدت ثروتمند بودند...

از ثروتش برای تفاخر....برای زندگی بیهوده استفاده نمی کند...

می‌جوید تا بتواند تنها استادی پیدا کند....میان آن همه بی سوادی و ظلم برای بانوان محجبه...درس بخواند...علم بیاموزد....

آنجا که دختران فامیل فقط به دنبال تفریح بودند....او کتاب می‌خواند و به جست و جوی نور الهی در حرکت است...

شاید تنها یک زن بداند...که وقتی ثروت باشد...چه قدر زنها...استعداد دارند که از همه چیز برای بالا بردن ظاهری و نشان دادن خودشان استفاده کنند...یک همچین حالتی کم و بیش در وجود خانم ها هست...

زیباتر از همه باشند...لباس ها...زندگی...

اما ایشان ترمه های اعلا و کمیاب جهیزیه شان را برای خرید کتاب و یا کمک به فقرا استفاده می کردند....

مدرسه ای برای بانوان مومن در زمان رضا پهلوی ملعون....که چادر از سر زنان می کشید...مکتب فاطمه را ساخت....

چه احساس آرامشی دارد برای یک خانم چادری...در جایی درس بخواند...که حجابش را همچون او عزیز بدانند...

خداوند روحش را شاد کند...

آن زمان با آن همه سختی به دنبال علم بودن....واقعا هنر بود....

این برهه که هر چه بخواهی فراهم است....

برای درس...برای آموختن....

فقط تلاش....خواستن برای حرکت به سمت رودخانه خروشان...

دست شفا بخش مادر...

با این که یک سال از ماجرای سکته آقاجان می گذرد...اما این مدت من اصلا حال درونی ام خوب نبود...زندگی می کردم، اما خوب نبودم...

درد های قبل تر هم به آن اضافه شده بود...

درد های آینده...ترس های از دست دادن عزیزان....غم هایی که مانند یک کوه روی سینه ام سنگینی می کرد...

بار ها به خودم می گفتم: خوب رها کن...شادی کن...زندگی کن...

مدت کوتاهی می گذشت و سعی می کردم ادای شاد بودن را در بیاورم.... و خیلی زود فکر می کردم... خود خواهم....

اصلا نباید شاد باشم...

از درد دیگران بی خبرم...باید نگران و ناراحت باشم....

تا فرزند خوبی باشم!!

اگر دو ماه رفتیم ییلاق....دو ماه هر پدر و مادری را دیدم، به خودم عذاب وجدان دادم، که تو اینجایی و آنها به تو احتیاج دارند...

تو این جا لذت می بری ولی آنها نه...

این دردها و فکر ها رهایم نمی کرد....گاهی فوران می کرد....

نمی دانستم ریشه اش از کجاست...

فقط یاد گرفته بودم، خودم را ملامت کنم، عذاب وجدان بدهم...

بترسم....

سه ماه بود که مدام مریض می شدم....سرما خوردگی...آنفولانزا...

حتی اگر روز خوبی هم بود، هدیه ای هم می گرفتم، در درونم می‌گفتم:

تو لایقش نیستی...چون نباید زندگی کنی...

البته حرفهای اطرفیان هم خیلی اثر می گذاشت...زخم زبان ها...

حتی فکر می کنم، وقتی که خداوند بهترین هدیه زندگی ام را به من داد، بدنم و روحم باور نداشت که می تواند بهترین باشد...

پیش خدا رفت....

این ها همه اسمش افسردگی نبود...

اسمش را می گذارم، نخواستن تغییر برای زندگی....

امروز اتفاقی به چند تا گلدان کوچک بوته فلفل نگاه کردم...

من عید یک بسته نشا خریده بودم... اتفاقی فقط یکی از آنها را به گلدان بزرگتری منتقل کردم و همه آنها خاک عالی و خوبی داشتند‌‌‌‌...

اما فقط آن گلدان بزرگ رشد کرد...به همین آسانی...با یک تغییر کوچک... شاخه کرد و بزرگ شد...فلفل های بزرگ تر هم داد...

اما گلدان های کوچک هم زنده بودند...هنوز هم هستند...

اما رشد نه...

من هم امروز به لطف توسل به مادر مهربان...به لطف بانوی دو عالم...

به خاطر مجلس روضه شهید...محمد معماریان...

فکر کردم ریشه تمام این همه غم از کجاست...

من لایق رشد هستم...لایق بهترین ها‌..

چون خداوند عالم مرا خلق کرده...برای بهتر شدن‌‌‌‌....

آرام شدم...

انشالله از امروز می روم به سمت تغییر همه فکرها...

گلدان ذهنم را عوض می کنم...

زمان می برد...

اما خدا را باور دارم...

مادر سادات...

وقتی که دلتنگ باشی...وقتی که توی یک شهری غریب باشی...

از همه جا و همه چیز دلت گرفته باشد....

کجا را داری که بروی؟!

حتی گاهی با خودم می گویم، اگر در شهر خودم هم بودم، شاید با این روحیاتی که داشتم، با این بلند پروازی ها....هیچ کس را نمی‌خواستم در این حال ببینم....

دلم فقط رفت سمت حرم....سمت آن اتاق جلوی درب....مزار شهید عزیزم..داداش کوچکم...حسن...مختار زاده...

با همه وجودم راه گرفتم...

یک دل سیر دور بی بی جانم گشتم...

بالاسر شب جمعه شلوغ بود و گوشه ای خلوت تر نشستیم....به روال همیشه جامعه کبیره خواندم و با هر بندش آرام تر شدم...

چه قدر دلنشین است....

هر بار می گویم بیایم و از تک تک عبارات بنویسم....

اما نمی توانم بگویم بهترین کدام است.... بس که زیبایند و شیرین...

الله اکبر...

آنجا که می گوید: به واسطه شما اهل بیت ، ذلت و غم و

اندوه های شدید را از ما بر طرف ساخت...و ما را از مهالک عالم و آتش دوزخ نجات داد...

پدر و مادرم و خودم فدای شما....

هر چه از امور دنیای ما فاسد و پریشان بود...بواسطه شما اصلاح فرمود...

آری...واقعا دیدم...در بسیاری از مشکلات زندگی ام...

گره گشایی را....دست هیچ کسی یاری ام نکرد....آنجا که حتی با تمام وجود و سختی بی شمار و از شدت قرض و بار مالی داشت کمر مان

می شکست...برای خریدن همین خانه...

به روی خودشان نیاوردند همین نزدیکانی که چشم امید داشتیم از سر جهالت...

و باز به رویمان نیاوردیم و آمدند دیدن خانه و به طعنه شنیدم که گفته بودند..

در بیابان خانه خریده اند‌!!

این یعنی تیر خلاص....

آن قدر دل شکسته بودم از همه....شاید تا یک سالی هیچ کس را دوست نداشتم ببینم و به لطف خدا جور شد.‌..

البته که هیچ وقت صله رحم را قطع نکردیم....الحمد لله...

اما در همان روزها که خیلی از این همین حسودان...فکر می کردند

می آیند و ما را در خانه خالی و به حال فجیع می بینند...

به لطف حضرت صدیقه زهرا....ما همه چیز خریدیم....

درست روز شهادتش....که روضه برای ایشان گرفته بودم....

در حد معجزه....جور شد...

حتی الان نمی توانم بگویم چطور....با کدام پول؟...

اما قطع به یقین اهل بیت هیچ وقت تنهایت نمی گذارند...

فقط از آنها بخواه...

به اینکه چطور و از چه طریقش...کار نداشته باش...

اما موکت خریدیم....میز ناهار خوری....توستر...

خانه جلوه پیدا کرده بود....

همان ها که آمدند...انگشت به دهان مانده بودند!

من اصلا دنبال این چیزها نبودم....واقعا برای احتیاج، میز خریدم...

اما یک جایی در حراج پیدا کردیم در بلوار امین...

یک میز ناهار خوری فوقع العاده شیک و با کیفیت...

الحمدلله...

روزگار می گذرد...

از دامن مادر سادات....هر چه می‌خواهید بخواهید..

صبحانه با حافظ

نان سنگکی را‌ ته کشو فریز پیدا می کنم، نمی دانم متعلق به چه عصری هست!!! به هر حال باید گرم شود....

چایسازم که درش هم شکسته است، روشن می کنم....تا آب جوش بیاید..

یک تکه پنیر...

نیم دانه گردو...

سر درد و چشم درد وحشتناک که دیشب هم نگذاشت بخوابم....

حداقل شاید دولقمه نان و پنیر بخورم، این حالم بهتر شود...

نمی دانم چرا وقت هایی که خانم ها دلتنگ می شوند... و یا درد دارند...

اشک بهترین مرهم است...

من تا دلیل محکمی نباشد، گریه نمی کنم...

کنترل اشک هایم را به دست گرفته ام...تا حال درونی ام لو نرود...

اما امروز صبح این ابیات حافظ را خواندم و اشک هایم همین طور فرو می‌ریخت..

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند....

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند....

نمی دانم چرا اما با حال درونی ام خیلی جور بود....

این ادمی زاد که فکر می کند...خیلی قوی است...

بار امانتی که، حتی اسمان هم نتواست ان را تحمل کند....

این انسان عجب چیزی است، که قبولش کرد....

من درخودم نمی بینم که بخواهم تا فردا هم خودم را بکشانم، اگر این نور الهی و لطف او نبود‌...اگر توسل وتوکل ما به ذاتی که ما را آفریده و نگهبان ماست و ما را رها نمی کند...نبود...

ما از خودمان چه داشتیم ؟!

این را باید از بلند آوازه ترین فلاسفه و عالمان...پرسید که این راه را رفته اند...

علم و دانش واقعی...همان چراغ پر نور اتاق تاریک جهان است...

هر چه قدر که بیشتر چراغ روشن کنی...می بینی که چه اندازه این جهان هستی...در مقابل عظمت حق....کوچک است...

و در مقابل آن همه ظلمت تو چه خواهی کرد...با تنهایی خودت....

اگر که وصل نباشی به شبکه بزرگ نور جهان....

خواب دیدم ...در شبی ظلمانی....در آن همه تاریکی و سیاهی...

تنها دیدم ....که از گنبد طلایی و زیبای امام علی علیه اسلام...

نوری روشن شده که از همه جا پیدا بود...

اگر روزی تنها ترین شدی....اگر خسته ترین بودی....

اگر درد داشتی....

فقط یک یا علی مدد بگو از ته دل....

معجزه و مرهمی نظیرش نیست...

شب چله قدیمی کجاست...

هر بار سراغ گوشی ام می روم، این طرف و آن طرف می بینم که از یلدا می گویند...نه یلدا......ها...یللللدددددااااا....!!!!!

یک دورهمی ساده چله...به یک چیز عجیب و غریب تبدیل شده...

اسمش را هم می گذارند هنر!! این طور کن...آن طورکن...همه انگشت به دهان بمانند...

یک هفته جان بکنی ...برای چند ساعت که همه بریزند در خندق بلا...و بخواهند خوششان بیاید یا نیاید!!

یک شب خوب تبدیل شده به شب تو خالی و دروغی

که با یک عالمه تشریفات، تبدیل شده بلای جان ها....مخصوصا آن ها که قرار است برای عروس چیزی ببرند....خوب چه قدر کمر شکن هست با این گرانی...

هزینه هایی غیر ضروری...که اصلا هیچ کدامشان هم جزو یلدا نیست...

شب چله محبوب دوست داشتنی، آن روزها کجا، این فشار و عذاب کجا....اصلا هم به نظرم به مادر ها خوش نمی گذرد، با این همه کار و زحمت و نگرانی...

یک رشته پلو و یا خورشت کرفس....بود...

یک کاسه تخمه با چند تا دانه پسته که تویش گم بود و یک ظرف

نخود چی و کشمش....

هر کس هر چه در خانه اش داشت، می گذاشت وسط....اما در عوض آن قدر خوش می‌گذشت، که حد نداشت...

الان چی؟!!!

دسر لبو! دسر پاناکوتا!!! دسر مزخرف فلان!!!!

سبد تزئین شده میوه های قرمز!!سبد سبز!!! چه قدر هم زشت....

کیک هندوانه!!! کیک انار!!! اینها دیگر کجا بود؟!

اینها یک دهم آن اسراف کاری ها هم نیست....

شب دور همی چله که سنت زیبای ساده و مهربانی بود،

تبدیل شده به یلدای ترسناک و هزینه های کمر شکن تحمیلی....

کجایش زیباست که بخواهی از هفته ها قبل خودت و زندگی ات را تبدیل به جهنم بکنی....

من واقعا ناراحتم....

از اینکه دارند زیبایی های فرهنگ ما را

آنقدر شلوغ و بی نمک و گران می کنند،

که همین آدم های طرفدار سرسخت چند صباح دیگر...کلا این شب را از تاریخ پاک می کنند...

چیزی نمانده به آغاز...

زمانی که دیگر تمام ساختمان ها و شهر...کاملا نابود شده بود...همانند تلی از خاک....

آن موقع بود که شهید سلیمانی عزیز، از پیروزی های حتمی

می‌گفتند...از عنایت حضرت زهرا سلام الله علیها...

از تکاندن چادرش...و محو دشمنان....در لبنان و سوریه....

حالا دوباره تکرار تاریخ....

دوباره ظلم آشکار همان جنایتکار....و جنگ نابرابر...

پس حتم می‌دانم پیروزی قسام را....

انشالله به فضل و مدد حضرت صدیقه شهیده....

وعده خداوند، حق است....

چرا که قدس همان وعده گاه آخر است...

همان نوید پیروزی....که از زمان امام شهدا....امام خمینی عزیز...

همه منتظرش بودند،

دشمنان خدا بروید به جهنم....

بروید به همان سیاهی و تاریکی....قعر جهنم....

ای غاصبان یهود و ای ظالمان بی رحم...که همانند آب خوردن..آن همه نوزاد در دستگاه را کشتید...

نگاه کردید و دست و پا زدنشان و تلاششان را برای زندگی دیدید و خندیدید!!

آن سینه کوچک بالا و پایین می رفت و تلاش می کرد و دست و پا

می زد....و شما قهقهه....

مادرانشان زجه می زدند و شما عین آب خوردن دستگاه ها را از برق

می کشیدید!!!

گفتید چه بهتر که همین الان بکشیمشان....

بمیرم برای دل مادرانشان که با هزار امید بچه شان را به دستگاه سپرده بودند....شاید نفسی بگیرند....جانشان رشد کند...

اما وقتی برگشتند....جنازه چند روز مرده بچه را تحویل گرفتند...

این همان ذات کثیفی هست که حتی شما را ترسانده که بخواهید، دو کلمه در محکومیت اش بنویسید....

این زنده بودن با مرگ فرقی ندارد....

مرده های افقی هستید‌‌‌که سکوت کردید....شرم باد بر شما

دلم تنگ شده...

از خانه ما تا خانه دایی بزرگ شاید حدود یک ساعت پیاده روی بود.

آن زمان اصلا این قدر ماشین زیاد نبود.

چون محل های غیر از خیابان اصلی، اصلا نه تاکسی بود، و نه اتوبوس خطی... رد می شد.

شاید مینی بوس، در ساعت های خاص رفت و آمد می کرد.

شب هایی که خانه دایی جان دعوت بودیم، با اینکه ماشین هم نداشتیم، و کل راه را پیاده می رفتیم، باز جزو بهترین شبهای بچگی ام است...

خانه زندایی بسیار کوچک و تقریبا به اندازه قوطی کبریت بود!

دو تا اتاق جدا و یک حیاط که حدودا پنج شش متر بود.

یک تانکر نفت هم در حیاط بود، مثل اکثر خانه ها.

اما عاشق همان خانه نقلی اما بسیار تمیز و خوش سلیقه شان بودم.

وقتی از درحیاط وارد راهرو که شیشه هایش درش بخار گرفته بود،

می شدیم، بوی عطر چلو مرغ به صورتت می خورد...

و نگاهت می افتاد به میزهای پر از گل های قاشقی، براق و سبز...

همیشه موزائیک های راهرو از تمیزی برق می زد.

زندایی کلا زن با حوصله و تمیزی بوده و هست....

یک دار قالی هم گوشه راهرو بود، که خیلی وقت ها، می دیدم که حتی میان صحبت ها وخوش و بش ها هم زندایی چند رج می بافت....

با دقت ومحکم...

برای ما بچه ها...دنیای بازی و شادی..یک ژیان از رده خارج کنار کوچه بود.....می نشستیم روی صندلی هایش...

پسر دایی ام اکثرا راننده بود...و ما مسافر...

برف های آن موقع معمولا تا جلوی در ماشین بود....

حسابی‌برف بازی می کردیم.

موقع شام...می دویدیم...به سمت اتاق اصلی خانه شان...

اتاق حدودا دوازده متری بود...

یک سفره سفید پهن بود، دیس های گل قرمزی چلو و زرشک و زعفران... دیس های بیضی مرغ و سیب زمینی سرخ کرده و کاسه های کوچک سالاد شیرزای.... وترشی بسیار خوشمزه و با گل گلم های درشت و فراون...و پیاز های کوچک...

خوش رنگ و چشم نواز...

من بچگی هایم، تنها خانه این زندایی غذا می خوردم....

غیر از خانه خودمان....از غذای هیچ کس نمی توانستم بخورم...

چون نه ادم هایشان را دوست داشتم، و نه تمیزی و تصورات خیلی زیادم،حتی حس بویایی فوقع العاده... باعث می شد نتوانم لب به غذا بزنم...

آن شبها، با اینکه رسم نبود، بچه ها خیلی غذا بخورند،

من فکر می کردم، چه عیبی دارد....

بعد با لذت غذا می کشیدم و آرام غذا می‌خوردم....چون به شدت

پیاده روی و بازی در سرما گرسنه ام می کرد....

مزه بهشتی اش...هنوز یادم است...

الان هم به خاطر همان خاطرات یکی از خاطره انگیز ترین غذاهایی که دوست دارم....پلو مرغ و سیب زمینی و سالاد شیرازی هست...

یکی به دلیل دستپخت زندایی....

و دیگر اینکه ما هیچ وقت سیب زمینی کنار مرغ برای خودمان سرخ

نمی کردیم، سالاد هم ندرتا...بر ای میهمان.

اکثر اوقات هم حتی برنج نمی گذاشت مامان...چون آقاجان مرغ سفید ساده...بدون رب... و بانان دوست داشت....همان طور خالی و بدون رنگ ورو...

به خاطر داشتن مرغداری....و داشتن مرغ زیاد!!!!

من هم متنفر بودم....از این غذا....

از آبگوشت...کشک بادمجان....خوراک لوبیا سبز و هویج....از یتیمچه...

از اکثر غذا ها، خوشم نمی‌آمد...و لب نمی زدم...

حتی از ماست های پر چرب و ترش محلی هم بدم می آمد...

حالا که فکر می کنم، می بینم، با کمی تغییرات

غذای دلخواهم می شد.

القصه که خانه دایی جان، کلا از بین رفت، چون افتاد وسط یک بلوار بزرگ...

یک خانه بزرگتر و بهتر ساختند...دختر دایی ها ازدواج کردند و رفتند...دایی جان به دلیل بیماری یک پایش را از دست داد...

می‌خواستم بنویسم، شاید الان آن چیزهایی که داریم و خوشایندمان نیست...روزی برسد که دلتنگش شویم...

روزی به آرزوهایمان می رسیم، اما یکسری چیزهای دیگر را از دست

می دهیم...

همیشه نیستیم...

یک مستند بود راجع به خراب شدن بناهای تاریخی....

اینکه بنا و گچکار و کلا کسانی این حرفه ها را بلد بودند، فوت کردند و دیگر کسی این هنر های قدیمی را بلد نیست...

آن هنرمندان محبوبی که بودند و هستند و با سعه صدر می آموزند، خدا خیرشان بدهد...

با خودم می گویم، چه حیف‌‌‌...اما آن عده کم

که هنرشان را به رایگان یاد ندادند...شاید غرور..شاید ترس از اینکه دست زیاد شود و دیگر کسی سراغشان نیاید...

نمی دانم، شاید هم شاگرد پیدا نکردند....

اگر سالها و شاید قرن های بعد را می‌دیدند، که حرفه ای که این قدر عاشقانه برایش زحمت می‌کشیدند....به دست فراموشی سپرده

می‌شود...اینگونه نبودند در آموزش هنرشان....

کاش ادم های هنرمند....در هر هنری، چند نفر شاگرد، درست پیدا کنند و بیاموزند از جان و دل...با تمام ریزه کاری ها و فوت و فن ها...

یادگاری است که در این گنبد دوار بماند....

خوشا راهی که پایانش تو باشی

تو تاکسی نشسته ام و به سمت حرم...جانان...

حضرت معصومه س عزیزم...

دلتنگش بودم...گفتم چهارشنبه که روز زیارتی برادرشان و پدرشان هم هست...مشرف بشوم...

چه قدر خوب است که همه خیابان های قم...پایان شان

حرم بی بی است...هر جا که سوار شوی...ایستگاه آخر حرم...

ای کاش در آخرت هم پرونده مان در دستان شما باشد و کنار شما جای بگیریم و آرام باشیم...

همه دوستان را دعا می کنم انشالله اگر قابل باشم...

اخت الرضا

سه شنبه ها و فیلم نیم بها رو خیلی دوست دارم.

چند سالی به خاطر این فیلم های زرد و پوشالی سینما رو بی خیال شدم...

دیشب اینترنتی بلیط خریدیم و رفتیم.ساعت یکربع به نه شب.

چیپس و پفک هم جای خود!

حس و حال خوبی بود...

برای نوجوان ها خیلی تاثیر گذار هست‌...

روایت تا به آنجا که بدانند حضرت معصومه س کیست...و چگونه به قم آمده است...

آخرهایش گلوله گلوله اشک ریختم از غربت بانو...

از تنهایی اش...

از اینکه سنی نداشت که بخواهد به این زودی از دنیا برود...

لعنت به دشمنان از اولین تا آخرین...

دیشب بعد از اینکه به خانه برگشتیم دلم می خواست، دنباله

فیلمنامه نویسی را بگیرم. انشالله اگر خدا بخواهد طرح های زیادی در سر دارم...

غم تو

دیشب دیدم انگار نمی توانم نفس بکشم...دلم می خواست عصر حلوا بپزم و ببرم برای روضه حضرت مادر...

اما جور نشد...

گفتم حداقل پاشوم بروم مسجد...

زیر چراغ های خاموش و روضه...دلم آرام گرفت...

نفسم باز شد...

مادر من...عشق من...

هر چه دارم از تو دارم...

کمکم کن...

مثل همیشه....

غم بی مادری...عجب سخت است...

مادر سادات....کجا رفتی ....

شیرینی پفکی

درب یخچال را باز می کنم...

پارچ شیشه ای شیر که به آخر رسیده...

دو تا تخم مرغ...

چی در انتظارشان هست....شیرینی بشوند....همان قدر شاد و شیرین...

شیر را توی ظرف کوچک می ریزم و می گذارم داغ شود...تخم مرغ ها را در کاسه می ریزم و هم می زنم...

بعد هم وانیل و نوک قاشق نمک و دو تا پیمانه شکر... و کمی زردچوبه...

شیر داغ را هم می ریزم و هم میزنم...

آرد و بعد هم یک قاشق خمیر مایه...

آن قدر آرد می ریزی که کامل خمیر یک دست شود....

می گذاری بماند...و بعد باز می کنی خمیر را...

با چاقو نوار های بلند می بری...

مثل مربع های کوچک اندازه قوطی کبریت...

حتما باید با چاقو بریده شوند، تا پف کند...

روغن توی ظرف کوچک و داغ داغ...دانه دانه سرخ می شوند..

خنک که شد، رویش پودر قند می پاشی...

عالی و خوشمزه...

با این جشن پیروزی چه قدر می چسبد....

هوای بهشت

هوای غروب جمعه و حال بسیار بد من...

بعد از نماز بود که واقعا دیدم اگر بنشینم در خانه، از تب و سردرد دیگر چیزی نمی فهمم...

با اینکه حاضر شدن برایم خیلی سخت بود، اما نیت زیارت

چهل اختران...نیرویم را مضاعف کرد.

حضرت موسی مبرقع...حال و هوای آرام بخشی که دارد...

یا علی گفتیم و راه افتادیم....

باد خنک که به صورتم می خورد...انگار وجودم پر از گرمای تابستان بود...

نوه بلافصل امام جواد علیه السلام هستند به همراه فرزندان و همسران و نوادگانشان...

همچنین امام زاده زید...که جد بزرگوارشان، همان امام زاده علی اکبر چیذر هستند...

خیلی جای باصفایی هست...

همین قدر که سرم را روی شبکه های نقره ای سرد،گذاشتم...

انگار هر چه غصه بود...هر چه درد های ناگفته...از زبان بی زبانی ام لبریز شد...

آن قدر که حس کردم، جانم دوباره تازه شد...

جالب اینکه...

مدت ها بود که نیت خرید چادر نماز برای عزیزی را داشتم،

یک بار هم رفتم اینترنتی بخرم و جور نشده بود...

خادمی آنجا روی یک میز، تعدادی از روسری ها و چادر های نذری را داشت می‌فروخت...

یک قواره چادر نماز تبرکی با گل های صورتی‌..۲۰۰ تومان...

با ذوق خریدمش...

همان یکی را ازش داشت...

از کجا می دانستید...که به دنبال چادر نماز هستم.....

این هم هدیه با ارزش من....

انگار چند کیلو از وزن غصه هایم کم شده بود...وقتی برگشتیم...

جایتان خالی...

تازه خنده دار اینکه فالوده هم خوردیم!!

همه می روند فرنی داغ می خورند...

ما فالوده...

الهی شکر...به خاطر همه چیز....

دلتنگ...

روزهایی که می گذرند...سعی می کنم ظاهرم را حفظ کنم.

اما ته دلم غم بزرگی هست و دلم شاد نیست...

برای برادران و خواهران خودم....برای فرزندانی که پر پر می شوند...

دیروز یک صوت از شهید ابراهیم همت شنیدم...

جنگ با اسرائیل که کاری ندارد...

آن ها این قدر ترسو و بزدل و عیاش هستند....

واقعا هم همین طور هست..

این قدر وحشیانه حمله کردن...

فقط کار بزدل هاست...

اول آذر تاریخ مهم زندگی ام هست...

خدا را شکر به خاطر همه نعمت هایش...

به خاطر محبت و لطفش...