جانان تولدت مبارک

بی تاب تر از همه شاید تو بوده ای برادر جان....آنقدر که در این بیست و پنج سال دلتنگ آمدن خواهرت معصومه جان بودی و چشم به راه....

اکنون در این روز اول ماه پر از خیر ذی العقعده

بانو نجمه خاتون، نوزاد زیبایش را در آغوش کشیده است، می بوید و می بوسد....

آقایم موسی بن جعفر به این می اندیشد ...

که این نوزاد دختر، همان کودکی است که پدرش امام صادق ع قبل از به دنیا آمدن او ، مژده تولد نوه اش را داده است....

همان دختری که هر کس او را در قم زیارت کند، بهشت بر او واجب

می شود....

چه روز خوبی است، امروز....

چه قدر مبارک است تولد نوزاد دختری که تمام خانواده اش سالها چشم به راهش بوده اند....

اکنون باید عیدی گرفت از این پدر...از این مادر و از این برادر....

از دو امام بزرگوار...از شادی ها باید، شادی بخواهی و چشم روشنی....

از امام کاظم ع ، از امام رضا ع...از بانو نجمه خاتون...

مطمئن باش درب خانه شان را بزنی، دست خالی برنمی گردی.....

امروز فقط روز دختر نیست...روز شادی و امید هم هست...

مردم نازنین سرزمینم...

همین طور که دارم کارت می کشم و قبض نانوایی را می گیرم، خانمی میانسال ده تومان به سمتم می گیرد و می گوید: می شود برای من هم کارت بکشید؟

با همان حالت آرام وار، برایش کارت می کشم و قبضش را میدهم دستش‌.می گویم شماره تون بعد از من هست.

کلی تشکر می کند و دعا....

بعد از چندین ماه که به بهانه نانوایی بیرون آمده ام، خیلی مهربانی اش به دلم می نشیند...

بعد سر حرف را باز می کند و می گوید: برای همسایه اش آمده نان بخرد.

از همسایه شان می گوید.

یک زن و شوهری هستند، که بچه دار نمی شوند...

وضعشان هم خیلی خوب بوده. شوهره همین چند روز پیش فوت

می کند و زن خیلی ناراحت و تنها شده است. هیچ کس را هم ندارد.

گفتم: چه قدر دردناک است تنهایی.

حالا چه می کند و به چه امیدی زنده است. کاش قبل تر از پروشگاه بچه آورده بودند.حداقل چراغ خانه اش روشن بود. دلش یک امیدی داشت.

این همه ثروت هم ارزشی ندارد ...نه صدایی، نه شوری...چه قدر دیر است که ادم ها بفهمند ثروت ها مایه آرامش نیستند....ثروت ها قرار نیست امید ادم ها باشند....

فکر نایابی که می گویند باید تمام ثروت دنیا باشد تا بخواهند بچه بیاورند...

واقعا به این روز خودشان فکر نکردند که تنهایی و بیماری و پیری چه اندازه سخت و طاقت فرساست‌‌‌‌....

کاش فکر مرهمی کنند از پیش، تا فرصت دارند....

همین طور برای خودم گفته ام و به چشمان مهربان خانم میانسال نگاه کرده ام و گوش کرده ام...نان های سنگک را تا می زنم که بروم....دوباره کلی دعا می کند و من شرمنده می گویم که کاری نکردم.

این مهربانی مردمان شریف سرزمین من است که از محبت ذاتی خودشان ، کار کوچک دیگران را لطف بزرگی می بینند....

انگاری بهاره

دیروز داشتم فکر می کردم چرا اینقدر باد میاد...

اصلا یادم نمی آمد چه فصلی هستیم...آهان الان بهاره....توت های قم رسیدند....همان اردیبهشتی که هر سال کلی منتظرش بودم....

همان نیمه اردیبهشت که شاد ترین روز سالم بود....

اما اینقدر درگیر بودم که گذر روزها را نمیفهمم....درد هایم....نگرانی ها و بالا و پایین شدن ها...چشمانم را بسته بود.

هر چه قدر هم بخواهم توی آن هفته های کذایی گذشته، بمانم،نمیتوانم....زمان دارد عبور می کند و با نیشخند می گوید: نمیخواهی بلند شوی از جایت؟ از دیدن گلهای زیبای من لذت نمیبری؟

مثل همان دیالوگ تکراری حبیبِ لیسانسیه ها؛ که" میگوید کی ضرر

می کنه"؟! هان؟!

تنها هنرم این روزها برگشتن به آشپزی هست برای دل خودم و غذا هایی که نه فقط از سر پر کردن شکم باشد و بس...

قابلمه بخار پزم را گذاشته ام و هویج و لوبیا سبز و کدو...هر چه که باشد و پیدا کنم...تکه ای هم مرغ....

همان قدر ساده و رنگی...می دانم اگر بی خیال بشوم و از غذا بیافتم، همه چیز در هم و برهم می شود...

به لطف عزیزی که برایم تدبیر های غذایی فرستاد..سیب زرد گرفتم و از آبش رب رسیب درست کردم، قبل از هر غذا یک قاشق....آرامش بخش...

جذب مواد غذایی غذا....

بادرنجبویه و گل گاو زبان و غنچه گل محمدی هر روز عصر....برای تامین بنیه و دفع سموم...

فعلا که این چیزها را میخورم تا ببینم چه می شود...

ممنون از همه دوستان که لطف داشتند و واقعا اثر دعای خیرشان را حس می کنم. انشالله خدا مراد دلتان را بدهد به زودی

سه غم آمد به جانم به یکبار....

روی ظرف فرنی که درست کردم، دارچین می پاشم وعجیب بویش همه جا می پیچد...

اما آن طور که فکر کرده بودم، نشد...به جایش یک عالمه غم ریخت به جانم...به یاد هفته های اول بارداری و فرنی خوردن هایم....

البته دوری از مامان اینها و تنهایی هم اضافه شد....

دردها و ضعف هایم هم آمدند، خودشان را انداختند به جانم...

اصلا یک طوری شدم که این مدت تجربه نکرده بودم....

اشک هایم می سوخت و فرو می ریخت....

جای خالی اش را تحمل نداشتم....

عجب خاطرات، بعضی وقت ها چیز عذاب آوری هستند!

به حضرت مادر توسل کردم که آرامم کند...به درد بیشمار از دست رفتن محسن عزیزش....

کلی با حضرتش درد و دل کردم....و کمک خواستم....

در این چندین سال که خودم را شناخته ام، فهمیدم که اگر درخت تنومند درد و غم را جنسش را و ریشه اش را پیدا نکنی....

اگر به درون خودت برنگردی و ندانی کجای رابطه ات با خدا مشکل دارد...هرگز راه به جایی نخواهی برد...

خیلی از افسردگی ها و مشکلات روان، برای این است داریم میجنگیم...

با خودمان، با خدا ، با جهان....

نمیدانیم که همه چیز کوتاه این دنیا برای گذاشتن و رفتن است...عجیب دلبستگی درست می کنیم و برای بدست آوردن و نیاوردنش، غوغا

می کنیم...

امروز حس کردم مشکل من هم همین است...

باید رها کنم....باید قبول کنم...راضی باشم....سخت ترین راهی است که قرار است بروم....اما بهترین راه بیرون رفتن...از این دخمه تنگ و تاریکی است که در آن زندگی می کنم...

جان عزیز است....

قبل تر ها وقتی از من می پرسیدند تحت نظر کدام دکتر زنان هستی؟

می گفتم هیچ کس....شاید آن موقع ها که بیست و سه سالم بود و خیلی در قم پزشکی را نمی شناختم و از طرفی دکترهایی را هم که رفته بودم، اصلا راضی نبودم.

وقتی با کلی زحمت و هزینه ای که به سختی از پسش بر آمده بودم و می رفتم مطب که به اصطلاح" وقت" بگذارند برایم تا حداقل دغدغه‌هایم کم شود!! اما دکتر زنان هایی که می رفتم و از قضا معروف هم بودند، چه می کردند؟! هیچ!!

مامایی معاینه می کرد و دکتر فقط در حد یک دقیقه می گفت چه مشکلی داری!!!!

آن هم وقتی چهار پنج نفر را صدا زده بود و کنار صندلی من نشسته بودند و همزمان کارهای دیگری را هم می کرد!!!

این بود آن همه وقت گذاشتن و ساعت ها نشستن در مطب و منتظر ماندن و چه شد ؟!

با حالی خسته و بعضا با دل شکسته و نسخه ای تکراری که رونوشته ای بود که خیلی وقت ها بدرد هم نمیخورد! چون برای همه همین بود.

تنها پزشک زنانی که واقعا بی نظیر بود در همه چیز، از گوش کردن و پرسیدن و وقت گذاشتن و حتی دلداری دادن وقتی همه گفته بودند باید سقط کنی چندین سال پیش پیرمردی بود با همه سن داری اش، چندین کتاب قطور همیشه روی میزش بود.

اهل مقالات جدید و به روز کردن علمش بود.

کسی که با یک نسخه دقیقا مشکلت حل میشد.

اما پزشکان زنانی که من در طول این چندین سال برخورد داشتم، فقط رونوشت می کنند و کار دیگری نه.

حتی این بار وقتی به خودم گفتم بروم به اصطلاح پیش یک متخصص که شاید لازم باشد....و زمانی که گفتم نمیتوانم قرص آهن بخورم؛

گفت : پس تا حالا چکار می کردی!؟با یک حالت تمسخر، (انگار از خط بردگی بیرون رفته باشم!!)

و من گفتم با طبیعت و پسته و....و هم دکتر و هم مامای سر سپرده اش

قاه قاه زدند زیر خنده و به هم می گفتند،پسته می خورد!!!

حالم با عرض معذرت از برخی پزشکان،از هرچه پزشک زنان است به هم خورد...

واقعا وقتی چشم هایم از حدقه می خواهد بیرون بزند و سرم از شدت درد بترکد، باز هم قرص بخورم؟

چه قدر آدم باید کار اشتباهی را تکرار کند تا بفمهد برایش نه تنها فایده ندارد بلکه اسیب هم می زند!

آن وقت باید تو که طبیب من هستی به حال من فکری بکنی نه اینکه مسخره ام بکنی! اسم خودت را گذاشتی طبیب؟

دلم خیلی گرفت آن شب و کلی گریه کردم، من با آن حالم رفته بودم که مثلا بهتر شوم، چه شد....

از نظر من علمی که در یک کوزه بماند، می گندد و نتیجه اش همین است.

بعد جان عزیز مان را می گذاریم دربست در اختیار این پزشک نما ها.‌..

وقتی قدر خودمان را ندانیم واعتماد بیش از اندازه داریم به طبی که خیلی هم دردی از ما دوا نمی کند....این می شود....

جور دیگر باید دید

همه در خواب اند و من همان طور وسط سالن دراز کشیده ام و با خودم کلنجار می روم...باید از این روزها در دفترچه ای بنویسم که از روزهای اولش نوشته ام...

آمدم بنویسم تلخ ترین روز سال ۱۴۰۲...اما به یکباره به ذهنم آمد که زینب س در میان آن صحرای خشک و سوزان با آن همه غصه رفتن و زجر فقط گفت: جز زیبایی ندیدم...

چطور میان آن همه خون و بی احترامی و جسارت...زیبایی دید؟!

مگر با این غصه ای که حنجره ات را گرفته و دارد خفه ات می کند

می شود آنقدر بزرگ فکر کرد...

تنها و تنها توانستم که ننویسم بدترین روز....

من آنقدر ها بزرگ نشده ام که جز خواست خدا چیز دیگری را نبینم....

من هنوز کوچکم به اندازه غم خودم....

اما شاید همین قدم خوبی باشد برای بهتر دیدن زندگی.....

همین قدر کوچک، اما اندازه خودم...

روزها دارند می گذرند و من دارم بهتر می شوم و یعنی که ذهنم را فقط مشغول نگه میدارم.

بی کاری همانا و اشک هایی که اختیارشان دست من نیست و بهانه گیری همانا....

تو یک مادری...

نرسیده به مطب سونو و تمام آن شلوغی های شب عید فطر، دلم پر بود از امید...پر از بیم...

از طرفی لکه بینی های دیروزش...

من تازه می خواستم پست آمدنش را بگذارم....

عکس چک بیبی دو خط کم رنگش...که دیدنش قلب خسته ام را شاد می کرد...

اما دلشوره های این چند وقت عجیب آزارم می داد...

وقتی به مطب رسیدیم...داشت ربنای اذان را پخش می کرد...

پاهایم یخ زده بود و تمام تنم خیس عرق...

صدای منشی که می گفت برو بخواب خانم...

هنوز به لحظه هم نرسید که گفت: سونو قبلی ات کو....

قیافه در هم و پر از اضطراب دکتر....صدایش که می گفت ضربان ندارد...

از کی صحبت می کرد؟ از همه وجود من؟!

همان دو میلیمتری که هشت هفته مهمان جانم بود و برایش حسابی نقشه ها داشتم؟؟؟

دختری یا پسری که اسمش را هم انتخاب کرده بودم....

حالا داشت منشی برگه سونویی را می داد دستم که نوشته بود:

ختم بارداری...توقف رشد جنین...

و تمام شدن آرزوی مادری که فرصت مادری کردن نداشت...

شاید دوباره مردم و زنده شدم تا دم در سونو و پشت در خودم را به پشت در رساندم و برای اولین بار بلند بلند گریه کردم و فقط تکرار

می کردم...که رفت....

چه شبی بود تا صبح....

چه عید فطری بود و چه قدر دوست داشتم که دیگر نباشم...

و چه قدر دلداری مزخرفی هست که خدا بهت دسته گل داده و عیب نداره....

درد از دست دادن موجودی که مادری اش را کرده باشی ولو چند هفته با درد بچه بزرگ فرقش فقط ندیدنش نیست...

دردش این است که حسابش نمی کنند و تو باید خودت را مادر نشان ندهی....

من هر شب خواب یک دختر بلند بالای چادری را می بینم که پشت سرم هست.

سعی می کنم لبخند بزنم و خودم را عزادار نشان ندهم....

سعی می کنم عادی رفتار کنم....

اما هر گز از یادم نخواهد رفت.... به حکمت های خدای مهربانم ایمان دارم...به مهربانی اش که روی سرم سایه لطفش را حس می کنم...

مطمئنم که به لطف خدا این روزهای سخت هم می گذرد...