جان دوباره

مدت ها بود که غم سنگینی روی دلم بود...

از سکته یهویی آقاجان بگیر و این مدت که حسودان عالم نگذاشتند ذوق این همه پیشرفت را بکنیم...

این باند بیماران پروانه ای که ساخته شد، خیلی خوشحالم کرد...

به ایرانی بودنم و به تمام دانشمندان با غیرت کشورم بالیدم...

اصلا کور شوند تا نتوانند ببینند این همه پیشرفت را...

توی این کشور همیشه فراز و نشیب های بسیار بوده....همیشه سختی و آسانی بوده....

ظالمان فاسد و رضا شاه خرابکار بوده که آن همه جوان را کشتند و تمام ثروت های مردم بینوا را چمدان کردند و فرار کردند....

کشوری ویران را به جا گذاشت و مردم با فرهنگ چند هزار ساله از جا بلند شدند و همه چیز ساختند... هر چیز که لازم بود و ندادند ...ساختیم..

پارچه...ظرف...ظروف...بگیر تا صنایع و خوراک و موشک و هواپیما...

اینجا سرزمینی بود که خودمان ساختیم و با دست خالی و آن هم با جنگ نابرابر که بر ما شروع کردند...هشت سال تمام...جوان ها و مردهای واقعی رفتند و جلوی اهریمن ایستادند تا الان کشور مان با شکوه بایستد...

اینجا را خودمان ساختیم و هنوز هم در حال تلاشیم...

کم ها و کاستی همیشه هستند....

گرانی ها و کمبودها را انشالله درست میکنیم...

همان هایی که دزدی می کنند...همان هایی که از کارشان کم می‌گذارند...

همان هایی که رشوه می‌گیرند... اینها هم ایرانی اند...

همان هایی که همیشه به کمبود ها میچسبند و بدگویی کشورشان را

می ‌کنند، اینها هم ایرانی اند...مقصرش هم دولتی است که خزانه را خالی تحویل این دولت داد و رفت...مقصرش وزیرانی بودند که تمام کارها را رها کرده و خوشگذرانی کردند و به این دولت دادند و رفتند...

اما بدانیم که تمام افرادی که در یک

کشتی اند و دارند به جلو می‌روند در رفاه و آزادی و امنیت و تمام شکوهش نقش دارند....

دزدی کنند و بگویند همه فاسد اند! کم کار کنند و بگویند: گرانی است!

چرا این کار را ازخودمان شروع نکنیم؟

تو تلاش کن، تو رشوه نگیر...

تو بساز، ایران را من و تو می سازیم....

زنگ تفریح!

رکعت آخر نماز عصر بود،که یک آن نفر پشت سری من از جاش پرید و گفت ایییییی!موش!

منم همینطور سلام ها رو تند تند گفتم و از جا پریدم!

خلاصه ولوله ای شد...حیف چه حس خوبی داشتم...پرید...

به گمانم موش هم بازی اش گرفته بود! چون که اصلا قصد فرار نداشت.

می رفت پشت اون پشتی و بعد دوباره برمی‌گشت سرجاش!

یک خانم شجاع هم دوید و رفت یک آجر و دمپایی پیدا کرد و آورده بود که مثلا بکشدش.

موشه هم از این ریز ها بود که معلوم بود از کوچه آمده ...

خلاصه که زن آجر به دست را کلی بازی داد و آخر سر رفت پشت یک کتابخانه!

کلی خندیدیم و قرار شد چند جای مسجد از این چسب های کتابی بگیرند و بزنند..بلکه موش را بگیرند...

یاد موشی افتادم که آمد خانه ما چند سال پیش و حسابی گند زد و آخر سر توی تراس گرفتیمش و از طبقه سوم انداختیم پایین!

جالب بود که اصلا هیچی اش نشد و فرار کرد و رفت....

خلاصه که زنگ تفریح بود میان روز....

بعضی حیوان ها واقعا چندش هستند و مضر...

تا چند ساعت حالم بد بود از دیدنش، چون اصلا دیدن موش خیلی اذیت کننده است...

زیبایی زندگی

از دل تمام چیزهایی که به ذهنم میاد برای نوشتن، امروز دلم خواست از یک چیزی بنویسم که واقعا به نظرم زیباترین و بهترین ثمره این دنیاست.

اینکه زن باشی، بتوانی مادر شوی و فرزندی را به دنیا بیاوری....و میوه دلت را بزرگ کنی و روزی را ببینی که با همه وجودش و کوچکی اش...

به سوی قبله بایستد و با همان قد و قواره کوچکش نماز بخواند....

اینکه بدانی سخت تر از بزرگ کردن و نگران بودن های دائمی مادرانه....

این است که بچه ها سر به راه نباشند....

تمام زحمت ها و شیرینی های دنیا در نظرت بی نتیجه و تلخ خواهند شد...

گاهی می شنوم که دوستان می‌گویند، آینده اش چه می شود...

چطور بچه بیاوریم....

این به نظرم پایین ترین بعدی است که کسی بخواهد بچه دار شود...

وبی اعتمادی به خدای مهربان....

اصلا می‌شود تصور کرد کسی بتواند موجودی را به این دنیا بیاورد...که شادی بخش زندگی اش باشد و آن وقت یک زندگی یکنواخت را انتخاب کند...

از میان همه صبر ها، شاید سخت ترین اش صبر بر امتحانی باشد، که تو بخواهی مادر شوی ولی خدای مهربان حتما صلاح نداند....

سه غم آمد به جانم...

چراغ ها خاموشند و در تاریکی خانه روحانی سید می‌خواند...

انگار رفته ام پشت قبرستان بقیع....

همان جا که خانه فاطمه (س) است.

همان جا که بچه ها تنها و بدون مادر نشسته اند... علی (ع) با حزن و اندوه به بستر خالی فاطمه اش نگاه می‌کند‌..

به تنها مونسش....به پشتیبان و همراهش.... زبان حالش این گونه است:

مگر چند سال داشتی دختر عمویم؟

چرا یک بانوی هجده ساله باید این قدر ضعیف و بیمار شود، که بچه های عزیز تر ازجانش و همسرش را تنها بگذارد...

همسرم بر تو چه گذشت بعد از رفتن پدرت....

چرا روزگار را بر ما سیاه کردند...

حسن و حسین ع می گریند و دل تنگ مادر اند...

زینب س جای خالی مادر را چگونه تاب بیاورد...

آخر دختران را سر و سری هست با مادر...

به خودم می آیم...روضه دارد تمام می‌شود...انگار برای خودم روضه غریبی مادر را گفته ام و گریسته ام...

انگار هنوز هم زمانی نگذشته و علی ع غریب و تنهاست...

سه غم آمد به جانم هر سه یکبار....

غریبی و اسیری چاره داره...

غم یار و غم یار و غم یار...

لامپ ها روشن شد و اما دلم پیش آن خانه ای مانده که بانویش دیگر نیست...

چشمان بسته

روزهای زندگی می‌گذرند و همه مایی که فکر می‌کردیم، حالا حالا جوان هستیم، پیر خواهیم شد...

دنیای بعضی آدم ها آنقدر تیره و تاریک است، که حتی نمی‌توانند روز روشن را هم ببینند...

عادت کرده اند همه چیز را بی ربط به هم وصل کنند...

مثلا گرانی را به دزدی...قمه کشی را به اختلاس...همین طور بگیر و برو...بعد هم خودشان نمی فهمند که مثلا علت اینکه یک قاتل که دو نفر را در روز روشن و با آن همه سند و دوربین کشته است، و حالا باید جزای کارش را ببیند...

میگویند جوان است!

در جامعه گرانی است!!

ای گروهی که خداوند بر دل ها و فکرهایتان مهر زده است..

بدانید شما بسیار حسرت خواهید کشید...در این دنیا به خشم تیره خودتان خواهید سوخت....و در دنیای دیگر به خشم پرودگار...

اگر مسلمانی...

شاید این روزها بزرگترین شکر من این است که در قم زندگی می‌کنم...

در شهری که مسلمانان پای بند دینشان هستند...

دینی که هرگز به زنان و مردان اجازه نداده است، که بدون حجاب باشند...

با افتخار روسری و چادر عبایی گشادم را بر سرم می کنم...

اما بی خبر از شهر های دیگر نیستم...

از اینکه می شنوم و می بینم که زنان مسلمانی هستند که، نه تنها به وظیفه شرعی و دینی خود عمل نمی کنند، بلکه به دیگر زنان با حجاب هم صدمه می زنند و بی احترامی می کنند...

اینها را باید گفت: آیا مسلمان هستید یا نه؟

اگر مسلمانید باید که دین خود را گرامی بدارید و پیروی از دستور خدا و پیغمبرش کنید...

اگر هم نیستید وظیفه دارید به قانون این کشور پر قدرت عمل کنید...

دیر یا زود همه پی می برند و آن کسانی که جو زده شدند، آبرویی برایشان نمی ماند..

پ.ن خیلی از این دخترانی که الان وضعیت پوششان نامناسب است نه تقصیر خودشان و نه جامعه است. بلکه وقتی کوچک بودند و همه به مادرشان می‌گفتند بچه است چکارش داری!روسری سرش نکن !

نفهمید که دارد چه دشمنی د ر حق دخترش می کند...

نفهمید که دختر بزرگ شد... اندازه مادرش شد ...و فکر کردند بچه است و دیگر خیلی دیر شده بود...دیگر هیچ حرفی را قبول نمی‌کرد چون دوستان و افراد خراب جامعه به جای گزینه درست، به او حرف نادرست را قبولانده بودند...

مقصری... مادری... که موهای زیبای دخترت را شانه زدی و از نامحرم نپوشاندی از همان کوچکی...

که بداند گوهر وجودی اش را این طور حراج نکند و بداند با حجاب چه قدر شرف دارد در نزد خدا.

نه به کشتن یک انسان

کارت که نوشتن باشد و گاه گاهی خاطرات، اما وقتی ‌که با واقعیت زندگی کسانی آشنا می‌شوی، که از کشتن یک انسان با توجیه اینکه:

"یک لخته است"، آشوب می‌شود وجودم...

چه جمله ناآگاهانه ای...چه درک شیطانی و کوتاهی...

مگر نه اینکه در دوهفته اول قلب شروع به تپیدن می کند...

مگر نه اینکه در پایان ماه اول، وجود یک انسان کامل شکل گرفته است...دست ها و پاها...انگشتان و تمام مشخصه های وجودی یک انسان...

در همان لحظاتی که به تلقین دروغ "یک لخته" است، گوش هایش هم دارند شروع به شنیدن می کنند...

قلبش تند تند می زند و برای قوی تر شدن تلاش می کند...

انسان است او...از همان لحظه شروع...

اوست خلیفه خدا و دارد زندگی می کند کنار آغوش گرم مادر...

نمی دانم هنوز هم از جنس این نابخردان وجود دارند که چنین آدم کشی را دوباره انجام دهند؟

قتل یک انسان؟! آن هم انسان درون خودت را؟!

چطور می شود زن باشی و فهمیده باشی که مادر شده ای و این افتخار بر دوشت و تو بتوانی یک انسان مجسم را به قتل برسانی؟!

وای بر آنان ...

این کلمات را نوشتن، هم سخت بود برایم...چه برسد به تصور اینکه کسی قاتل وجود دیگری شود...

دلتنگی را چاره نیست

مادر می‌گرید و از پسرش می‌گوید.

از چاقویی که بر اثر ضربه نوکش شکسته است‌.

پسر دسته گلی که بیست و یک سال بزرگش کنی و دست عدوی نامرد، جانش را بگیرد..

ارباب حسین ع که آرزوی همه مشتاقان است، دستش را خواهد گرفت و می دانی که جایش خوب است.

اما دل تنگی اش را چه کنی؟

قد و بالایش را میخواهی ببینی....

داماد کردنش.....

اما صدایش را می‌خواهی بشنوی...مادر گفتن هایش...

برای دل تنگی در این دنیا چاره ای نیست...

الهی که نسل نامردها نابود شود... و نسل آنها که از نامردها حمایت کردند...

الهی خوار شوند

روحتان شاد شهید زینال زاده و رضا زاده رفقای بهشتی

بی تو مهتاب

با همان شور و ذوق کودکانه ام به التماس های محمد نگاه می‌کنم. پنج شش ساله است و اصلا نمی داند بازی دسته جمعی یعنی چه!

با شرارت می‌گویم: اگر می‌خواهی توی پارک با ما بازی کنی، باید بروی خوراکی بیاوری!

من و ساناز و سمیرا هیچ وقت ندیده بودیم که بیاید توی کوچه بازی.

اما ما سه تا همیشه خدا یا دوچرخه بازی می کردیم و یا شب ها

می‌دویدیم به سمت مسجد.

همان طور که روی چمن های خیس و خوش بو، خاله بازی

می‌کردیم، محمد لخ لخ کنان آمد.

توی دستش چند تا موز و کیوی بود!

ما همین طور خیره نگاهش می‌کردیم...

دهه شصتی ها خوب می‌دانند که موز آن وقت ها هنوز به بازار ایران نیامده بود و فقط از مکه یا خارج می آوردند.

کیوی که دیگر نمی‌دانستیم خوردنی است!!

من و ساناز زدیم زیر خنده.به زردی موز نگاه می کردیم و برایمان جالب بود که چه قدر از اینها خانه شان دارند که آورده.

ادامه نوشته

از پس طوفان

دریای آرام و آبی موج می زند و دلم می‌خواهد مثل قبل بخندم، دعا کنم.

زندگی مثل خورشید که هر روز می تابد، گرم است، چه بخواهیم و چه نخواهیم.

چرا مثل قبل نباشد؟! اصلا مگر طوفان جزو دریا نیست؟

مگر کشتی ها همیشه منتظرش نیستند... حالا دریای زیبای زندگی، آرام تر از همیشه است...

دیروز یکی از وبلاگ هایی که، ادعا هم دارند را می خواندم، که جشن تولد مفصلی برای دخترش گرفته و بسیار ار صداقتش خوشم آمد.

نوشته بود: من سالها منتظر چنین روزی بودم! خوب این همان در لحظه زندگی کردن است.

چه بسا خیلی ها در نهان زندگی و شادی خودشان را دارند و فقط می آیند و می نویسند: روزهای غمگینی است!

هر کس هم که عادی بنویسد و می روند وپیام می گذارند که ما دیگر نمی خوانیم بعضی ها را!!!

دو رویی هم کم از زشتی این ها که به مردم چاقو می زنند ندارد.

چرا این قدر کنترل کردن دیگران عادت شده در این دو سه ماهه؟

چرا نمی آییم و از زندگی عادی که مملو از خوشی و ناخوشی است بنویسیم؟!

از اینکه جو بر علیه ما باشد و از دست دادن می ترسیم؟!

چرا روزهایی که سالها منتظرش بودیم را به خاطر هیچ و پوچ از دست بدهیم؟!

ما همیشه ادعا داشتیم که قوی بودیم و الان موقع قوی بودن است...من که مدت خیلی از این بی ادبی ها را تحمل کردم و نشان دادم که به راهی که معتقدم، نظر هیچ مخالفی برایم اهمیت ندارد.

من به قدرت حسین ع باور دارم.

به کشتی ایمان و مصباح نجات بشریت که همیشه در دریای مواج در حرکت است.

ما تا وقتی به قرآن و اهل بیت چنگ زده ایم، خوشحال باید باشیم و همه طوفان های جهان هم ذره ای در ما تاثیر نخواهند داشت.

حرف مردم که هیچ است...

زندگی کنیم و شاد باشیم...

رب انار ترش!

وقتی عکس رب انار رو توی کانال ایتا دیدم و رنگش رو، گفتم دو کیلو برامون بیاره.

می دونستم که شمالی هستند و وضعشون خوب نیست.

تنها درآمدشون هم فروش محصولات محلی شمالی.

بادوم و الو وگردو و....اینها دارند.

دیشب وقتی که سفارشمون رسید با ذوق قاشق زدم و خوردم.

وای که چه قدر ترش بود.

اما با همه اینها حکمت بود که ازشون بخرم. خیلی وقت ها کمک کردن، پول هدیه دادن نیست. بلکه کسانی که می بینید کسب و کارهای کوچک دارند و حتی محصولاتشون رو هم نمی پسندید، ازشون خرید بکنید.

حالا من ماندم و دو تا شیشه رب انار ترش.

فکر کنم مزه اش توی غذا یا مرغ بد نشه.

ولی خیلی حس خوبی دارم.خدا رو شکر.

هر چه کنی به خود کنی...

جسته و گریخته بخواهند بقبولانند که فلان روزها خرید نکنید و ....

اینها نشانه اعتراض الکی مثلا باشد!

چیزی که برایم جالب است که چطور می شود دو دو تا ساده هم بلد نباشی و آن اینکه تمام این مغازه ها مگر این نیست که برای خودتان است؟

اگر سودی هم بیاید به جیب خودتان می رود؟ غیر از این است که شما عضوی از این جامعه هستید و در تمام احوالات آن شریک هستید

اعتراض داشتن راه و رسم دارد.

روشنفکری به این نیست که کار همه را تقلید کنید و هر حرفی را درست بدانید.

عقل داشتن این است که حساب و کتاب کنید و هر کاری به سودتان بود همان را انجام دهید در مسیر حلال و راه درست.

چرا چیزی را که خداوند روزی تان کرده، حرام می شمرید؟

زندگی شیرین است...البته در کنار فهم و بدور از تقلید های کور کورانه

دکتر قاتل!

وقتی که اخبار را مرور می کنی و با واقعیت های وحشتناک و تکان دهنده روبرو می شوی، چطور می شود انسان بود و از این درد به خودت نپیچی؟!

تن و بدنم می لرزد...

دکتری که با زنش ماهیانه صد میلیون درآمد دارد و سوگند خورده در جان مردم، به جوان بی دفاعی حمله کند و سنگ بکوبد و پای بکوبد بر یک انسان...

چطور می شود قاتل باشی و نام دکتر برخودت بنامی؟!

رد خون مظلومی بر کفش هایت باشد و باز دروغ بگویی؟!

کاش نسل این دروغ گو و قاتل ها از روی زمین برداشته شود که این ها از همان تبار خولی و شمر فاسد هستند....

فرقی نمی کند در کدام لباس...فرقی نمی کند که جیب خالی یا پر...

برایشان کافی است که با عشق، ظلم می کنند و می کشند.اما نمی دانند که ایران نامش بلند و مردانش پر قدرت اند...

حیا و عفت خصلت زنان و غیرت و ایمان خصلت مردانش بوده و خواهد بود.

هرگز خیال خام نبرند، خیالبافان کوته مغز....

روزگار دارد نقاب از چهره ظالمان می کشد....

خدا را شکر که حق به حق دار می رسد....

خدا را سپاس که قانون حجاب دارد اجرا می شود...

گذر پاییز

گاهی خاطره ها را مرور می‌کنم...اما نه این قدر که فکرم بماند لای ورقهایش و کوفته و خسته ام بکند.

قبل تر ها وقتی اتفاقی می افتاد که دوست نداشتم، یا حرفی از کسی می شنیدم که ناراحتم می کرد، مدت ها ذهنم درگیر بود...

چرا این طور کرد و چرا این طور شد...با خودم تکرار می کردم.

اما حالا دارم به سنی می‌رسم که برایم خیلی با ارزش است.

چهل سالگی... از باب خواندن حدیث هایی که در این زمینه هستند و خیلی هم با اهمیت( چون از نظر شرعی هر کسی اجازه نقل حدیث را ندارد من هم نمی توانم بنویسم)هستند..برای خودم برنامه مفصلی دارم که تا قبل از این عدد حداقل دیگر آن عادت ها و رفتارهایی که خداوند دوست ندارد را انجام ندهم.

انشالله که موفق شوم.

هر چند که این قسم خودشیرینی ها و آزار هایی که اطرافیان می کنند، اذیت کننده است. اما سخت تر از گذر های آخرت که نیست؟

آن همه دوربینی که خداوند در اطراف ما گذاشته است،کافی است.

مهم حق است و حقیقت که پنهان از نظر خداوند و رسولش نیست.

آخرین انجیر های پاییز!

صبح وقتی گوشی ام را باز کردم، پس زمینه اش یک انجیرتازه و خوش رنگ بود که چهار قاچ بودو کمی هم خامه وسطش ریخته بود.

از این مدل پس زمینه هایی که هربار یک عکس یک خوراکی و یا میوه نشان می دهد!

(بیشتر ادم را شکمو می کند!)بعد کلی رفتم توی فکر و گفتم: فصل انجیر هم که تمام شده...

کی دیگر دستش به انجیر می رسد!

روز پر کاری داشتم و مجبور بودم چند بار بیرون بروم. عصر همین طور که داشتیم از باغ نزدیک خانه که سبزی تازه دارد رد می شدیم، که دیدم چند تا سطل کوچک انجیر گذاشته دم درش...

با تعجب گفتم: عه انجیر!

هیچی دیگه پریدیم و رفتیم و از آخرین انجیر های باغش که چیده بود، به قیمت بیست هزار تومان خریدیم!

خیلی عجیب بود. صبح دلم انجیر خواسته بود...حالا من بودم و آخرین انجیر های سفید پاییز!

کمی شان برای تازه خوری نگه داشتم و بقیه را حسابی شستم و روی دستمال خشک کردم. بعد هم بقیه را چهار قاچ کردم و توی قابلمه لعابی لایه به لایه شکر ریختم و رفت توی یخچال که فردا مربا شود.

شب از این همه لطف و محبت خداجانم تشکر کردم که همیشه حواسش هست به دل بخواهی های بندگانش...

خدایی که بی منت می بخشد و محبت می کند..