جنازه اسرائیل !

زمانی که میله ها هم باعث نشد، آزاد بودنت....در بند کشیده شود...آقای یحیی....

اسرائیل که جنازه ای بیش نیست....فکر هم ندارد....هیچ چیز ندارد...

جنازه به استوار مردان و بلند قامتان چنگ می اندازد!! تا بلند شود....

اما.....خبر ندارد....که مرده و تمام شده....بگذار چنگ های آخرش را بزند....

شاید یحیی همانند یحیی نبی....مظلوم ما‌....به جمع شهدا پیوست‌‌‌.....

اما آن قطرات...قطرات پاک خونش.....سیلی عظیم در جهان به راه خواهد انداخت.....

کوران....چشم باز کنید....همین نزدیکی ها....فرمانده بزرگی....تنها و مظلوم....با دستی بریده.....را تیر خلاص زدند....

آنجا کربلاست....همه جا اکنون کربلاست....

امروز به خودتان تکان ندهید‌‌.‌‌...فردا خیلی دیر است..... بعد تر هم تواب شدن دیگر ارزش ندارد...‌‌

حکم....جهاد....داده شده است....

با هر چه دارید به نینوا بیاید....

هر کار....هر قدم....حتی هزار تومان پول....هم جهاد است.....

فقط بیدار شوید.....

به اشک و خون....مظلومان....به گرسنگی و برهنگی....آوارگان....

مبادا در صف یزیدیان در آیید....با همین چشم بستن ساده!

امام تان.....را یاری کنید.....

نترس!

از یک زمانی...سعی کردیم....سبک زندگی مان را به سمت سلامتی ببریم...

از همین چیزهای کوچک شروع کردیم.شاید اوائل فقط یک چیز مضر را حذف می کردیم.

مثلا چای...که همه اطرافیان با لذت و اطمینان وصف ناشدنی....چای‌خارجی می نوشیدند! مامان ها....داداش و خواهر ها...

و آن وقت ما ارزان ترین نوع چای ایرانی را می توانستیم بخریم، پر از چوب بود و طعم خوبی نداشت!

شاید هم به خاطر همین بود، که مورد استقبال اطرافیان قرار نگرفت.

یادم است یک بار خانه مادر شوهرم بودیم، آن زمان همیشه توی دو تا قوری چای دم می کردیم...صبح ها...

یکی ایرانی....یکی خارجی.....

اتفاقی فقط چای ایرانی دم کرده بودم، برادر شوهرم متنفر بود حتی از بویش...آن موقع آمدند بالا....وقتی دید فقط چای ایرانی هست....خیلی ناراحت شد رفت پایین!

می گفتند....این ها چیست شما می خورید!!!

مزه ندارد!

اما فقط همان نوع هم برای ما مزه بهشتی می داد. چای خارجی خوردن سردرد و دل درد همانا....

راضی بودیم به رضای خدا...

قصه ما گذشت....ما کم نیاوردیم....به شدت به نوع

خوراکی های مان...که انتخاب می کردیم، پای بند بودیم....

روغن...نان....گوشت..آب....

ادویه....

حذف کامل سوسیس و کالباس بازاری....( الان از این خانگی های مطمئن می خریم)

و.....

سس ها....

البته چای ایرانی شد از نوع خاص....خوش طعم لیالستان...

سر گل بهاره...

و این مدل آن قدر بین مادر شوهرم و برادر شوهرم و ....طرفدار پیدا کرد....که مصرف سالشان را اول خرداد سفارش می دهند که مبادا تمام شود.

حتی به دیگران هم توصیه می کنند...

و حتی حاضر نیستند هیچ نوع چای ایرانی دیگری را امتحان کنند...

چه قدر خوشحالم و چه قدر ناراحت...

خوشحال از اینکه همان چایی را میخورند که ما دوست داریم و سالم است...

ناراحت از این همه مقاومت و حرف و سخن...

کاش ادم ها یاد می گرفتند به سبک دیگران احترام بگذارنند...

اما مهم نترسیدن است....

یقین دانستن به اینکه کار خوبی دارند انجام می دهند....

الحمدلله به خاطر نعمت های بیشمارش....

به خاطر لطف و محبتش....

سیاه پوش تو

ساعت یک نیمه شب باشد و تو در چهار مردان قدم بزنی و جمعیت

بی شمار ببینی....که همه به عشق...

دختر موسی بن جعفر که سلام خداوند بر او باد

و ماتم او

سیاه بر تن کرده اند....چه قدر خوب است این حس....

موکبی به سبک اربعین....چای عراقی ذغالی می دهد....دیگری از آن

آب های تک نفره لیوانی....خدایا چه قدر دلتنگ کربلاییم....

به حرم می رسی و انگار گرد عزا بر همه جا پیچیده.....

به درب چوبی باب قبله می رسیم....

آن سیل اشک و بغض، که به سختی نگه داشته بودم....می شکند....

فقط به یاد غریبی بانو....

لحظه پر کشیدن.....که نا امید از دیدن روی ماه برادر بود..‌‌

آن همه مشقت سفر از مدینه و دیدن آن همه مردان.... طایفه عزیز....که به شهادت رسیدند.....

مگر چند سالت بود؟

چرا باید یک زن جوان....بیمار شود؟

مگر سم به خوردت داده اند بانو؟

لعنت خدا بر آنان....که اهل بیت پیامبر ص را گرامی نداشتند و ظلم کردند....

بانوی جوان من....چه قدر با این سن کم....رنج کشیدی و دور از وطن....در سرزمین قم....تنهایی....

وداع آخرت....چه جان سوز است...

اشک امانم نمیدهد....

وارد حرم می شوم...به نیابت از همه کسانی که التماس دعا گفته اند‌...

و حاجت تمام حاجت مندان....

بانو کریمه است....هر چه میخواهید بخواهید....

وزیارتش را هر طور هست بیایید....

اینجا کسی دست خالی بر نمی‌گردد...

وقتی خدا نباشد...

چرخیدن روزگار و دیدن عوض...ی شدن آدم ها...

اینکه فکر کنند با نوشیدن و مست کردن...مشکلات و غم ها از یادشان می‌رود....مهمانی های مختلط و رابطه های کثیف....

اینها کجایش نشانه باکلاس بودن و پیشرفت است؟!

وقتی مرد با آن همه درآمد( حلال و غیر حلال...) آرامش ندارد که زنش بغل کدام آشنا و غریبه ای می‌خوابد....سقوط به جهنم تاریک ذهنی است.

این که سالها جان کندند و پول درآوررند....حالا که باید ارامش داشته باشند....فقط مانند پرنده ای در قفس...این در و آن در می زنند....

خدا را که فراموش کردند....گمان داشتند....حداقل احترام و نگاه مردم را می خرند....نماز و روزه و خمس را رها کردند.....و لباس از تن

بیرون کردند....شاید زیبا به نظر بیایند.....اما همه باد هوا بود....

مردم هم به این مدل ادم ها اعتماد نخواهند کرد!

نه ارامشی....نه خانواده ای....بر لاشه خودشان بغلتند و بدانند....اگرچه برخیال پوچ...که خدا نباشد....همه چیز مجاز است....

اما واقعیت این است که تنها در پناه خداوند جان است که همه چیز رنگ زندگی دارد.این همان شیرینی است که همه می دانند و خودشان را به نفهمیدن می‌زنند...

مانند زنی که آرزویش...خیانت نکردن شوهرش است و خودش را برهنه می کند و فکر می کند مردش قدرتی دارد!!

هیچ قدرتی در این دنیا....مال هیچ کس نیست جز خداوند....

حتی امیال...

پاکی و نجابت زن و مرد....جایزه اش جز ....زندگی شیرین و لذت بخش نیست...

هرکس پای در راه حرام بگذارد....از لذت حلالی که قرار است به او برسد....خداوند سهم او را کسر خواه کرد....

حالا باز بروند و بنوشند و حرام بخورند و ....در لجنزار نکبت فرو بروند و پول به تراپیست و روان درمانگر بدهند و خواری و ذلت به تن بکشند.‌..‌

ودریغ از ارامشی که پیدایش نخواهند کرد....

چرا که در بیابان شوره زار....هیچ درخت و چشمه ای نخواهند یافت....

پنجشنبه عجیب...

هنوز اذان ظهر نشده بود که رسیدیم خانه مامان...

بوی خوش خورش کرفس همه جا پیچیده بود.حسابی دلم می خواست خستگی یک هفته را از تنم بیرون کنم. فقط بنشینم و بدون نگرانی دور هم چای بخوریم.

بعد از نماز سفره پهن بود. یکی از خواهر ها هم رسید...

از من دوسال بزرگتر است...

وسط غذا حس کردم بوی سوختگی می آید...شبیه بوی قیر و لاستیک...

گفتیم شاید از بیرون است....

بو شدید تر می شد...

پسرک از توی پاگرد پشت بام که رفته بود بازی جیغ زد آتیش....

یکی از بیرون زنگ زد و گفت از خانه تان دود بلند شده....

و ناگهان همه چیز به یکباره شد جهنم....

سفره....را پیچیدیم...غذا های خورده و نخورده....

همسایه ها ریختند...آتش نشانی که در مسخره ترین حالتش شماره ۱ را بزنید....

آمدند و آتش را خاموش کردند و رفتند.....به اصطلاح انبارک روی پشت بام را........آب ودوده....شیشه های خرد شده و پاشیده در همه جا...

ترس و وحشت...

بابا که روی ویلچر بود و نمیتوانست حتی تکان بخورد و فقط

می پرسید...سوخت؟

مامان انگور بسته بود روی سقف...

همه سوخته و سیاه...بوی سیر ترشی های ترکیده و سوخته...

اصلا همچنین صحنه ای دیدنش ادم را اذیت می کرد...

خواهر بزرگه رسید با یک پارچ شربت غلیظ...که تویش انگشتر انداخته بود..

داداش جان که از دود متوجه شد بود و خودش را رسانده بود....

همیشه آتش را توی فیلم ها دیده بودیم...از نزدیک نه...

تا پاسی از شب فقط تکه های سوخته و و دوده را جمع کردیم و ریختیم در وانت....

دست هایمان با وجود دستکش هم زغالی بود...

نمیشد حمام بروی....آب برق داشت...

با خودم گفتم....آی لبنان....آی غزه....شما چه می کشید...زیر آن همه بمب وسختی....بدون آب....

ما که نصف شدیم با یک آتش نصفه و نیمه...

زندگی متوقف شد آن روز...

الان بعد از دو روز هنوز در شوک هستم.....

و ناراحت مامان اینا که مجبور بودیم برگردیم...

بشنو از ...

وقتی کانال ها را باز می کنم، چه قدر همه در حال صحبت از شکر گزاری و حس خوب دادن هستند!

عجیب تر اینکه مگر می شود توی جامعه امروز زندگی کنی....اما در جاده زندگی صاف و بدون چاله باشی؟!

اگر واقعا همیشه خوب باشی چه عالی...

اما اگر ادایش را در بیاوری و بخاطر تبلیغات و ....ادامه دهی...بعد از چند وقت...رهایش می کنی و عطایش را به لقایش می بخشی...

حتی با آن همه دنبال کننده....

من میگویم....زندگی هر کس خیلی زیباست...منحصر به فرد و پر از امید به آینده...اما اگر همان طوری که هستی نشان بدهی....نه بیشتر و نه کمتر....

من در این وبلاگ سالها از سختی و آسانی و غم و شادی هایم نوشتم...

اینکه از درد ها و سختی ها بگویی...نشانه ضعف نیست.

نشانه واقعیت درون تو و صداقتت است.

هر چند خیلی ها خوششان نیاد. حتی وقتی در دور و اطراف و فامیل...ناراحتی ات را می بینند...یک جورهایی با تمسخر نگاهت

می کنند! عده ای هم می گویند: نگاه کن چه قدر بی تابی می کند!

کم صبر است...

من از این قسم متلک ها و زخم زبان ها کم نشنیدم.... وقتی که احتیاج به مرهم داشتم....در مشکلاتم و درد هایم....

اما امروز واقعا به خودم آفرین می گویم....

از خدا ی مهربان و همراهم متشکرم هزاران بار....

واز خودم هم ممنونم....که درد داشتم و تحمل کردم‌...

سختی داشتم و تاب آوردم به لطف خدا....

روزهای زیادی گذشت و من به آنها که نگاه می کنم....می گویم :

مهم نبود، چطور راجع به من نظر دادند...چطور فکر کردند...

اما حالا منم این روز که از ته دلم شکر گزارم....

الحمدالله الذی اذهب عنا الحزن.....

می گذرد دنیا با بدی و خوبی اش...

بساز با زندگی....

چشم و دهان شیطان

امروز سری می‌زدم به وبلاگ ها...یاد دو سال پیش افتادم...

وقتی اسرائیلی ها یکهو یک مترسکی رو زدند سر چوب وتکانش دادند و توی شبکه شیطانی خودشان سر و صدا راه انداختند و ال و بل....

که یه دخترو کشتن...

اون ادم های چشم و گوش بسته هم راه افتادند دنبال مترسک...شیطان

حالا حرفم این هست....یه دونه دختر مرد....به صد دلیل موجه با مرگ طبیعی....اما با دروغ گفتند نه!!! پدر نابکارش دروغ گفت...

چه قدر جوان های پاک سرزمین بالای این دروغ پدر و دختر....که جو سازی بود....شهید شدند....

اما حالا...

کجایید؟! آی ادم ها یی که هر چه دروغ گفتند....گفتید.... باور کردید...

چشمانتان چه قدر باز و به هوش بودید....

حالا که بمب های تنی می افتد و ادم های بی گناه

چهارصد تا یک هو از بین می روند....

حالا که بیمارستان ها را بمب فسفری می زنند و برقشان و آبشان قطع است و دارند زیر بمباران و از گرسنگی می میرند!

آنها ادم نیستند؟؟؟

چه قدر جای تاسف دارد....چه قدر این سکوت وقتی که سانسور های اینیستا و....نمی گذارد خبر این شادی حمایت...بپیچد....

شما هم ساکت شدید....

که الان کور و کر شدید

وای بر شما....

اما خوشحالم که همیشه پرچم دین خدا بالاست‌...

پرچم مکتب امام حسین ع هیچگاه بر زمین نخواهد ماند...

این پیروزی گوارای وجود تک تک شیعیان جهان....

و تمام مسلمین....

و انسان های آزاده....

ما پیروزیم...

نصر من الله

دیروز ظهر وقتی به شبکه های ضریح بی بی جان چسبیده بودم و می‌بوسیدم....دعا می کردم... شب وقتی خبر پخش شد و صدای شادی مردم بلند شد، خییلی خوشحال شدم که خانم عنایتی کرده اند.... وقتی می گفتم خانم جان...چادرت را بتکان! دیشب با صدای بلند همه الله اکبر می‌گفتند... این صدا چه قدر می چسبید... به یاد تمام پیروزی های دوران جنگ.... به یاد شهدا...که جایشان عجیب خالی است... شهید سید حسن نصرالله...شهید سلیمانی.... برادر شهیدم...حسن مختار زاده... این روزها بوی خوش پیروزی بیشتر از همیشه به مشام می رسد...

برادر شهیدم

دیشب نمی دانم چه شوربایی درست کردم برای شام....

آنقدر گریه کرده بودم و بی حوصله بودم که توان بلند شدن نداشتم.

قلبم درد می کند....روحم....چشمانم...

کاش من به جای تو شهید شده بودم.. فرزند حضرت فاطمه س!

این همه سال مانند یک پرنده در خانه زندگی کردی....

شهادت تاج سرت بود...پرواز کنان به سمت بهشت پر کشیدی....

لعنت بر نتانیاهو....

لعنت بر تمام پس فطرتان عالم....

از این پس من راهت را ادامه می دهم....

شهادتت مبارک....مالک اشتر امام زمان عج الله...

ما پیروزیم!

ای آسمان تو هم گریستی....از شهادت سید....

خبر داشتی و دانستی که اینگونه غم بر همه جا پاشیده بود...

نوحه سرایی کردی و مرهمی گذاشتی بر اشک ها و دلتنگی های ما....

ای کودکان و زنان و مردان.... مظلوم...سرزمین فلسطین....لبنان و سوریه و همه جای جهان....

آن قدر به پیروزی نزدیک هستیم که صدای هلهله و شادی مردمان در قدس عزیز را می شنوم...

اندکی صبر....

سحر نزدیک است....

اگرچه داغ عزیزمان بر قلب و جانمان سنگینی می کند....

اما لحظه ای دشمنان کور دل و ترسوی یهود فکر نکنند که با این وحشی گری ها و ستم ها پیروز می شوند....

مرگ بر شما....و نفرین بر تمام کسانی که مانند شما می اندیشند...و یاری تان می کنند...

ما را بکشید....ما زنده تر می شویم...

اما شما زنده و مرده تان...فرقی ندارد....شما از ابتدا مرده اید....

این مبارزه ناجوانمردانه و این بمب ها که زده اید.....تاوان دارد....

خداوند بلند مرتبه وعده پیروزی داده است....

تمام شدید....انشالله....

صحن انقلاب...همان جای همیشگی....

گنبد طلایی ات..

ارامش حرمت....

اینجا همان جایی هست....که ادم به خودش می گوید....هیچ چیزی در این دنیا ارزش ندارد....

همه مال و جان ها به فدای شما

و این که چه قدر دیر شد....

کاش زودتر امده بودم. آقا جان چه خوب است...در کنار شما

با خودم زمزمه می کردم که کاش خانه ای در مشهد داشتیم....

کاش می شد که هر بار دلمان گرفت راهی حرم آقا بشویم...

اما باز به خودم نهیب زدم که مگر ندیدی آن مجاور مشهدی را که

می گفت...بیش از یک سال است که به زیارت نیامده است!

مگر نه این است که اذن به یک لحظه نگاه را هم خود آقا می دهد...

نه به پول و نه به حضور...است...

فقط اذن خود آقا و من این بار فهمیدم و بار شرمندگی ام....

بار غم....

حالا حالا ها باید بروی و بیایی و گدایی کنی...التماس کنی....

مبادا نا امید و خسته بشوی....

گر گدا کاهل بود تقصیر صاحبخانه چیست.....

این خاندان کرم و بخشش که پدر موسی بن جعفر ع همیشه کیسه های سکه همراه داشت که اگر کسی خواست...بدهند....

این طور صاحب خانه ای داریم.....

پدر کریم و پسر کریم.....

مبادا اشک چشم ات خشک شود....دستت را پایین بیاوری.....

این سه روز در بهشت....ماه بهار اول......

صدای چرخ های قطار....

ساعت از نیمه شب هم گذشته، اما به چشمانم خواب نمی آید...

روزهاست که منتظر بودم و این هوای قطار را هم دوست دارم.

هرچند که قطار معمولی باشد و چند تا کوپه اردوی پسران نوجوان....

پر از سر و صدا....جنب و جوش....

شوق زیارت...

به یاد آن روزهای خودمان که با مسجد النبی و همراه داداش جان

می رفتیم مشهد.

مگر من چند ساله شدم؟ چه قدرزود گذشت روزهای بی خبری....

تا صبح که کنار قطار با بطری اب وضو گرفتیم و نماز خواندیم، نتوانستم بخوام.

نزدیک ظهر وارد مشهد شدیم....

شهر دوست داشتنی....پر از عطر زرشک و زعفران....

پر از حس شوق دیدار....

دیدن زوار با هر رنگ و لباس و لهجه ای....

این شهر عجیب رنگارنگ است....اما رنگ عشق....

به مهمانسرا که رسیدیم، فقط دوست داشتم لباس عوض کنیم و برویم حرم.

آقای من چه قدر حرف دارم بگویم به تو...

رنگ جهانم....

نشسته باشی روی قالی لاکی رنگ....

بوی باران و پاییز.....

نسیم خنکی که از پنجره می وزد....

عشق و شوق رسیدن....به همه هستی ات.

چای تازه دم لیالستان....در دستت....

زندگی چه قدر زیباست...در این لحظه اکنون!

دیروز چادر هایم را با دست شستم و بوییدم...

خرده ریز ها را داخل ساک جای دادم.

از اینکه دارم تک تک کارهایم را با عشق انجام می دهم....لذت می برم!

پسر فاطمه س....مرا دریاب.

خوشا راهی که پایانش تو باشی.....خوشا دردی که درمانش تو باشی.

دل تنگم...

خسته ام و ماه هاست...که منتظر دیدارت هستم