صدای چرخ های قطار....

ساعت از نیمه شب هم گذشته، اما به چشمانم خواب نمی آید...

روزهاست که منتظر بودم و این هوای قطار را هم دوست دارم.

هرچند که قطار معمولی باشد و چند تا کوپه اردوی پسران نوجوان....

پر از سر و صدا....جنب و جوش....

شوق زیارت...

به یاد آن روزهای خودمان که با مسجد النبی و همراه داداش جان

می رفتیم مشهد.

مگر من چند ساله شدم؟ چه قدرزود گذشت روزهای بی خبری....

تا صبح که کنار قطار با بطری اب وضو گرفتیم و نماز خواندیم، نتوانستم بخوام.

نزدیک ظهر وارد مشهد شدیم....

شهر دوست داشتنی....پر از عطر زرشک و زعفران....

پر از حس شوق دیدار....

دیدن زوار با هر رنگ و لباس و لهجه ای....

این شهر عجیب رنگارنگ است....اما رنگ عشق....

به مهمانسرا که رسیدیم، فقط دوست داشتم لباس عوض کنیم و برویم حرم.

آقای من چه قدر حرف دارم بگویم به تو...