عزیز تر از پدر

وسط های تلفنم هست که فکر می کنم، آن بغض گنده دارد می ترکد...

سعی می کنم زودتر خداحافظی کنم...گوشی را که قطع می کنم، های های گریه می کنم...دوستش دارم...از تصور اینکه استاد عزیز تر ازجانم...روی تخت بیمارستان است...از اینکه خدای نکرده نباشد....

از اینکه تنها کس و کار ما بعد از بی بی جانم است در قم...

اغراق نکرده باشم، از آقاجانم هم بیشتر دوستش دارم....

خدایا....به حق چهارده معصوم...شفایش بده...

می دانم که صبح نزدیک است...

دخترکی را همچون مترسک بر سر چوبی زدید....

بهانه ساختید و بیهوده وار به خیابان ها ریختید...

ماموران بی گناه را زیر گرفتید و شعار های شیطانی سر دادید...

و همچون گرگ ها شبانه به جوانان مظلوم حمله کردید و کشتید... و تقصیر را بر گردن بی گناهان انداختید....

دروغ بافتید و روزهای زندگی عادی مردم را همچون قهوه تلخ ساختید...

کارتان شد از این آن خبر های تکراری و بی پایه رساندن

آخر هم نفهمیدید ای احمق ها که چه بود این همه هیاهو و عمر تلف کردن؟؟!!

فقط خون بی گناهان را باید به گردن بگیرید...

شمایی که در آتش شیطان صفتان دمیدید...

شمایی که شعار دروغ سر دادید....

شمایی که سر برهنه کردید باید جواب مادران شهدا و شهدا را بدهید...

اگر فقط بر سر جایتان نشسته بودید و اگر اعتراضی داشتید مثل یک شهروند واقعی می رفتید و جمع می شدید و راهپیمایی می کردید؟!

ثابت کردید ای کوته فکران که معنای زندگی را هم نمی دانید...

چه در این کشور آزاد و پر برکت....

چه در هر جای جهان....

روی خوشی را نخواهید دید.

بروید و از آنها که فرار کردند بپرسید‌...

پ.ن ۱

واقعا جای بسی تاسف دارد بعد از این همه رسوایی، دروغ...برهنگی و ابتذال....باز هم عده ای کور و چشم بسته، باز هم نفهمیدند که عروسک خیمه شب بازی بودند و خبرها و پول ها را عده ای قمار باز و فوتبالیست فراری... بازیگر خراب و ...به جیب زدند و فرار کردند....

شما فقط دین و آیین و آخرتتان را به هیچ فروختید که حالا دو صباح هم برهنه در خیابان این طرف و آن طرف کنید و حتی مردان قبلی هم نگاهتان نکنند!!!

پس هم دنیا و هم آخرت را باهم فروختید، و خاک بر سر کردید....

که بنی امیه هم همین طور بودند.....

تعجبی نیست که نفهمید حق کدام است و باطل کدام

وجودتان از لقمه لقمه حرام پر شده است...

و باز بیماری

شب از نیمه گذشته بود که قطار ارام وبی صدا، در ایستگاه حضرت معصومه س قم ایستاد.

تاکسی گرفتیم و خسته و بیمار به خانه رسیدیم...

به زحمت لباس هایم را عوض کردم و مسواک زدم و نالان به رختخواب افتادم...

نیمه بیدار یک استکان چای میخورم...

تصاویر این چند روز سفر زیبا....مهربانی های آقا امام هشتم ع

و فکر هایی که دیگر، مغزم را سوراخ نمی کند....

روز آخر رفتیم دارالشفا و یک کیسه دارو و سرم گرفتم.

دکتر گفت آنفلوآنزا گرفته ای...احتمالا همه از تو بگیرند در خانه..

گفت: باید صبر کنی دوره اش بگذرد....

خلاصه که عطسه فراوان...سرفه...بدن درد...

دارو ها را میخورم تا ببینم چطور می شود.

دلم گرفته است از تنهایی و مریضی و...دلم برای مادرم تنگ شده است..

صبحانه حضرتی

دیروز نزدیک غروب، همان طور که زیر پتو دراز کشیده بودم و حال بدی داشتم...گوشی ام را برداشتم و گفتم برای آخرین بار، غذای حضرتی را امتحان کنم.

همین که زدم صبحانه، باز شد و سه تا کد ملی خواست.....

اشکم سرازیر شد...

قربان میهمان نوازی و کرمت آقا...

حواست هست به ما....

امروز صبح که روز آخر اقامتمان هست، رفتیم مهمان سرا...

عدسی بود و نان و پنیر و حلوا ارده...

به نیت شفا خوردم...

خدا را شکر....از این لطف... از این نعمت

جانم تویی

از صبح که چشم باز کردم، فهمیدم که روز سختی در پیش دارم.

درد بدن و تب و لرز....

سردرد... گلو درد...بالاخره وقتی مریض داری ات تمام می شود...نوبت به خودت می رسد دیگر!!

از درد دوری آقا چه کنم....امروز اصلا نتوانستم از جا بلند شوم...

دلم برایش تنگ شده‌...یک روز است که ندیده امش....

وقتی برگردم، با این درد دوری چه کنم...

به خواهرش قسمش دادم...

بتوانم از جا بلند شوم....

جانم تویی رضا جانم...

آقای غریبم

وقتی شب بعد از دو روز بی خوابی و خستگی به زائرسرا می رسیم...

حس می کنم دارم بیهوش می شوم و فقط روی زمین دراز می کشم و انگار از این دنیا جدا می شوم...

دلم تنگ می شود برای حرمی که شب و روزی را میهمانش بودیم...

آقای غریبم...چه قدر کنارت حالم خوب است‌...

باید یا علی بگویم و تن را از غبار راه بشویم...

زندگی باید کرد...

اما با دل بهانه گیرم چه کنم؟!

صدای طبل هیت ها و دسته های عزا که می روند به سمت حرم....

دل من هم می رود...

برای تک تک شان دعا می کنم...

برای اینکه مرهمی گذاشتند بر دل غم دیده

پدرش...موسی بن جعفر ع...

برای تک تک زائرانی که با پای پیاده و سواره خودشان را به غم ولی نعمتشان رساندند...

اینجا مشهد است... اما من این شلوغی های بی اندازه اش را هم دوست دارم...اینها همه به رسم عاشقی امده اند و این همه سختی را به جان خریده اند به بهانه دیدن آقا....برای عرض ادب...

خدا حاجت هایشان را بدهد...

خیلی از مداحان معروف و مجریان را می بینم این روزها....

عصر در صحن پیامبر اعظم، مداحی رسولی و کریمی خیلی شنیدنی بود...

خیلی به لطف خدا آرام شدم این روزها...

حتی وقتی در حیاط حرم می نشینم و نفس می کشم....دلم از هرچه هست، خالی می شود...

خبری از کوله بار غمم نیست...انگار کسی بی خبر برده است آن را...

خدا راشکر که نعمت ال الله را به ما عطا کرد...

خدا را شکر که این زیارت را به ما مرحمت کرد....

که هنوز من نبودم...

زمان: ساعت دو نیمه شب جمعه...

شب شهادت آقا علی بن موسی الرضا...

مکان: درب ورودی صحن انقلاب....

نمی توانم قدم از قدم بردارم...به درب چوبی بزرگ تکیه می دهم....

چشم به گنبد طلایی....

دل بی قرار و پر از درد....

من و آقایی که می دانست اگر نبینمش....

تنها ایستادم و یک کوله بار سنگین از حرف ها و دردها....از عالم و ادم..

یک دسته عزا...می‌خوانند و سینه می زنند..

بغض من است که می شکند....

نه برای خودم....برای درد های سخت که آقا کشید....برای تنهایی اش....

برای دوری از معصومه جانش....

برای دوری از خانواده اش....

من امده ام کنارت باشم....

می گریم و جز اشک های ناقابلم هیچ ندارم که در مقابل این همه فداکاری شما که برای دین خدا دادید...

تو خودت حواست هست به من زائرت....

خوب میهمان نوازی ام کردی.....

لقمه تبرکی ات....

چای شیرین مهربانی ات....

آنقدر مهربان که حس کردم دلم نمی خواهداز درب حرمت بیرون بروم...

اینجا حس خانه ام را دارم‌...

من دیگر چه بگویم....اما این شب چه قدر غم سنگینی هست بر فضا....

چنین غمی را در هوای حرم ندیده بودم...

اولین سالی است که شب شهادت آقا اینجا هستم....

کتاب خوان نما ها...

یک هفته ای بود که عضو گروه همخوانی کتاب ساجی شده بودم.

یکی از خانم ها را می دیدم که از ابتدای پیام ها فقط به بیان فضائل خودش و خانواده اش می پرداخت...از اینکه می توانست احترام کسب کند و همه بپذیرند دارای اطلاعات و سواد کتاب خوانی هست،

کیف می کرد!!.

برایم جالب بود...دست و کف زدن ها و تشکرات مابقی از این خانم....

حالا افتخارش چه بود؟ یک مصاحبه اش در یک مجله چاپ شده بود....

به قول آن شخصیت...ما که در مقاله و مجله و کتاب بزرگ شدیم....از این افاضات نمی کردیم!

در سکوت می خواندم و هیچ نمی گفتم...

تا اینکه در کتاب رسید به بحث استفاده شهید از ماشین دولت و بردن تفریح خانواده اش....

همین خانم در برابر سوالات گفت... همه مجاز بودند استفاده شخصی کنند از ماشین دولتی!!!!

جالب که باز هم همه به راحتی حرف این خانم را قبول کردند و شگفت اینکه تشکر هم کردند!!!!

اخر چنین چیزی محال است.

هیچکدام از رزمنده هایی که می شناختم، خوانده بودم و یا دیدم هیچ وقت چنین کاری نمی کردند!!

من از استفتائات امام در اینترنت، عکس گرفتم و فرستادم....

به این مضمون که اصلا جایز نیست...

فردا دیدم که مدیر گروه پاک پیام مرا پاک کرده...و فقط پیام های ان خانم را گذاشته....

خیلی خون دل خوردم...

نه از رفتار شخص...بلکه از این سادگی عده ای که اهل کتاب و عشق به شهدا هستند....

اما وای بر ما اگر که ندانیم...از کجا ضربه می خوریم....

آخر چرا وقتی روز روشن را می بینید، و یک کذابی می گوید شب است...باور می کنید؟؟؟

شما که سیره شهدا را خوانده اید...حتی شهید همت یک خودکار از اموال دولتی استفاده نمی کرد....نه برای احتیاط....برای یقین....

حالا اگر این شهید استفاده می کرده و یا هرچیز...باید دید و پرسید از خانواده اش...شاید یک مورد به خصوص بوده....

من کاری ندارم....

اما پدر خودم هیچ وقت با ماشین جبهه به خانه نیامد...

خانه ما که آن زمان می ساختیم با هزار قرض و زحمت و تنهایی بود بر دوش مادرم و....

چرا چهره شهدا و انقلاب را مخدوش می کنید‌‌..

مثل روز روشن

وقتی که می گویند قرآن کتاب آسمانی....

وقتی که حکم اعدام سلمان رشدی صادر می شود برای بی احترامی به پیامبر...

آن وقت کسی که در روز روشن قرآن را آن طور هتک حرمت می کند...حکمش چیست؟؟؟

فردی که در اغتشتشات باعث شد پنج نفر از اطرافیان خودش بمیرند...

این ادم در دسته کیست؟؟؟

مسلمان باید از شرفش...از کتاب دینش

از همه چیزهایی که او را وصل می کند به دشمنان، دوری بجوید....

حالا که خودت مُردی در زندان...

اما بدان که لایق جهنم هستی....

جواد روحی...حیف از اسمت...

کجای کاری...

دکمه آسانسور را که زدم، به طبقه ششم که رسید...صدای خانم سخنران می آمد.

بسم الله گفتم و وارد روضه شدم.

داشتم چای روضه را میخوردم و با دقت گوش می دادم...

صحبت رسید به حدیث محبت اهل بیت.... و تمام...

گمان کردم سخنران ادامه می دهد از عمل...از تقوا...از جایی که مستمع بفهمد محبت اهل بیت... تنها کافی نیست...

اما این طور نشد و رفت در ذکر مصیبت و بعد هم تمام شد مجلس.

من مات و مبهوت....گفتم اگر دو نفر بی مبالات ، بی اطلاع از آن همه حدیث و شناخت واقعی دین..به همین بسنده کنند و بروند به سمت جهنم...

من که می دانستم چه؟...

کجای کاری که من کوتاه بیا نیستم...

امروز همان جمعیت در جای دیگری روضه بودند...

من هم سریع در جای مناسب، از آقای سخنران پرسیدم...آیا محبت به اهل بیت کافی است برای بهشتی شدن؟

و خدا را شکر که ایشان دغدغه مند بودند و اهل مطالعه.

و از این که اگر کسی را دوست داری باید رفتارت شبیه او باشد...

باید بدانی که شفاعت اهل بیت به کسی که نمازش را سبک بشمارد،

نمی رسد...باید بدانی که ابن ملجم دوستدار حضرت علی ع بود و قاتلش شد....

باید تلاش کنی...باید دینت را بشناسی....باید خودت را به امام حسین ع برسانی و نشان بدهی با دشمنانش فرق داری...باید به پدر و مادرت محبت کنی...حجابت را حفظ کنی و نامحرمی مویت را نبیند...چرا که هیچ کس از همسایه ها حتی هیکل حضرت زینب س را از پشت چادر هم ندید...

دین ما، دین زیبایی است...

دین زندگی واقعی است..

دین محبت و عمل با هم است...

کجای کار هستی....

اربعین شروع دوباره

چه کسی می دانست که قرار است روزی برسد که هر کس مشتاق کرب و بلاست...اینگونه راحت بال بگشاید به سوی حرم دوست...

وقتی هم که قدم بگذاری به کشور غریبه ای...دیگر رخت برمی بندد از جان و تنت، غربت...با آن همه مهمان نوازی...

من هنوز هم نصیبم نشده است این زیارت رویایی...

اما وقتی می شنوم که از جان و دل درب خانه هایشان را می گشایند به روی زوار آقا...دلم هم شاد می شود و هم غمگین...

شادی برای اینکه در راه اباعبدلله چه قدر می شود، رشد کرد...

چه قدر این راه شکوفا می کند انسان را...

اینکه مستاجر باشی و چشم به راه زوار اباعبدلله باشی که چراغ خانه ات را روشن کند...

اینکه ماشینت را بفروشی و بخواهی اغذیه مورد علاقه زوار را بخری...

این همه مهر و صفا از کجا آمده است...

این همه ایثار...

از سرچشمه عشق مولا..امام مهربان...امام حسین ع

اما ناراحتی ام از این است که نکند ما ایرانی ها عقب بمانیم از این فداکاری ها و باور ها...

اربعین فقط یک واژه نیست...

یک چند روز هم نیست...

اربعین فرصت شروع است برای یاد گیری و تمرین خیلی چیزها...

باید در عمل ثابت کرد عاشقی را...

پ.ن

دیروز روضه بودم و وقتی وارد شدم، کسی نبود به عنوان صاحبخانه سلام بدهم و رفتم بنشینم که دیدم دو تا فرش وسط هست و دورتا دور موکت. توی دلم گفتم اگر واقعا ما میهمانی می گیریم هم همین طور بی تفاوت هستیم به میهمان.

کاش حداقل چند تا پتو پهن می کردند.....

موقع خداحافظی هم خودشان توی آشپزخانه بودند و بی تفاوت....

چند بار سرم را گرداندم که خداحافظی کنم و کسی بیرون نیامد...

همین قدر ساده می شود محبت ها را شروع کرد...

چه قدر خوبه...

وقتی که دل تنگی...وقتی که از همه دل گیری...وقتی که کم می آوری...

حتی وقت هایی که هیچ چیز شادت نمی کند....

می رسی به ته خط...

اما کافی است بگویند: این هم بلیط قطار...مشهد....

انگار تمام دنیا رنگش...گل بهی است...شاید هم سبز...

همه درد هایت را می ریزی توی چمدان رنگ و رو رفته و قصد زیارت...

چه قدر خوب است که ما ایرانی ها...تو را داریم...

آقای مهربان...عزیز دل..دل تنگت هستم...

کاش بیایم پابوست...همان جایی که دیگر رنگ می بازد هرچه سنگینی غم است...اربعین که کربلا نصیبم نشد...

کاش زیارت تو شود روزی ام...

سفر کوتاه...

آخر هفته گذشته بود که دیدم بله وقت رفتن به سفر دیگر است...

دیدار پدر و مادرها...با اینکه واقعا خستگی سفر دور و دراز، هنوز به تنمان بود...یا علی گفتم و

چند تا تیکه لباس و کمی از پونه خشک هایی که از کوه چیده بودم و چای ایرانی که مامان هم مشتری اش شده و برایش خریده بودم...راهی دیار شدیم.

طوری چشم هایم خسته بود، که فقط دلم می خواست زود تر شب شود و کمی بخوابم.

آقاجان که ده روزی به کمک خواهر جان تهرانی، رفته بود فیزیوتراپی...

اما به نظرم اصلا فرقی نکرده بود.

دلم هر بار ریش می شود وقتی روی تخت می بینمش...اصلا دوست ندارم اینطور ببینمش.

اما این خواست خدا بوده...

کمی پاهایش را ماساژ می دادم...روی ویلچر می نشاندمش و می بردم توی حیاط...برای صبحانه شان نان تازه می خریدم و سعی می کردم دو روزی که پیشش هستم، کمک کارش باشم.

حتی سعی کردم که به حرف هایی که پشت سرم زده بودند..بهایی ندهم.

((حرف هایی که انگار مثل میخ می رفت توی سر آدم...

اینکه دوماه گذاشته و رفته....اینکه ما کارهای آقاجان را کردیم و فلان و تو هیچ کاری نمی کنی...))

مهم بود؟! نه اصلا...من که از گرمای خانه ام در قم..همه اش بیمار بودم و اگر چنین جایی نداشتم، قطعا حال نداشتم از جا بلند شوم...چه برسد به اینکه بخواهم قدمی بردارم برای کمک به پدر عزیزم...

نمی دانم تا کی قرار است از این حرف ها بشنوم...البته به خواهر تهرانی هم از این قسم تنبیهات گفته اند...

به دلم که می آید پر از غصه شود...می گویم خوب تو که می دانی حرفشان از جهت زندگی تلخی است که دارند...

از جهت ناشکری خودشان است با آن همه ثروت و مکنت...

با این احوالات حتی خانه مادر شوهرم، هم نرفتم که تمام وقت در خدمت آقاجان باشم...

شاید ناراحت شوند...

به هر حال این بار هم به گردنم بود و خدا راشکرکه رفتیم و برگشتیم...

قدم بگذار..

تا سر صفائیه مردد بودم...نگران اینکه بروم چه می شود...بالاخره نگرانی مادرانه همیشه هست....

بعد دیدم رسیدم به خیابان....یاید انتخاب می کردم...وقت تردید تمام شده بود...

به خودم گفتم ، چرا فکر می کنی تا همیشه هستی و فرصت داری...

از کجا می دانی که همیشه قم هستی و می توانی به این راحتی زیارت خانم جان...بروی...

راهم را کج کردم و قدم گذاشتم به راه حرم...

اما تردید رهایم نمی کرد...نگرانی...

تازه دیدم که خیابان هم یک طرفه شده و خبری از تاکسی و اتوبوس نیست....

گفتم...هر چه بادا باد...پیاده می روم...

یک خیابان صفاییه تا به حرم...مگر نیم ساعت بیشتر است؟!

رفتم و هر قدم انگار، می فهمیدم که این بهانه های به ظاهر عقلانی، همه اش از جانب آن سیاه لعین است....

چه خوب که بعضی وقت ها رها کنی خودت را و یک دفعه راهت را کج کنی به سمت نور...

خدا همراهت است...

صدایش کن....

تا به حرم، دل تنگ می شدم...

نه حسی از گرمای ظهر...نه آفتاب..

به درب چوبی بزرگ رسیدم و چسبیدم و یک دل سیر، سبک کردم...از اشک های دل تنگی...

و شکر کردم...که توفیق این زیارت را به من دادند...وضویی گرفتم در وضوخانه با آب سرد...و چه قدر چسبید...

خلوت بود حرم...

رفتم و چسبیدم به ضریح بانو...

انگار که دیگر دنیا متوقف می شود...

انوار بهشت است آنجا...

و نماز شکر اطراف بالاسر...

و رساندن سلام و دعا برای همه دوستان که گفته بودند و دلتنگ حرم...

به وقت نیمه شب

پنجره را باز می کنم و هوای تازه به صورتم می خورد.

ماه روشن و پر و نور...صدای کولر های گازی...اکالیپتوس های خمیده...

نفس عمیقی می کشم و خوشحالم که این میهمانی هم برگزار شد...

میهمانی کوچک خواهرانه...

بعد از دو ماهی که خواهرک را ندیده بودم، امشب دعوتشان کردم...

هیچ کار اضافه ای نکردم.

فقط پلوی ساده و سالاد و خورشت...

خیلی هم به من چسبید...چون نه صبحانه وقت کرده بودم بخورم و نه ناهار...فقط چند تا لیوان چای...

کار های عقب افتاده ای بود که به لطف عجله امشب، جمع شد.

مثل جاروی زیر تخت و فرش ها...رو بالشی های ندوخته...

میهمانی چیز خوبی است...

الان که به خانه نگاه می کنم، کلی کیف می کنم.

من از آن ادم هایی نیستم که بعد از میهمانی بیافتم به تمیز کاری...

چه کاری است...

لذت از اینکه فردا نمیخواهی نگران غذا بپزی...

کارهای عقب افتاده نداری...

بار میهمانی گرفتن هم روی دوشت نیست...

حالا یک جارو و جابجایی دیر نمی شود

انشالله خدا هم راضی باشد

خدا را شکر که این هم گذشت...

کتاب مونس همیشگی

در انباری را که باز می کنم، چشمم می خورد به کیسه کتاب هایی که قبل از رفتن به سفر دور و دراز، امانت گرفته بودیم...

چه قدر خوشحال شدم که اکثرشان را خواندم...

و با اینکه کلی بار سنگینی بود، باز هم در میان جنگل و دشت از کیفم در می آوردم و می خواندم....

کتاب موجود عجیبی است...به نظرم من که دست و پا هم دارد...

چشم و گوش هم دارد...گاهی که با تمام وجود بخواهی بخوانی...دستت را می گیرد و با خودش می برد...آن دور ترها...جایی که نمی دانی کجاست...فقط به خودت که می آیی، می بینی که چه قدر خوب شده است حالت....

فقط اینکه کتاب امانت، از خط قرمز های من است...

شاید یک چیزی در مایه های طلا برای زن های دیگر...

مواظبش هستم...

روزگارتان همیشه پر کتاب....

کاش من هم زائر تو شوم

ببینی که قدم بر می دارند و هدفشان به سوی کرب و بلا است...

ببینی که به سوی جایی می روند که قلب و روحت پر می کشد برایش...

اما همانند مرغ در قفس آه می کشی و اشک فقط مرهم توست....

کاش راهی بود که من هم راهی شوم...

انشالله که هر کس مسافر کربلا است...سفرش به خیر و زیارتش مقبول...

سلام ما را هم به آقا برسانید...

و دوباره زندگی

وقتی حدود دو ماه دور بوده باشی از زندگی عادی...از خانه ات...وسایلی که باعث راحتی ات بوده اند و...

حالا برایت وضوح رنگ ها چند برابر شده است.لذت می بری حتی از روزمره هایت...

از کبریت هایی که دیگر نم کشیده نیستند

از نبودن آن حجم حشره و عنکبوت هایی که نیششان تمام تنت را یادگار گذاشته اند...

از دیدن فراوانی ریحان و جعفری و سبزی های مختلف...

حالا من به خانه خودم برگشتم و هر چند که قم گرم است هنوز..

اما دل تنگ بودم برای دیدن بی بی جانم که همان نیمه شب رسیدن...به جلوی درب حرم رفتیم و سلامی عرض کردیم، هر چند که ناپاک بودیم...

و تمام خستگی سفر از تنم بیرون شد با همان یک نظر دیدن گنبد طلایی اش و نفس کشیدن در هوای حضورش...

چه دانی که شاید که این دل تنگی دو طرفه باشد و این آرزویی است برای من...و اشک هایی که سبک می کنند قلب و جانم را...

خوشحالم که برگشتم...با وجود دل تنگی برای کلبه کوهستانی...

برای آب چشمه...برای هوای پاک و خنک...

برای کندن و خوردن آلوچه های ترش جنگلی تا حد دل پیچه و...

برای دیدن دریای ابر...هر عصر...

برای ماست های خوشمزه و چرب...

خدا را سپاس برای همه چیز...ممنون ای عزیز ترینم...

در کنار دریا

چادرم را دور کمرم سفت می بندم....جوراب هایم را در می آورم و دم پایی هایم را می گذارم کنار....

اولین قدم کنار ساحل...موج آب ولرم...صدای خنده و شادی بچه ها...

آب زیر پایم خالی می شود و شن ها که به کف پایم میخورد می روم به به چند ده سال پیش....

همان وقت ها که تا به دریا می رسیدیم... با تیشرت و شلوار می پریدم توی آب...

ساعت ها آب بازی و فارغ از هر خیالی....

زندگی در لحظه بود....

حالا این کوله بار که بر گردنمان به دوش انداخته ایم و کشان کشان بر دوشمان سنگینی می کند با هر قدم....

چرا نمی گذارد سبک بال شویم...

مرغ دریایی در انتهای ساحل به دنبال طعمه شاید می گردد...

به غروب آفتاب چیزی نمانده...

صدای امواج و خلوتی ساحل...

دلم آرام گرفته است...اما غم ها...یاد ها....تنهایم نمی گذارند....

می گذارم غم ها را به گوشه ای...

چشم هایم را می بندم و گوش می سپارم به صدای زیبایش...