وسط های تلفنم هست که فکر می کنم، آن بغض گنده دارد می ترکد...

سعی می کنم زودتر خداحافظی کنم...گوشی را که قطع می کنم، های های گریه می کنم...دوستش دارم...از تصور اینکه استاد عزیز تر ازجانم...روی تخت بیمارستان است...از اینکه خدای نکرده نباشد....

از اینکه تنها کس و کار ما بعد از بی بی جانم است در قم...

اغراق نکرده باشم، از آقاجانم هم بیشتر دوستش دارم....

خدایا....به حق چهارده معصوم...شفایش بده...