دیروز نزدیک غروب، همان طور که زیر پتو دراز کشیده بودم و حال بدی داشتم...گوشی ام را برداشتم و گفتم برای آخرین بار، غذای حضرتی را امتحان کنم.

همین که زدم صبحانه، باز شد و سه تا کد ملی خواست.....

اشکم سرازیر شد...

قربان میهمان نوازی و کرمت آقا...

حواست هست به ما....

امروز صبح که روز آخر اقامتمان هست، رفتیم مهمان سرا...

عدسی بود و نان و پنیر و حلوا ارده...

به نیت شفا خوردم...

خدا را شکر....از این لطف... از این نعمت