زمان: ساعت دو نیمه شب جمعه...

شب شهادت آقا علی بن موسی الرضا...

مکان: درب ورودی صحن انقلاب....

نمی توانم قدم از قدم بردارم...به درب چوبی بزرگ تکیه می دهم....

چشم به گنبد طلایی....

دل بی قرار و پر از درد....

من و آقایی که می دانست اگر نبینمش....

تنها ایستادم و یک کوله بار سنگین از حرف ها و دردها....از عالم و ادم..

یک دسته عزا...می‌خوانند و سینه می زنند..

بغض من است که می شکند....

نه برای خودم....برای درد های سخت که آقا کشید....برای تنهایی اش....

برای دوری از معصومه جانش....

برای دوری از خانواده اش....

من امده ام کنارت باشم....

می گریم و جز اشک های ناقابلم هیچ ندارم که در مقابل این همه فداکاری شما که برای دین خدا دادید...

تو خودت حواست هست به من زائرت....

خوب میهمان نوازی ام کردی.....

لقمه تبرکی ات....

چای شیرین مهربانی ات....

آنقدر مهربان که حس کردم دلم نمی خواهداز درب حرمت بیرون بروم...

اینجا حس خانه ام را دارم‌...

من دیگر چه بگویم....اما این شب چه قدر غم سنگینی هست بر فضا....

چنین غمی را در هوای حرم ندیده بودم...

اولین سالی است که شب شهادت آقا اینجا هستم....