با خودم زمزمه می کردم که کاش خانه ای در مشهد داشتیم....
کاش می شد که هر بار دلمان گرفت راهی حرم آقا بشویم...
اما باز به خودم نهیب زدم که مگر ندیدی آن مجاور مشهدی را که
می گفت...بیش از یک سال است که به زیارت نیامده است!
مگر نه این است که اذن به یک لحظه نگاه را هم خود آقا می دهد...
نه به پول و نه به حضور...است...
فقط اذن خود آقا و من این بار فهمیدم و بار شرمندگی ام....
بار غم....
حالا حالا ها باید بروی و بیایی و گدایی کنی...التماس کنی....
مبادا نا امید و خسته بشوی....
گر گدا کاهل بود تقصیر صاحبخانه چیست.....
این خاندان کرم و بخشش که پدر موسی بن جعفر ع همیشه کیسه های سکه همراه داشت که اگر کسی خواست...بدهند....
این طور صاحب خانه ای داریم.....
پدر کریم و پسر کریم.....
مبادا اشک چشم ات خشک شود....دستت را پایین بیاوری.....
این سه روز در بهشت....ماه بهار اول......