نه به کشتن یک انسان
کارت که نوشتن باشد و گاه گاهی خاطرات، اما وقتی که با واقعیت زندگی کسانی آشنا میشوی، که از کشتن یک انسان با توجیه اینکه:
"یک لخته است"، آشوب میشود وجودم...
چه جمله ناآگاهانه ای...چه درک شیطانی و کوتاهی...
مگر نه اینکه در دوهفته اول قلب شروع به تپیدن می کند...
مگر نه اینکه در پایان ماه اول، وجود یک انسان کامل شکل گرفته است...دست ها و پاها...انگشتان و تمام مشخصه های وجودی یک انسان...
در همان لحظاتی که به تلقین دروغ "یک لخته" است، گوش هایش هم دارند شروع به شنیدن می کنند...
قلبش تند تند می زند و برای قوی تر شدن تلاش می کند...
انسان است او...از همان لحظه شروع...
اوست خلیفه خدا و دارد زندگی می کند کنار آغوش گرم مادر...
نمی دانم هنوز هم از جنس این نابخردان وجود دارند که چنین آدم کشی را دوباره انجام دهند؟
قتل یک انسان؟! آن هم انسان درون خودت را؟!
چطور می شود زن باشی و فهمیده باشی که مادر شده ای و این افتخار بر دوشت و تو بتوانی یک انسان مجسم را به قتل برسانی؟!
وای بر آنان ...
این کلمات را نوشتن، هم سخت بود برایم...چه برسد به تصور اینکه کسی قاتل وجود دیگری شود...