مادر می‌گرید و از پسرش می‌گوید.

از چاقویی که بر اثر ضربه نوکش شکسته است‌.

پسر دسته گلی که بیست و یک سال بزرگش کنی و دست عدوی نامرد، جانش را بگیرد..

ارباب حسین ع که آرزوی همه مشتاقان است، دستش را خواهد گرفت و می دانی که جایش خوب است.

اما دل تنگی اش را چه کنی؟

قد و بالایش را میخواهی ببینی....

داماد کردنش.....

اما صدایش را می‌خواهی بشنوی...مادر گفتن هایش...

برای دل تنگی در این دنیا چاره ای نیست...

الهی که نسل نامردها نابود شود... و نسل آنها که از نامردها حمایت کردند...

الهی خوار شوند

روحتان شاد شهید زینال زاده و رضا زاده رفقای بهشتی