رکعت آخر نماز عصر بود،که یک آن نفر پشت سری من از جاش پرید و گفت ایییییی!موش!

منم همینطور سلام ها رو تند تند گفتم و از جا پریدم!

خلاصه ولوله ای شد...حیف چه حس خوبی داشتم...پرید...

به گمانم موش هم بازی اش گرفته بود! چون که اصلا قصد فرار نداشت.

می رفت پشت اون پشتی و بعد دوباره برمی‌گشت سرجاش!

یک خانم شجاع هم دوید و رفت یک آجر و دمپایی پیدا کرد و آورده بود که مثلا بکشدش.

موشه هم از این ریز ها بود که معلوم بود از کوچه آمده ...

خلاصه که زن آجر به دست را کلی بازی داد و آخر سر رفت پشت یک کتابخانه!

کلی خندیدیم و قرار شد چند جای مسجد از این چسب های کتابی بگیرند و بزنند..بلکه موش را بگیرند...

یاد موشی افتادم که آمد خانه ما چند سال پیش و حسابی گند زد و آخر سر توی تراس گرفتیمش و از طبقه سوم انداختیم پایین!

جالب بود که اصلا هیچی اش نشد و فرار کرد و رفت....

خلاصه که زنگ تفریح بود میان روز....

بعضی حیوان ها واقعا چندش هستند و مضر...

تا چند ساعت حالم بد بود از دیدنش، چون اصلا دیدن موش خیلی اذیت کننده است...