بی تو مهتاب
پدرش تریلی داشت و پولشان از پارو بالا می رفت. زمان ما همه یا معمولی بودند و با حجاب و یا کلا بی بند و بار.
اینها از نوع بی حجاب و باز بودند.
همیشه اولین ها را دست اینها میدیدیم. وقتی پراید آمد، یک پراید سبز و خوشگل برای دختر وسطی خریدند.
دو دختر و یک پسر بودند. مهتاب و مهشید و محمد.
عروسی مهتاب را خوب یادم است. چنان عربده می کشیدند و چنان رقص و پایکوبی که تا چند شب ادامه داشت. گوش هایمان کر شده بود.
آن موقع مهتاب سمبل زیبایی در خانه ما بود و کلی حرفش بود.
در عالم بچگی فکر میکردم اینها خیلی خوشبختند. همه چیز برای اینهاست.
کمبودی ندارند و همه با هم خوشند...
سالها از آنها خبر نداشتم. جز اینکه مهشید، خواهر کوچیکه هم ازدواج کرد. وضعشان همچنان خوب بود.
مهتاب هم یک خانه رویایی درست پشت سر خانه مامان اینها خریدند. چون محل ما یک جور هایی اعیان نشین بود.
گاهی برای دیدن اینکه لواشک ها خشک شدند می رفتم پشت بام.
توی حیاطشان خیلی وقت ها بساط میهمانی به پا بود. همه بدون روسری و زن و مرد راحت کنار هم.
اصلا این مدل زندگی را دوست نداشتم.
از اینکه مهشید را سر باز جلوی شوهر خواهرش می دیدم بدم می آمد. چطور شوهرش راضی میشد.
زندگی آن طوری شان همان طور ادامه داشت. تا اینکه مهتاب بچه دار شد، ولی پسرش نمی توانست راه برود.
پسر مریض، خیلی در خانواده شان نادر بود.
بابای مهتاب که همیشه دهه اول محرم، یک گوسفند پای هیت می کشت، الان شاید دو سه تا را هم می کشتند تا نوه اش خوب شود.
به لطف خدا پسر کم کم خوب شد.
اما مهتاب زندگی اش قرار نبود رنگ آرامش بگیرد.
چند ماه آمد خانه مادرش قهر. حرف و حدیث طلاقش بین همسایه ها می چرخید.
شوهرش مرد بی بند و باری بود. حتی چشمش به من می افتاد، همیشه فرار می کردم از بس هیز بود.
نمی دانم چه طور شد که مهتاب را به زور برش گرداند و خانه و زندگی شان را جمع کردند و رفتند تهران.
بعد هم ماجرای قهر و طلاق برای خواهرش مهشید افتاد. مهشید هم چند ماه آمد قهر. اما بعد طلاق گرفت. شاید دیگر مثل مهتاب سنتی نبود که پای بند زندگی باشد.چندین سال پیش بدون روسری بودند کلا.
چرا این طور شد زندگی شان؟ از خودم می پرسیدم اینها که چشم و دلشان سیر بود. مگر نمی گویند همه چیز باز شود مردها عادی می شود برایشان؟!
اینها که از هم پاشیدند.
مادر مهتاب زن خوبی بود. با آنها فرق داشت. همیشه با همان مانتو و روسری ساده اش، به ما احترام می کرد.
بعد از این همه جریان کلا شکسته شده بود. درست نمی توانست راه برود. عصا زنان می رفت و می آمد.
همین پارسال بود که وقتی رفته بودیم خانه مامان اینها، تمام در و دیوارشان سیاه زده بودند. با تعجب که از مامان پرسیدم،
فهمیدم که مهتاب از بالای ساختمانشان افتاده پایین و تمام.
آن دختری که لای پر قو بزرگش کرده بودند و با کلی آرزو روانه خانه بخت کرده بودندش، حالا دیگر نبود.
مگر چند سال داشت؟
چرا نفهمیدند دامادشان تو زرد است. زندگی مهتاب با این همه رنج تمام شد. با آن وضع مردن و بی آبرویی.
سرم پر از هیاهو شد. پر از سوال.
دست پدر و مادر که نرسید بروند سر در بیاورند.
شوهر نامردش که گفت خودکشی کرده.
اما حرفی بود که می گفت شوهرش پرتش کرده پایین. چون موقعی رسیده که نباید و او را را با زنی دیده.
رفتن این طوری خیلی درد داشت. حتی دردش برای ما هم بود. هر چه بودند همسایه بودند و به کسی بدی نکرده بودند.
آزاد بودند و راه زندگی خودشان بود.
از غصه و غم زن و شوهر پیر شدند. شب ها چراغ خانه شان خاموش بود و صدای گریه می آمد توی کوچه.
مفهموم خوشبختی برایم رنگ باخت. پول و ثروت دیگر ارزشی نداشت.
تنها باورم که می دانستم این همه بی بند و باری عاقبت ندارد، پر رنگ شد.
مهتاب دیگر نبود و سخت برای کسانی که معیارشان پول بود. خانه را کوبیدند و از نو چند طبقه ساختند.
شاید خاطرات هم گم شوند لابه لای این همه خرابی.
حالشان نمی دانم چه طور است. اما این همه حرف از آزادی می زنند من به چشم خودم دیدم که چه بلایی سر این خانواده آورد.