چراغ ها خاموشند و در تاریکی خانه روحانی سید می‌خواند...

انگار رفته ام پشت قبرستان بقیع....

همان جا که خانه فاطمه (س) است.

همان جا که بچه ها تنها و بدون مادر نشسته اند... علی (ع) با حزن و اندوه به بستر خالی فاطمه اش نگاه می‌کند‌..

به تنها مونسش....به پشتیبان و همراهش.... زبان حالش این گونه است:

مگر چند سال داشتی دختر عمویم؟

چرا یک بانوی هجده ساله باید این قدر ضعیف و بیمار شود، که بچه های عزیز تر ازجانش و همسرش را تنها بگذارد...

همسرم بر تو چه گذشت بعد از رفتن پدرت....

چرا روزگار را بر ما سیاه کردند...

حسن و حسین ع می گریند و دل تنگ مادر اند...

زینب س جای خالی مادر را چگونه تاب بیاورد...

آخر دختران را سر و سری هست با مادر...

به خودم می آیم...روضه دارد تمام می‌شود...انگار برای خودم روضه غریبی مادر را گفته ام و گریسته ام...

انگار هنوز هم زمانی نگذشته و علی ع غریب و تنهاست...

سه غم آمد به جانم هر سه یکبار....

غریبی و اسیری چاره داره...

غم یار و غم یار و غم یار...

لامپ ها روشن شد و اما دلم پیش آن خانه ای مانده که بانویش دیگر نیست...