انگاری بهاره
دیروز داشتم فکر می کردم چرا اینقدر باد میاد...
اصلا یادم نمی آمد چه فصلی هستیم...آهان الان بهاره....توت های قم رسیدند....همان اردیبهشتی که هر سال کلی منتظرش بودم....
همان نیمه اردیبهشت که شاد ترین روز سالم بود....
اما اینقدر درگیر بودم که گذر روزها را نمیفهمم....درد هایم....نگرانی ها و بالا و پایین شدن ها...چشمانم را بسته بود.
هر چه قدر هم بخواهم توی آن هفته های کذایی گذشته، بمانم،نمیتوانم....زمان دارد عبور می کند و با نیشخند می گوید: نمیخواهی بلند شوی از جایت؟ از دیدن گلهای زیبای من لذت نمیبری؟
مثل همان دیالوگ تکراری حبیبِ لیسانسیه ها؛ که" میگوید کی ضرر
می کنه"؟! هان؟!
تنها هنرم این روزها برگشتن به آشپزی هست برای دل خودم و غذا هایی که نه فقط از سر پر کردن شکم باشد و بس...
قابلمه بخار پزم را گذاشته ام و هویج و لوبیا سبز و کدو...هر چه که باشد و پیدا کنم...تکه ای هم مرغ....
همان قدر ساده و رنگی...می دانم اگر بی خیال بشوم و از غذا بیافتم، همه چیز در هم و برهم می شود...
به لطف عزیزی که برایم تدبیر های غذایی فرستاد..سیب زرد گرفتم و از آبش رب رسیب درست کردم، قبل از هر غذا یک قاشق....آرامش بخش...
جذب مواد غذایی غذا....
بادرنجبویه و گل گاو زبان و غنچه گل محمدی هر روز عصر....برای تامین بنیه و دفع سموم...
فعلا که این چیزها را میخورم تا ببینم چه می شود...
ممنون از همه دوستان که لطف داشتند و واقعا اثر دعای خیرشان را حس می کنم. انشالله خدا مراد دلتان را بدهد به زودی