مردم نازنین سرزمینم...
همین طور که دارم کارت می کشم و قبض نانوایی را می گیرم، خانمی میانسال ده تومان به سمتم می گیرد و می گوید: می شود برای من هم کارت بکشید؟
با همان حالت آرام وار، برایش کارت می کشم و قبضش را میدهم دستش.می گویم شماره تون بعد از من هست.
کلی تشکر می کند و دعا....
بعد از چندین ماه که به بهانه نانوایی بیرون آمده ام، خیلی مهربانی اش به دلم می نشیند...
بعد سر حرف را باز می کند و می گوید: برای همسایه اش آمده نان بخرد.
از همسایه شان می گوید.
یک زن و شوهری هستند، که بچه دار نمی شوند...
وضعشان هم خیلی خوب بوده. شوهره همین چند روز پیش فوت
می کند و زن خیلی ناراحت و تنها شده است. هیچ کس را هم ندارد.
گفتم: چه قدر دردناک است تنهایی.
حالا چه می کند و به چه امیدی زنده است. کاش قبل تر از پروشگاه بچه آورده بودند.حداقل چراغ خانه اش روشن بود. دلش یک امیدی داشت.
این همه ثروت هم ارزشی ندارد ...نه صدایی، نه شوری...چه قدر دیر است که ادم ها بفهمند ثروت ها مایه آرامش نیستند....ثروت ها قرار نیست امید ادم ها باشند....
فکر نایابی که می گویند باید تمام ثروت دنیا باشد تا بخواهند بچه بیاورند...
واقعا به این روز خودشان فکر نکردند که تنهایی و بیماری و پیری چه اندازه سخت و طاقت فرساست....
کاش فکر مرهمی کنند از پیش، تا فرصت دارند....
همین طور برای خودم گفته ام و به چشمان مهربان خانم میانسال نگاه کرده ام و گوش کرده ام...نان های سنگک را تا می زنم که بروم....دوباره کلی دعا می کند و من شرمنده می گویم که کاری نکردم.
این مهربانی مردمان شریف سرزمین من است که از محبت ذاتی خودشان ، کار کوچک دیگران را لطف بزرگی می بینند....