از خانه ما تا خانه دایی بزرگ شاید حدود یک ساعت پیاده روی بود.

آن زمان اصلا این قدر ماشین زیاد نبود.

چون محل های غیر از خیابان اصلی، اصلا نه تاکسی بود، و نه اتوبوس خطی... رد می شد.

شاید مینی بوس، در ساعت های خاص رفت و آمد می کرد.

شب هایی که خانه دایی جان دعوت بودیم، با اینکه ماشین هم نداشتیم، و کل راه را پیاده می رفتیم، باز جزو بهترین شبهای بچگی ام است...

خانه زندایی بسیار کوچک و تقریبا به اندازه قوطی کبریت بود!

دو تا اتاق جدا و یک حیاط که حدودا پنج شش متر بود.

یک تانکر نفت هم در حیاط بود، مثل اکثر خانه ها.

اما عاشق همان خانه نقلی اما بسیار تمیز و خوش سلیقه شان بودم.

وقتی از درحیاط وارد راهرو که شیشه هایش درش بخار گرفته بود،

می شدیم، بوی عطر چلو مرغ به صورتت می خورد...

و نگاهت می افتاد به میزهای پر از گل های قاشقی، براق و سبز...

همیشه موزائیک های راهرو از تمیزی برق می زد.

زندایی کلا زن با حوصله و تمیزی بوده و هست....

یک دار قالی هم گوشه راهرو بود، که خیلی وقت ها، می دیدم که حتی میان صحبت ها وخوش و بش ها هم زندایی چند رج می بافت....

با دقت ومحکم...

برای ما بچه ها...دنیای بازی و شادی..یک ژیان از رده خارج کنار کوچه بود.....می نشستیم روی صندلی هایش...

پسر دایی ام اکثرا راننده بود...و ما مسافر...

برف های آن موقع معمولا تا جلوی در ماشین بود....

حسابی‌برف بازی می کردیم.

موقع شام...می دویدیم...به سمت اتاق اصلی خانه شان...

اتاق حدودا دوازده متری بود...

یک سفره سفید پهن بود، دیس های گل قرمزی چلو و زرشک و زعفران... دیس های بیضی مرغ و سیب زمینی سرخ کرده و کاسه های کوچک سالاد شیرزای.... وترشی بسیار خوشمزه و با گل گلم های درشت و فراون...و پیاز های کوچک...

خوش رنگ و چشم نواز...

من بچگی هایم، تنها خانه این زندایی غذا می خوردم....

غیر از خانه خودمان....از غذای هیچ کس نمی توانستم بخورم...

چون نه ادم هایشان را دوست داشتم، و نه تمیزی و تصورات خیلی زیادم،حتی حس بویایی فوقع العاده... باعث می شد نتوانم لب به غذا بزنم...

آن شبها، با اینکه رسم نبود، بچه ها خیلی غذا بخورند،

من فکر می کردم، چه عیبی دارد....

بعد با لذت غذا می کشیدم و آرام غذا می‌خوردم....چون به شدت

پیاده روی و بازی در سرما گرسنه ام می کرد....

مزه بهشتی اش...هنوز یادم است...

الان هم به خاطر همان خاطرات یکی از خاطره انگیز ترین غذاهایی که دوست دارم....پلو مرغ و سیب زمینی و سالاد شیرازی هست...

یکی به دلیل دستپخت زندایی....

و دیگر اینکه ما هیچ وقت سیب زمینی کنار مرغ برای خودمان سرخ

نمی کردیم، سالاد هم ندرتا...بر ای میهمان.

اکثر اوقات هم حتی برنج نمی گذاشت مامان...چون آقاجان مرغ سفید ساده...بدون رب... و بانان دوست داشت....همان طور خالی و بدون رنگ ورو...

به خاطر داشتن مرغداری....و داشتن مرغ زیاد!!!!

من هم متنفر بودم....از این غذا....

از آبگوشت...کشک بادمجان....خوراک لوبیا سبز و هویج....از یتیمچه...

از اکثر غذا ها، خوشم نمی‌آمد...و لب نمی زدم...

حتی از ماست های پر چرب و ترش محلی هم بدم می آمد...

حالا که فکر می کنم، می بینم، با کمی تغییرات

غذای دلخواهم می شد.

القصه که خانه دایی جان، کلا از بین رفت، چون افتاد وسط یک بلوار بزرگ...

یک خانه بزرگتر و بهتر ساختند...دختر دایی ها ازدواج کردند و رفتند...دایی جان به دلیل بیماری یک پایش را از دست داد...

می‌خواستم بنویسم، شاید الان آن چیزهایی که داریم و خوشایندمان نیست...روزی برسد که دلتنگش شویم...

روزی به آرزوهایمان می رسیم، اما یکسری چیزهای دیگر را از دست

می دهیم...