غم تو
دیشب دیدم انگار نمی توانم نفس بکشم...دلم می خواست عصر حلوا بپزم و ببرم برای روضه حضرت مادر...
اما جور نشد...
گفتم حداقل پاشوم بروم مسجد...
زیر چراغ های خاموش و روضه...دلم آرام گرفت...
نفسم باز شد...
مادر من...عشق من...
هر چه دارم از تو دارم...
کمکم کن...
مثل همیشه....
غم بی مادری...عجب سخت است...
مادر سادات....کجا رفتی ....
+ نوشته شده در سه شنبه ۷ آذر ۱۴۰۲ ساعت توسط حمیده
|