دیشب دیدم انگار نمی توانم نفس بکشم...دلم می خواست عصر حلوا بپزم و ببرم برای روضه حضرت مادر...

اما جور نشد...

گفتم حداقل پاشوم بروم مسجد...

زیر چراغ های خاموش و روضه...دلم آرام گرفت...

نفسم باز شد...

مادر من...عشق من...

هر چه دارم از تو دارم...

کمکم کن...

مثل همیشه....

غم بی مادری...عجب سخت است...

مادر سادات....کجا رفتی ....