شب شهاددت وقتی فهمیدم دارند توی کوچه سمنو می پزند، خیلی دلم می‌خواست....اما نرفتم بگیرم.

چون دوست دارم نذری را برایم بیاورند..

فکر می کنم، این طور خیلی می چسبد.

دیروز با خودم گفتم، هر سال خانم فاطمه زهرا س یک طوری سمنو را به من می رسانند. پارسال وقتی رفتم مسجد، یک خانمی دم در مسجد انگار منتظر بود، تا زود برود. دست کرد و از توی کیسه یک ظرف به من داد.

گفت: این آخریش بود.روزی شما.

بعد هم رفت.

دیروز...وقتی رفتم مدرسه...دیدم توی حیاط مدرسه یک نفر نذر کرده و دیگ بار گذاشته اند...

ظرف ما را کنار گذاشته بودند....

چه قدر چسبید و ذوق کردم. جایی که اصلا فکرش را نمی کردم.

بعد هم وقتی داشتم برمی گشتم....توی کوچه....

همان خانه ای که دیگ بار گذاشته بودند....

داشتند دیگ ها جمع می کردند...

یک آقا آمد دم در....گفت: خانم شما از ما گرفتید نذری؟

من هم گفتم نه....

گفت: بفرمایید این آخریش روزی شما بود...

نمی دانستم، چه بگویم...

تشکر کردم و آمدم خانه....با دوظرف سمنو....

از بی بی جانم....یک دنیا ممنونم....

کلی جان تازه گرفتم....