با این که یک سال از ماجرای سکته آقاجان می گذرد...اما این مدت من اصلا حال درونی ام خوب نبود...زندگی می کردم، اما خوب نبودم...

درد های قبل تر هم به آن اضافه شده بود...

درد های آینده...ترس های از دست دادن عزیزان....غم هایی که مانند یک کوه روی سینه ام سنگینی می کرد...

بار ها به خودم می گفتم: خوب رها کن...شادی کن...زندگی کن...

مدت کوتاهی می گذشت و سعی می کردم ادای شاد بودن را در بیاورم.... و خیلی زود فکر می کردم... خود خواهم....

اصلا نباید شاد باشم...

از درد دیگران بی خبرم...باید نگران و ناراحت باشم....

تا فرزند خوبی باشم!!

اگر دو ماه رفتیم ییلاق....دو ماه هر پدر و مادری را دیدم، به خودم عذاب وجدان دادم، که تو اینجایی و آنها به تو احتیاج دارند...

تو این جا لذت می بری ولی آنها نه...

این دردها و فکر ها رهایم نمی کرد....گاهی فوران می کرد....

نمی دانستم ریشه اش از کجاست...

فقط یاد گرفته بودم، خودم را ملامت کنم، عذاب وجدان بدهم...

بترسم....

سه ماه بود که مدام مریض می شدم....سرما خوردگی...آنفولانزا...

حتی اگر روز خوبی هم بود، هدیه ای هم می گرفتم، در درونم می‌گفتم:

تو لایقش نیستی...چون نباید زندگی کنی...

البته حرفهای اطرفیان هم خیلی اثر می گذاشت...زخم زبان ها...

حتی فکر می کنم، وقتی که خداوند بهترین هدیه زندگی ام را به من داد، بدنم و روحم باور نداشت که می تواند بهترین باشد...

پیش خدا رفت....

این ها همه اسمش افسردگی نبود...

اسمش را می گذارم، نخواستن تغییر برای زندگی....

امروز اتفاقی به چند تا گلدان کوچک بوته فلفل نگاه کردم...

من عید یک بسته نشا خریده بودم... اتفاقی فقط یکی از آنها را به گلدان بزرگتری منتقل کردم و همه آنها خاک عالی و خوبی داشتند‌‌‌‌...

اما فقط آن گلدان بزرگ رشد کرد...به همین آسانی...با یک تغییر کوچک... شاخه کرد و بزرگ شد...فلفل های بزرگ تر هم داد...

اما گلدان های کوچک هم زنده بودند...هنوز هم هستند...

اما رشد نه...

من هم امروز به لطف توسل به مادر مهربان...به لطف بانوی دو عالم...

به خاطر مجلس روضه شهید...محمد معماریان...

فکر کردم ریشه تمام این همه غم از کجاست...

من لایق رشد هستم...لایق بهترین ها‌..

چون خداوند عالم مرا خلق کرده...برای بهتر شدن‌‌‌‌....

آرام شدم...

انشالله از امروز می روم به سمت تغییر همه فکرها...

گلدان ذهنم را عوض می کنم...

زمان می برد...

اما خدا را باور دارم...