خواب نبود!
اسکالپ به دست، داشتم می رفتم توی اتاق تزریقات درمانگاه...
که سرم وصل کنم...
که یک دفعه صدایِ مهیبی بلند شد...
صدای خوردنِ یک سنگ...یا یک شی محکم به شیشه طبقه دوم درمانگاه که ما بودیم...
تمام نمای ساختمان با شیشه بود...
همه شیشه ها شروع کردند به ترک خوردن...
از یک طرف نگران بیماری...ضعف.....
ترس و وحشت ......
دکتر و صندوقدار...از شدت ترس غالب تهی کرده بودند..
نمی دانستیم چه کنیم...
رفتم طبقه پایین که ناگهان، شیشه های بزرگ..که ترک خورده بودند..با صدای وحشتناکی فرو ریختند...
دکتر داشت دست هایش می لرزید...
برق قطع شد...
خدایا نکند دارم خواب می بینم...
این جا کجاست...
همه جا تاریک بود....
زبانم بند آمده بود....
چه قدر طول کشید که توانستیم برویم یک جای دیگر....و برگردیم به خانه...نمیدانم....
اما روحم رفت تا به میانِ همان بیمارستان های بمباران شده...
رفت تا همان سرزمینی که هر صبح برای پیروزی شان دعا می کنم....
چه می کشند..خدایا...
با یک شیشه شکستن...روح و جانمان لرزید...
دکتر داشت بیهوش می شد...
کارمان گره خورد...
خدایا آن مردمان مظلوم...میان آن همه گلوله و بمب...چه می کنند؟!
بیمارانشان به کجا باید پناه ببرند؟
از یاد آوریش هنوز یک طوری می شوم...
آنها چه کنند و به کجا شکایت برند...
خدا کمکشان کن....
پی نوشت:
عزیز مایی سید حسن...آن قدر خوشحال می شوم که دشمنان حتی از قاب عکس روی صفحه ات هم می ترسند وتعبیرش می کنند و چند و چون می آورند...اسلام ناب که می گویند...همین است...
قند توی دلم آب می شود...که این قدر اقتدار داری آقای نصرالله...
خداوند تو را حفظ کند انشالله