وقتی که شب سر بر بالش می گذارم، تازه فکرها هجوم می آورند...

از اینکه خودم چطور هستم و دیگران چه رفتاری دارند...

این پهلو و آن پهلو می شوم...

بعضی ادم ها خیلی روشن هستند...دل تنگشان می شوم.

امان از دست بعضی دیگر...حرفشان...عملشان...

تازه همان ها هم، خودشان می گویند...از این کار خوشمان نمی آید!

مثلا عزیزی را دیده ام که به شدت خسیس است.

خودش هم می داند که این خصلت، فوق العاده زشتی هست.

از زبان خودش شنیدم که می گفت: آنقدر از این کار بدم می آید!

مخصوصا که به لطف خدا، خزانه اش هم پر باشد!

بعد رسیدم به آنجا...که چطور می شود...آدمی زاد...هم از کاری بدش بیاید و هم اینکه در کمال تعجب...آن کار جزو رفتار هایش باشد!

جواب خیلی ساده است...اگر می خواهی مثل آدم های بد زندگی ات، نباشی....باید یک جایی...یک وقتی...تا جوان هستی...درد بکشی...تحمل کنی....

تا تحمل شکستنِ این پوسته محکمِ عادتِ زشت...را نداشته باشی....

وقتی بعد از چند سال...آن پوستهِ مثل سنگ، محکم شد!

دیگر هرگز نتوانی ترکش کنی.... جزو تو می شود...

آن وقت هم می دانی کارت زشت است و هم دوباره انجامش می دهی...

آن کس که لذت شیرینی...غیبت و تهمت....را می برد...

کی تواند سکوت را پیشه خود کند....

تا نخواهی...نیابی....

کسی را می شناسم که تمام عمری که از خدا گرفته، پای ماهواره بوده...

دروغ هایشان را شنیده و به عمق جانش باور کرده....

شاید کافی است مثلا امروز، خاموشش کند....

برود دو تا روزنامه بگیرد و بخواند...

پای حرف کسی بنشیند، که قبولش دارد....

حداقل یک وقتی برای مقایسه بگذارد.

زیاد وقت نیست....برای درست شدن عادت هایی که از آنها متنفریم....

باید قدم بگذاری و مثل آن کسی رفتار کنی که دوست داری...

اگر نمیخواهی خسیس باشی...خوب ببخش...

زیاد هم نه ...در حد کم شروع کن...

دیروز عصر وقتی از نانوایی برگشتم، موقع اذان بود.

رفتم مسجد. کیسه یزدی نان را روی پله ها گذاشتم.

وقتی نماز تمام شد، آمدم بروم...دخترک کوچکی نگاه کرد به کیسه نان.

خندیدم و تکه ای نان به دستش دادم...بسی خوشحال شد و رفت....

پیش خودم گفتم: چه دانی که همین خوشحالی چه اندازه ارزش دارد!

دنیا خیلی زود می گذرد....شعار نیست‌...

همین قدر ساده باید برای بهتر شدن خودمان قدم برداریم...