بی قرار
همین طور که دارم با سنگ، پوسته های تخم مرغ را می سابم...
مواظبم که شیر، سر نرود.
خوشحالم از اینکه فهمیدم، مشکل بوته فلفلم چیست و چرا گل هایش می ریزد.
از وقتی برایش پوسته تخم مرغ، پودر شده می ریزم، کلی از گلهایش، تبدیل به فلفل های کوچک و خوشمزه شدند.
اما باز هم ذوقم، فرو می نشیند.
دلم نمی آید بچینمشان.
اما ته دلم این غم...این همه شهید بی گناه...
آرام و قرار ندارم...
امروز بعد از مدت ها باران...اما از بوی خوشش...از صدایش...
شاد نبودم....
همه عصر...سعی کردم صلوات بفرستم....تا کمی آرام شوم.
کدام انسانی هست، که این روزها شاد و بی غم است؟
در این شب جمعه...دعا مستجاب است...
دعا کنیم ریشه این قوم ظالم صهیونیست خشک شود.
هر کجا هستند...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۲ ساعت توسط حمیده
|