کلید خانه بابا!
از "سال گذشته" که میخواهم حرف بزنم...انگار سالها گذشته است...
وقتی آن اواخر که می رفتیم خانه بابا اینها...بعد از کلی تعارف مامان، بلاخره به من کلید داده بود...
نه اینکه دوست نداشتم....مامان فقط به خواهر کوچیکه داده بود و به من نه...
کلی ذوق داشتم که بالاخره منم کلید دارم...آویزانش کرده بودم به دسته کلیدم.هر وقت خواستیم برویم دم دست باشد.
امروز اتفاقی دیدم آن کلید کذایی را...و دری که دیگر نبود...و پدرم....
که بروم و روزش را تبریک بگویم....
خاطرات بد چه قدر قدرت تخریب دارند....
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴ ساعت توسط حمیده
|