دم دمای غروب....وقتی نفس زنان و خسته....اما پر از شادی کودکانه....روی پله سنگی قدیمی می نشستیم....تا نفسی تازه کنیم...

از پنجره نیم باز آشپزخانه که توی کوچه باز می شد...بوی مرغ سرخ شده زعفرانی، انگار مانند نسیمی دلنواز....روح و جانت را به بازی

می‌گرفت..

بوی چلوی اصیل ایرانی....مانند ضیافتی با شکوه...هر شب، از آن پنجره کوچک آهنی خانم شریعت....مانند کودکی لجوج که سر از پنجره بیرون می کرد و برایمان شکلک در می‌آورد و دیوانه مان

می‌کرد...

چطور ممکن بود در آن زمانه ای که برنج ایرانی همچون کالای کمیاب و لوکس به شمار می‌رفت...آن ها هر شب چنین غذا می‌خوردند

و ما در صف های طولانی کوپن اگر یک کیسه ای هم

گیرمان می‌آمد...خوردنش فقط در کنار میهمانی عزیز کرده مجاز بود!!

من بهانه گیر و خسته و پر از تمنای آن غذای خوش بو و مست کننده..به حیاط خانه مان می‌رسیدم و طبق برنامه همیشگی مامان...بوی کوکو و یا خوراک...به مشمام می‌رسید...

مامان هیچ وقت پلو و خورشت و یا ابگوشت و ماکارانی...شبها

نمی‌پخت..مگر برای میهمان...

ما اکثرا کوکوی بادمجان...کوکو مرغ...یا خیلی کم استانبولی پر از هویج و سیب زمینی و با رب...که من همیشه وقت

آن را می‌خوردم...دلم به هم می خورد و گوشه حیاط

کنار شیر آب بالا می آوردم!

غذاهای مامان به شدت چرب و روغنی بود!

هم خودش این طور دوست داشت و هم آقاجانم خدا بیامرز...

و این مدل غذا ها.... اصلا به معده من نمی ساخت و

من آزار می دیدم...

و مگر آن بوی خوش مزه....

که تمام وجود کودکانه مان را پر می کرد هر شب...

می‌گذاشت مزه غذا های مامان را حس کنم؟

حالا فکر می کنم فقط یک بو و یک پنجره که

ادم هایشان را هم نمی دیدیم...باعث می شد

حس و حال یک نفر به هم بخورد...و یا شاید رنگی از زندگی اش کم شود...مثل یک حفره...مثل یک کمبود...

حالا با این وضع بلاگری ها و زندگی هایی که هر لحظه و ثانیه اش...پر از نمایش است...چه می شود گفت...

با جیب های خالی پدر و مادر با آبرو ...که بچه شان حسرت چنین غذاهای رنگارنگی را دارد.....چه می توان نوشت...

اندکی سکوت....اندکی اندیشه‌‌‌....کافی است....