کی..... فکر.... می کردم که ندیدن تو را این گونه تاب بیاورم....یک سال گذشت....آقاجانم...! دلم برایت خیلی تنگ شده.....

نه توانستم...بیایم سر مزارت و نه حتی برایت یک دیس حلوا درست کنم...تقدیر این بود که سالگرد رفتن تو من هم بیمارستان باشم....

چه قدر آن خانه که تنها جای این دنیا بود..... که یک نفر چشم به راهت بود...را دوست داشتم....

آن حیاط پر درخت و زیبا.... که اکنون سوت و کور شده.‌‌‌...

آن چشم مهربانت و آن یکی که سالها بود نداشتی، یادگار جنگ...هم حتی...دلتنگش هستم....

حسرت یک سفره دور هم...یک آرامش تکرار ناشدنی....

یک عالمه مهر و محبت پدرانه....و خانه گرم.‌‌‌‌..

با رفتن مادرشوهرم هم...دیگر، رفتن آن طرف هم تمام شد....

کی باور می کند که دلتنگ یک غذا خوردن ساده کنار مادر شوهرم....و یک دور همی ساده خانه پدر....هستم‌‌‌....

همه چیز خیلی زود تمام شد..