کسی چه می داند....
از حال بد و دل نگرانت....از تشویش و اندوهی که تمامی نداشت...در لحظه های طوفانی زندگی ات....کسی خبر نداشت....
از زخم های عمیق روحت...هیچ چیز نفهمیدند و نخواهند فهمید....
آن زمان نگاهت می کردند و با تمسخر می گفتند...قوی باش!!
درد کشیدنت را دیدند....اما به روی خودشان نیاوردند....
در زبان می گفتند...گاهی...چه قدر سخت!!!
و چه قدر بدم می آید از همدردی صرفا زبانی...کسانی که هزار کار از آنها بر می آید و دریغ...می ورزند....
از برادر و خواهر و فامیلی که انگار از غریبه ها هم دورترند......
آنقدر دور که حتی نتوانی دردهای دلت را به آنها بگویی...از ترس ملامت....
این روزهای پر از فراز و نشیب هم به لطف خدا و توکل براو خواهند گذشت...
زخم ها هم خوب خواهند شد...اما هرگز نخواهم گذاشت که از یادم برود...که این جای زخم ها...از برای چیست...
کینه در دلم هیچ وقت جای ماندن ندارد....
اما اینگونه هم نیست که بگذارم....کسی جرات پیدا کند...کار زشتش را دوباره تکرار کند....
پ.ن
دوستانی که اینجا را میخوانند....خاموش و روشن...ممنونم که هستید