گاهی سکوت کن!
در همه لحظه هایی که فکر می کنم، به آخر رسیده ام...انگار یک دستی هلم می دهد...یک هوایی...جانم را ارامش می دهد.
سخت می شود....صدای قلبم که به شماره افتاده.....را می شنوم..
دیگرانی که هیچ وقت در زندگی ام نبوده اند. فقط حرف
می زنند...ببرش! بگذار خانه اش...
همان دیگران گاهی ترحم می کنند و با حرف های نسنجیده...ارامشت
را بر هم می زنند..
برخی از دیگران هم ادای انسان های مذهبی را در می آورند و به روی خودشان نمی آوردند و مثلا روحیه می دهند!
چرا که ذره ای هم نمیتوانند خودشان را جای تو بگذارند...
و گمان می کنند خوب چیزی نیست......
کجا رفته انسانیت....عده ای....رحم و مروت...که هیچ....
با خیلی کارها دارم سعی می کنم، از یاد خودم ببرم این ثانیه ها را...
این دقیقه ها و ساعت ها را....
فشاری که گلویم را دارد خفه میکند....
اما نمی شود که درست نفس بکشم....وقتی که به اینده و عمل و دکتر فکر می کنم....به مرگ و زندگی....
این حجم غصه و استرس دارد مرا از پای در می آورد...نذری نمانده که نکرده باشم....
نمی دانم باید چه کنم و چطور تصمیم بگیرم....
روزهای برزخی دارم و این بودن پدر شوهر و مسائل مربوط به آن هم دیگر دارد تحملم را به آخر می رساند....
از جایش نمیتواند بلند شود و میخواهد زن بگیرد....می گوید توانش را دارم!!! هشتاد و خرده ای سال!
این قدر شنیده ایم که زن گرفته اند و مال اموالشان را تصاحب کرده و رفته که خدا می داند.
حالا ایشان خودش را جوان بیست ساله می داند و می گوید اگر آن موقع می توانستم...الان هم میتوانم!!!
بگذریم...
میگذرد.....اما سخت..