جانونی
سال های سال روی میز کوچک اشپزخانه نقلی مادرشوهر خدا بیامرز غذا می خوردند و حالا که پدر شوهر اینجاست....
یک مقدار سعی می کنم شرایط را برایش راحت کنم و شبیه انجا شود...
صبحانه خوردن های کله سحر که حالا خودش موضوعی است.
رفتم یک جانونی خریدم و مقداری نان گذاشتم داخلش...
مثل خانه خودشان...
چون ما سالهاست که از فریزر مستقیم می گذاریم توی توستر....
که حداقل بی نان نباشد....
شبها که دیر می خوابم....به شدت خسته ام و نای ندارم....با همین اوصاف باید تا هشت و نه حتما بلند شوم....
برای همین صبحانه اش حاضر باشد....
باورم نمی شود که روزی برسد با وجود پنج شش بچه... اینقدر پیرمرد...احساس تنهایی و اندوه بکند....
مخصوصا که توی این بیست روز...که به زور زنگ می زنند و حالش را
می پرسند...حتی تعارف خشک و خالی نمی کنند که بیاییم تو را ببریم...
عیبی ندارد....
اینها هم می گذرد...خستگی ها و رنج های من...شنیدن حرف های سنگین و نامربوط عده ای....
نمک نشناسی هایشان....
تنهایی درد کشنده ای است...و بدتر از آن شنیدن درشت....از کسی که انتظارش را هم نداری....
خدایا تو را سپاس.....