گل بیحال...
سفیده های تخم مرغ ها را که هم می زدم...همان طور که سفید تر و ابری تر می شد....و دیگر سفت سفت....انگار سال های عمر خودم بود...
زرده ها....دیگر زرده نبود....
ارد کیک تولد چهل سالگی ام را....الک کردم به روی زرده ها و
سفیده ها....
به ارامی هم خوردند و با هم یک دست شدند....
کودکی های ناپخته.....همان طور گذشت...
نوجوانی و جوانی که برای خودشان...طی شدند....
به نظرم...حالا دیگر... نباید.. یک انسان بشوم؟!....
این همه سال....هم خوردن روزگار....
از این زرده ها و سفیده ها که دیگر تبدیل کیک زیبا و خوش مزه یک انسان چهل ساله شدند، کم ترم؟
کیک را در توستر گذاشتم.... ونفس کشیدم...چای سرد شده ام را ایستاده نوشیدم و رفتم سراغ شام....
شاید بهتر بود ۵۰۰ می دادند و از قنادی می خریدند...
اما میان ان همه کار و فشار و خستگی... دلم خواست برای خودم کیک بپزم...
به خودم و دیگران ثابت کنم که قوی هستم... هر چند در ظاهر...
نمیدانیم که این قوی نشان دادن ها...و محکم بودن ها...
چه قدر روی اطرافیان ما اثرمی گذارد...
هر چند که پاهایمان از شدت ایستادن و خستگی کوفته و له بشود...هر چند که فرصت خوردن یک لقمه غذا در ارامش را نداشته باشی...
یک گلدان گل هدیه گرفتم که به سرعت بی حال می شود...برگ های سبزش و بی حالی اش عجیب است...مدام باید رویش اسپری کنی...
پدر شوهرم پنج تومان هدیه داد! عجیب بود ولی اصلا ادمی نیست که دلش بیاید از پول هایش خرج کند....
برای مادر شوهر یک ختم قران برداشتم...راستش هنوز دو صفحه هم نخواندم....اما امیدوارم بتوانم..به لطف خدا تمام کنم.