دیروز همین که داشتم اتفاقات این مدت را مرور می‌کردم....رسیدم به هفده تیر....

از آن موقع تا الان...انگاری چندین ماه طولانی گذشته است...

انقدر بالا و پایین شده ایم....ادم های مختلف....دکتر های عجیب و غریب...بیمارستان....آزمایشگاه....مطب تهران و ....

شاید روزی بیاید که از خاطرم اینها برود....شاید بخندم و فراموش کنم....اما یک رفتارهایی از ناخوداگاهم بعید می دانم پاک شود....کسانی که ادعا داشتند....ما را دوست دارند و برایمان دعا می کنند...اما دریغ از کمی ثابت کردن ادعایشان....

توقع نداشتم در آن روزهای سخت و بستری....کسی تا تهران بیایید عیادت...اما حداقل...برداشتن گوشی و یک تماس...و دلگرمی دادن با صدایشان.... که ما هستیم کنارت....

از آن طرف کسی بلند شود بیاید بیمارستان....با چند ساعت راه...که ذره ای توقعش نمی رفت.....با هدیه های قشنگ...

دلم آن روز گرم شد...به لطف خدا...

به شناختن بنده هایش....

چه بسیارند ادم هایی که می گویند دوستت داریم...

ولی...مگر می شود که تو دوست داشتن را درقلبت و برای خودت داشته باشی... و بروز ندهی....به دلایل خنده دار...

چه فرقی هست بین دوست داشتن و نداشتن.....این مدلی....

کنار هم دیگر باشیم...اما نه فقط در دل و در زبان...

این روزها را باید ورق زد....

باید شاد بود در کنار غم ها....