لحظه ای مثل الان....شاید در نقطه ای تاریک...و گنگ و مبهم کل روزهای زندگی....

آنقدر سخت...که تمام آرزویت....تمام شدن این لحظه باشد...

اما به یقین می توان گفت....که به چیزهایی الان رسیده ام....که شاید هرگز....از جاده عبوری، معمولی زندگی....نمی توانستم به آن گنج ها برسم.

و اما درد " نافهمی" عده ای از این جماعت پزشک....بسیار برایم نا آشنا و سخت بود....

اینکه بدون داشتن مدرک محکم و یا سند رسمی....بگویند این درد را داری....و یا برچسب بزنند از روی ظاهر....

آری در کنار این همه مشکلات....فهمیدم که عده بسیاری هستند که در ظاهر فهم دارند و شعور....اما به یقین که بی سواد و حافظ مشتی اطلاعات که برای من ارزشی ندارد....

بی سوادی هم دارند پزشکان.....