پیشکشی!
از شکل و روی مغازه آقا سید و آن خیابان تقریبا پرت....نمی شود فهمید که چه طور جایی است...
اما تقریبا وابسته مغازه اش شده ایم. تنها چیزهایی که این روزها اسم خیلی خوبی هم ندارند....شیک و به روز هم نیستند و خیلی هم گرانند...
اگر خواهر هایم ببینند می گویند...پولتان را دور ریخته اید...این آت و آشغال ها دیگر چیست!
اما همین الان وقتی چای و نعلبکی ام را توی یکی از همین به اصطلاح پیشکشی ها دارم می نوشم...انگار ذهنم خالی می شود...
از جنس برنج و طلایی...قدیمی...
چه قدر هنر و تاریخ با زندگی روزمره عجین می شود....دلچسب و رنگی... می کند....لحظه های ادم را....
مثل دگمه توقف....
اخ از چیزهای به شدت قدیمی و کار دست و زیبای ایرانی....
سینی های قلم زنی و جذاب که تو را می برد به قصر های پادشاهان ایرانی....قندان و شعمدان های زیبا....
ایران کشور همیشه بی نظیر....پر از هنر هایی که می شود با دست و چشم هر روز لمسشان کرد.