پناه من
گاهی.... چنان... به روحت فشار وارد میشه....که از خودت میپرسی، دووم میارم؟
این قدر سخت...چطور ممکنه؟!
ممکنه که این روزها هم تموم بشه و باز هم از خدا خوبم ممنون بشم....
اون لحظه ها....از جنس عجیب و غریبی هستن...
امروز از اون روزها بود...باید می رفتم دکتر قلب کودکان....
باید دارو میگرفتم و شروع می کردم... دارو دادن....
چشمم به کیسه قرص ها که می افته...دلم خون میشه....
اما باید قوی بمونم...باید این اشک ها رو نزارم که کسی ببینه....
ما تا امام رضا ع جان را داریم....هیچ قفل بسته ای، معنا ندارد...
ما تا پناهی مثل بی بی جانم را کنارمان داریم....چه غم داریم...
دخیل می بندم.... ای دختر موسی بن جعفر ع...
+ نوشته شده در جمعه ۱۴ شهریور ۱۴۰۴ ساعت توسط حمیده
|