شب ها...که بساط شب نشینی مهیا بود

و فامیلی...دوستی...آشنایی...

می آمد و بساط چای و تخمه و یک دل سیر خنده از ته دل....

آن زمان ها...که خیلی هم دور نیست....

مردم نیازی نداشتند بروند توی یک جای غریب طور و و پول های گنده گنده،

بابت خوراکی های بی ارزش...بدهند.

هر جا را که نگاه می‌کنی...مثل قارچ های سمی...کافه سبز شده....

این که عده ای از مردم ما انقدر پول دار شده اند و می‌روند...رستوان و کافه، کاری ندارم...حالا توی این بی برقی و گرما....عجیب نیست که هیچ کس هم اعتراضی ندارد و باز دلشان خوش است!!!

انشالله که دل خوش باشند همیشه...

اما جالب که من هیچ وقت جایی را چندین و چند ...چشم ...به روی خلوت خوردن من باشد را نمی پسندم...

چای و قهوه ای و کیکی فقط در کنار منظره ای...دریایی...مزه می دهد...

این فرهنگ ما نبوده و نخواهد بود....