تیرماه پارسال بود که برای عقدکنان....موهایم را رنگ گذاشتم....از ان موقع دیگر....مریضی های خودم....رفتن بابا....

هنوز هم بعد از این همه مدت...دلم نگرفت که بر سرم رنگ بگذارم...کلی از موهایم سفید شده...اما بیخیال توی آیینه نگاه می‌کنم.

دوست ندارم وقتی کاری به دلم نمی نشیند، به خودم فشار بیاورم.

مثل درست کردن حلوا....بعد از ختم آقاجان....که از بویش متنفر بودم...

هنوز هم درست نکرده ام.شاید به خاطر شادی روح مادر شوهرم روزی دلم بخواهد، این کار را بکنم. خیلی حلوا های من را دوست داشت.

امسال بعد از چند سال که تابستان ییلاق می رفتیم، ماندیم قم‌.

دلم برای گرمایش تنگ شده بود. زود خشک شدن لباس ها....

میوه های رنگارنگ...

خوردن یک عالمه سردی و باز هم طوری ات نشود( پارسال توی ییلاق به خاطر خوردن یک عدد خیار و یک کاسه ماست به حالت مرگ داشتم

می رفتم و یک هفته کامل نمی توانستم ازجا بلند شوم و حالت شبیه به کرونا و انفولانزا با هم!!)

البته این علاقه به گرما...شاید نتیجه همان سرما رفتن در بدنم باشد.

چون که خیلی مزاجم سرد شده.

رفتن به شهرستان برای چهلم مادر شوهر دغدغه این روزهایم است.

در حد توانم نیست دیدن ادم هایی که غم وجودشان را سیاه پوش کرده است....

عجیب دلتنگ آقاجانم هستم....