وقتی در اوج هستی.... اصلا گمان نمی کنی که این روزها که با تمام قدرت به پیش می‌روی، در همان لحظه امکان دارد، فرو بریزی

همیشه در روابط سالم...دلخوری هایی هم هست....

انتظارات براورده نشده...حرف های تلخ و نیش داری که می‌شنوی....

دلم می‌خواست این ها را روزی بیان می کردم....نمی‌دانم منتظر چه لحظه ای بودم....اما گاهی ملاحظه های قابل توجهی می‌کردم....

و حتی سکوت هایی که اصلا در توانم نبود و به لطف خدا ....اما شد.

مثل همان وقت هایی که می‌رفتیم، خانه مادرشوهرم....و بعد جاری اصلا بالا نمی آمد تا لحظه سفره پهن کردن و بعد با چند با بار صدا کردن

می آمد و می نشست سر سفره و غذایش را می خورد و کمی بعد با بهانه ای می رفت.....

من هم حرص می خوردم که ما چند ساعت در راه بودیم و حتی با همان خستگی در پختن شام کمک کرده ام و بعد اینطور....بی ملاحظه رفتار کردن جاری....

من آن روزها و آن سالها....فقط به احترام کهولت سن مادر شوهرم و دیدن دل خوشی او که جمع ما باشد، سکوت کردم....

هر چند که بر من واقعا سخت می‌ گذشت و هر بار این از خانه به بیرون رفتن به کامم تلخ می شد و بار خستگی مضاعف هم ، شانه هایم را

می آزرد....چون مریض داری خانه آقاجانم هم بود موقع رفتن به شهرستان....

و بسیار مانند این موضوعات که می شد با بی صبری و شاید حرف زدن و دلخور کردن.....این و ان....گذراند....

اما در این لحظه ها.....که گذشته است....

و در این سکوی بلند....بالای دریای زندگی....شنیدن امواج....آن قدر برایم شیرین شده است.....که مطمئن هستم به مرحمت خدای مهربان و تحمل لحظه هایی که قابل نوشتن نیست....

تا چهلم که اخر مرداد باشد....این رفت و آمد به گذشته....در ذهنم زیاد شده است...

اما با خودم می گویم.....باید همه را رها کنی....باید ببخشی....

تا اسوده زندگی کنی....

خدای مهربان....یاری ام کن...