وقتی بالا و پایین های روزگار....با تو چنان می کند که انگار با تمام وجود، پوست انداختن را تجربه می کنی....
چند ماه درگیری شدید بین خواهر ها و برادر.....برای تقسیم خانه پدری...ناراحتی های سنگین میان جنگ تحمیلی ۱۲ روزه....
و بعد هم فوت مادر شوهر...میان لحظه ای که فکر می کردم غم ها تمام شده....و خداوند به ما لطف و رحمت خود را ارزانی کرده .....
روزهایی که هنوز ضعف و سختی اش مانند پس لرزه زلزله در بدنم گاهی خودش را نمایان می کند....
کسی فکر نمی کرد مادر همسرم به این زودی ها ما را ترک کند...به خودش خیلی میرسید...بیماری نداشت....
اما اکنون پدر همسرم به شدت تنها و ناتوان شده...
سن بالا و وابستگی اش و ادامه اینکه چطور باید زندگی اورا مدیریت کنیم....
از ۱۸ تیر تا الان ....
خواستم بنویسم و یادم بماند که تیر ماه ۱۴۰۴ را چطور با غم و شادی امیخته در هم گذراندم....