یه وقتایی...
بعضی از ادم های زندگی ام را، با صبوری نگه داشتم...
فقط من دنبالشان بودم...هر سال من تبریک عید گفتم...من برای دردهایشان مرحم گذاشتم و سعی کردم خودم را نبینم...
به روی شان نیاوردم که چه قدر برایم مهم است کوچکتری و بزرگی....
اما بزرگتری کردم، وقتی که اصلا در توانم نبود...
اما گاهی...در یک جایی....در یک نقطه ای...متوقف می شوی...
دیگر، اما دلت نمیخواهد این رابطه زوری...یک طرفه را....
مخصوصا اگر از خون خودت باشد....نزدیک باشد...
می گویی امسال من هم عید زنگ نمی زنم....
شاید نادرست باشد...اما در ظرفیت خودت رفتار کرده ای...
دلتنگی بعدش را هم نداری و فشار مضاعف...
این روزها خیلی دلتنگ محبت های واقعی و عاشقانه بابا جوادم هستم...بهانه اش را دلم خیلی می گیرد...
مخصوصا که بی مهری و دو رویی از نزدیکان می بینم...از عزیز ترین کسان که توقعش را هم ندارم....
انگار همان ادم ها رنگ عوض کرده اند...با تو یک جور....پشتت یک جور دیگر...
در زندگی ام همیشه شاید رک بوده ام....شاید بوده کسی که رنجیده باشد...
اما به لطف خدا دلم نمیخواهد هیچ وقت این اخلاق زشت را داشته باشم...دو رویی را....متنفرم...از این اخلاق.
شب ها گاهی از گریه بالشتم خیس می شود....
اما با خودم می گویم....بگذر....این ها هم می گذرد...
کم خدا لطف و محبت نکرده در طول زندگی ام....حالا اینوضع آن جوری نیست که من دلم می خواهد، خوب نباشد...
حتما حکمتی هست...
آنها را مثل چراغ....خاموش می کنم در ذهنم...
بدون کینه....بدون توقع....
اما درس...چرا....این درد به من درس می دهد....که چگونه نباشم....با عزیز ترین های زندگی ام....نرنجانم شان...وقتی که خیلی درد دارند...
دارند تحمل می کنند...زندگی سخت را....
زندگی به فضل خدا ادامه دارد....
شکر! خدا.....