هر بار که فکر می کنم...اینجا را ببندم و بروم....

یک پیام مرا سست می کند برای رفتن...

نمی دانم چه سری است....

امروز وقتی جلوی درب حرم رسیدم، با خودم گفتم....فکر کردی...این میل و رغبت تو به خانوم...این عشق....همه از سمت توست؟

نه....این گمان بیهوده ای است....

این همه محبت و لطف را چگونه می توان از جانب خود دانست....

من فقط گدایی کردم و از ته دل خواستم این محبت را...

راهی را که اشتباه رفتم روزهایی از عمرم و نمی‌دانستم بالاترین نعمت جهان...همین محبت و عشق به اهل بیت علیهم السلام هست....

و باید که برای داشتن همین نعمت دست های گدایی و تواضعت را بالا ببری و بخواهی....این حب را و همچین بغض دشمنان را...که آن هم نعمت است...

در اعمال روز بیست و هفتم رجب....هست که دعایی را بخوانی و به سجده شکر روی و گویی

الحمدلله الذی هدانا لمعرفته و خصنا بولایته و وفقنا لطاعته...

روزگار عجیبی شده است...هر روز انگار صبح و شب باید به درگاه خدا ناله و استغاثه کنی....شاید دستت را گیرد...

هیچ کس مطمئن نیست که فردا چگونه انسانی خواهد بود...

آخر الزمان است....هر روز صبح فقط یک دست بر سینه روبه قبله یک سلام از ته دل به آقا صاحب الزمان بدهید....جز او چه انسانی هست که دستت را گیرد....

یادش کن و با زبان خودت با ایشان حرف بزن و ببین که چه ها

می کند...برایت

آقاجان سلام....

ما را دریاب....