شروع روز نو یعنی پرده کلفت اتاق خواب را کنار زدن و دیدن آبشار طلایی خورشید....

حتی اگر چای ساز هم سوخته باشد...کار...ساختن.... چای بایک کتری کوچک هم تمام می شود...

نان و پنیر و چای...حتی اگر شکر هم تمام شده باشد...

این روزها زیاد وسیله می‌شکند و خراب می شود...

اما به نظرم شاید دلیلش...نحسی و از این چیز ها نباشد...

حس می کنم خدای مهربان می‌خواهد....چیزهای نو تر و بهتری به ما مرحمت کند...انشالله...

یک دلخوری بزرگم این روزها...این است که چرا وقتی کسی را داریم...به نظرمان مهم نیست...

همین که نباشد...سفری برود یا به دیدار حق بشتابد....

عزیز از تر جان می شود....

این رسم خیلی زشت و آزار دهنده ای است....که از زمان فوت پدر جان...خیلی آشکارا دارد خود نمایی می کند در خانواده ما.....

با خودم می گویم چه قدر خوب بود ادم ها یاد می گرفتند....که زندگی...نمی ایستد....

"جان" فقط آن کسی نیست که رفته است از دنیا....

کنار مان را خوب نگاه کنیم....

گاهی حتی زنگ تلفن چند دقیقه ای....

ممکن است حال خسته و غمگین آشنایی را از این رو به آن رو کند...

حتی با وجود غم خودمان...

یک پیام ساده...

قدر بدانیم....هم دیگر را....